آی آدم‌ها!

تنها لحظه‌ای درنگ کافی است تا سفیدی‌ها و سیاهی‌ها را با تمام ابعادش در کنار هم ببینی، چه کسی می‌داند شاید همین یک لحظه، سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن من و شما به عنوان خاطره‌ای ماندگار باقی بماند.
کد خبر: ۴۶۵۰۸۷

می‌گویند بیدار کردن کسی که به خواب رفته از بیدار کردن فردی که خود را به خواب زده بسیار آسان‌تر است، نمی‌دانم چرا ما آدم‌ها گاه با کوچکترین موضوعی از کوره درمی‌رویم و با رگ‌های متورم به زمین و زمان ناسزا می‌گوییم و گاه چنان بی‌خیال از کنار موضوعاتی مهم عبور می‌کنیم که انگار هیچ اتفاقی رخ نداده است.

گاه در حس انسان‌دوستی چنان دچار افراط می‌شویم که حس ترحم را برای فرد نیازمند ایجاد می‌کند و گاهی دیگر حاضر نیستیم نیم‌نگاهی به دستان ترک خورده کودک دست‌فروش که به من و شما التماس می‌کند، بیندازیم.

آن روز، مترو مثل همیشه شلوغ بود و قوی‌ترها و جوان‌ترها همانند فوتبال آمریکایی سعی می‌کردند تا حریفان را از مقابل برداشته و بی‌توجه به فریادها و غرولندها سوار شوند. در یک چشم بر هم زدن واگن پر شد. عده‌ای از قوی‌ترها که زودتر سوار شده بودند، روی صندلی نشسته و در دل، شجاعت خود را تحسین می‌کردند(!)

در میان جمعیت به یکباره حمید را دیدم. جانبازی که یک پایش را در حماسه هشت سال دفاع مقدس، تقدیم این مرز و بوم کرده بود.

بعد از گذشت سال‌ها رنجور و تکیده‌تر از گذشته به نظر می‌رسید. آرام ایستاده بود و دیگر کسانی که روی صندلی‌ها جا خوش کرده بودند، نمی‌خواستند او را ببینند. می‌خواستم با تمام توان فریاد بزنم آی آدم‌ها! حمید و حمیدها به گردن همه ما حق دارند، دلم می‌خواست به جوانی که با هدفون تلفن همراهش موسیقی گوش می‌کرد و گاهی برای همراهی با خواننده‌ای که تنها خود صدایش را می‌شنید، سرش را به عقب و جلو تکان می‌داد و آدامس می‌جوید بگویم: بی‌انصاف، مرد جانبازی که مقابلت ایستاده روزی شیر جبهه‌ها بود.

با هر ترمز قطار با تمام توانی که برای حمید مانده بود، سعی می‌کرد خود را محکم نگه دارد. ایستگاه چهارم بود که به یکباره با ترمز قطار، دستش از میله جدا شد و کف واگن افتاد.

در یک لحظه چندین نفر از مسافران نشسته به کمک او شتافته و از او می‌خواستند تا جای آنها بنشیند، اما حمید لبخند می‌زد و از جوانی که در کنارش بود خواست تنها عصاهایش را بیاورد.

ایستگاه بعدی، حمید با بدرقه و نگاه کنجکاو برخی از مسافران پیاده و عصازنان در شلوغی جمعیت گم شد. کاش می‌دانستم حمید به چه فکر می‌کند؟

ناصر صبوری ـ دبیر گروه حوادث جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها