اردیبهشتی می‌رسد از راه

کد خبر: ۴۶۵۱۶۵

به استقبال بهار

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه

روایت کرده‌اند اردیبهشتی می‌رسد از راه

بهاری می‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید

گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه

بگو چله‌نشینان زمستان را که برخیزند

به استقبال می‌آییمت ای عید از همین دی‌ ماه

به استقبال می‌آییمت آری دشت پشت دشت

چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه

به استهلال می‌آییمت ای عید از محرم‌ها

به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه...

سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان

گلویی تر کنید ای تیغ‌های تشنه، بسم‌الله!

محمدمهدی سیار

می‌بینی که...

بعد یک سال بهار آمده می‌بینی که

باز تکرار به بار آمده می‌بینی که

سبزی سجده ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده می‌بینی که

آن که عمری به کمین بود به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده می‌بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده می‌بینی که

غنچه‌ای مژده پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده می‌بینی که

فاضل نظری

درخت

این در چوبی

که سال‌هاست

روی یک پاشنه می‌چرخد

و جز صدای چرخیدن کلید

و پچ‌پچ موریانه‌ها

در گوشش صدایی نپیچیده است

روزگاری

فقط

به روی بهار باز می‌شد

لابیرنت‌ها

چه دردآور است

بهار بیاید و

در هزارتوی زندگی موریانه‌ها

اسیر شود

درست شبیه پروانه‌ای

که گرفتار آمده باشد

در فکر عنکبوتی

زمستان

چگونه رد شده است

از در آهنی

از دوربین‌های مداربسته

از دیوارهای بلند سیمانی

چگونه خودش را

به باغچه کوچک زندان رسانده است

بهار

مهدی مظفری ساوجی

بهاریه

تو داری می‌رسی از راه

روزها

زودتر از هم می‌گذرند

این همه دشواری

این همه دشمنی را از خود می‌گذرانند

بی‌آن که بیمی برای تمام شدن داشته باشند

می‌رسی

که روبه‌راه کنی راه راه این همه رو سیاهی را

می‌دانم

بهار که باشی،

خسته می‌شوی

وقتی ببینی روزها هنوز دیروزند و

هر چه می‌آیند،

باز هم به جای امروز

باز هم به جای فردا

دیروزهای کهنه می‌آورند و

رنگ از روزهای تازه می‌پرانند

همین شوق رسیدن توست

که روزها رود می‌شوند

راه می‌افتند

و ماهی‌ها را به ستاره‌ها می‌رسانند

ماهی‌ها عاشق می‌شوند و

دست به دست هم می‌دهند

از تُنگ‌ها به تنگ می‌آیند

و از ذهن حوض‌ها پر می‌کشند

ماهی‌ها سرخ می‌میرند

اما رودخانه‌ها را به هر کجا که بخواهند،

می‌کشانند

محمدامین جعفری

سال ظهور

تقدیم به امام مهربانی (عج)

امسال هم بدون تو مولا تمام شد

شادی برای اهل تماشا تمام شد

تنها کنار سفره تحویل تا به کی؟

صبر و قرار و حوصله ما تمام شد

آهسته در تلاطم دنیا قدم بزن

در انتظار، طاقت دنیا تمام شد

برگرد با طراوت لبخندهای شوق

شور و نشاط در همه دل‌ها تمام شد

برگرد پا به پای بهار یتیم‌ها

سهم بهار از گل زیبا تمام شد

مجنون به یاد حضرت لیلا نفس کشید

تا لحظه‌ای که در دل صحرا تمام شد

هستم به روز وعده خوبان امیدوار

روزی که «کاش» و «شاید» و «اما» تمام شد

سال جدید می‌رسد آقا تو هم بیا

تا گفت‌وگو کنیم: تمنا تمام شد

*

سال جدید کاش بگوییم با همه

سال ظهور یوسف زهرا شروع شد

مصطفی کارگر

هوای تو

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می‌آمد...

و سال‌هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت‌های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟

میان این همه ناخوانده، کفش‌های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می‌خورد انگشت‌های باران... آه...

شبیه در زدن تو... ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد

غمی‌ست باران... وقتی هوا هوای تو نیست...!

اصغر معاذی

بادبادک‌ها

باران و پاییزش را می‌گذارم پشت در

تا بادهای دوره‌گرد هم شعری برای خواندن داشته باشند

خیابان را می‌گذارم تمام روز پشت ویترین‌ها بماند

کفش‌ها را...

می‌اندازم دور/ می‌ایستم پشت پنجره

بی‌فنجان چایی که در دست‌هایم سرد شود

بی‌آن که هوای پاییز اشکم را درآورده باشد

می‌ایستم پشت پنجره

شعرها را رها می‌کنم/ حرف‌ها را رها می‌کنم

و ذهن بادبادک‌ها از خانه ما دور می‌شود...

سعیده جوادزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها