‌کسی راهنمایی‌ام نکرد

نام: کاظم ـ ب، مجرد سن و تحصیلات: 24سال ـ ابتدایی اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۶۳۳۶۱

کاظم پدرش را در مجرم شدنش مقصر می‌داند و می‌گوید اگر او آنها را رها نکرده بود هرگز چنین اتفاقاتی در زندگی‌اش رخ نمی‌داد. کاظم تنها فرزند پسر خانواده است و خواهری دارد که 2 سال از خودش بزرگ‌تر است. او می‌گوید: پدرم در یک بنگاه املاک کار می‌کرد. من هم خودم از 12 سالگی کار می‌کنم. تا کلاس پنجم دبستان بیشتر درس نخواندم و بعد پدرم من را سر کار فرستاد، اما خواهر بزرگم درس خوانده و دپیلم دارد. تازه برای دانشگاه هم کلاس کنکور می‌رود.

مشکلات خانواده کاظم وقتی حاد شد که پدر آنها را رها کرد. مرد زندانی توضیح می‌دهد: پدرم ما را ول کرد و رفت خارج. اصلا برایش مهم نبود چه اتفاقی برایمان می‌افتد. مادرم در یک مهدکودک کار می‌کرد. او هم زیاد وقت نداشت به من رسیدگی کند. من هم بیشتر وقتم را با دوستانم بودم. آنها سارق بودند و من را هم وارد باندشان کردند. اوایل سر کوچه می‌ایستادم تا اگر خبری شد به موبایل آنها تلفن بزنم و فرار کنند، اما کم‌کم خودم هم داخل خانه‌ها می‌رفتم و دنبال طلا و پول نقد می‌گشتم.

کاظم می‌گوید مادرش از کارهای او خبر نداشت، البته شک کرده بود، اما هرگز متوجه نشد پسرش به یک سارق حرفه‌ای تبدیل شده است. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: شگرد ما برای سرقت این طور بود که خانه‌های ‌خالی را شناسایی می‌کردیم و از دیوارشان بالا می‌رفتیم. یک شب به خانه‌ای در شهرری رفتیم. قبلا در همان محل از چند خانه دزدی کرده بودیم، برای همین وقتی داشتیم از دیوار بالا می‌رفتیم یکی از اهالی محل ما را شناسایی کرد و به پلیس خبر داد. بعد ماموران سر رسیدند. 2‌همدستم فرار کردند، ولی من گیر افتادم و در بازجویی‌ها 2‌همدستم را معرفی کردم.

مادر کاظم تا مدتی از پسرش خبر نداشت تا این‌که با پیگیری‌های زیاد فهمید او زندان است. جوان زندانی می‌گوید: مادرم را در دادگاه دیدم، آنقدر خجالت کشیدم که حتی نتوانستم سرم را بالا بگیرم. مادرم حالا کارهای من را پیگیری می‌کند. 2 همدستم با وثیقه آزاد هستند، ولی ما وثیقه نداریم. مادرم دنبال این است که از شاکیان رضایت بگیرد از چند نفری هم گرفته، اما بقیه هنوز مانده‌اند. تا همه رضایت ندهند من آزاد نمی‌شوم.

او ادامه می‌دهد: واقعا شرمنده مادرم هستم. بعد از این‌که پدرم ما را رها کرد و رفت او برایمان خیلی زحمت کشید و خیلی کار می‌کرد. من قدرش را ندانستم و همه چیز را خراب کردم. می‌خواهم وقتی آزاد شدم همه چیز را جبران کنم، اما مشکل این است که نمی‌دانم کی از حبس درمی‌آیم. خواهر بزرگم هم به خاطر کارهای من خیلی ناراحت است و به او فشار می‌آید.

هر وقت از زندان تلفن می‌زنم، هم او و هم مادرم گریه می‌کنند. من هم اوضاع روحی خوبی ندارم. در زندان سعی می‌کنم سرم را گرم کنم؛ باشگاه ورزشی می‌روم و در کلاس‌های قرآن هم شرکت می‌کنم. این کلاس‌ها برایم خیلی خوب بوده و چیزهایی‌ یاد گرفته‌ام که قبلا نمی‌دانستم. تازه عقلم دارد می‌رسد که برای زندگی چه باید بکنم و چطور باید سالم بمانم.

ای کاش این چیزها را قبلا هم می‌دانستم، ولی خب، چون مدرسه نرفتم و سوادم کم است هیچ‌وقت این چیزها را از جایی یاد نگرفتم و کسی هم نبود که راهنمایی‌ام کند. دور و بر من فقط دوستان خلافکار بودند که من را برای دزدی و دیگر کارهای بد تشویق می‌کردند. واقعا از گذشته‌ام پشیمان هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها