آمدنش فرخ و فرخنده باد

جرات می‌خواهد از بهار گفتن و نوشتن؛ آنقدر گفته‌اند و زیبا نوشته‌اند که تو می‌مانی پنجره واژگانت را به کدام سو بگشایی، اما انگار بهار به تو جرات می‌دهد، درست مثل خود سبزش که سبز می‌شود هر سال، بی‌هراس.
کد خبر: ۴۶۳۱۴۸

روزهای پسین اسفند، انسان «خسته‌جان» چشم می‌دوزد به بی‌کرانگی مهر پروردگار، تا با میعاد گل و گیاه دوباره زاده شود از نو. مردمان نیک‌سیرت در این موسم دلداگی پوستین کهن به در می‌آورند و جامه‌ای از نسیم بر تن می‌کنند؛ «چه شاه و چه گدا». تولدی در خویشتن. و این «جان تازه» آبی می‌شود، سبز می‌شود، بنفش و سرخ و به تمام رنگ‌های بی‌پایان در می‌آید. رنگ را در طبیعت چون اعداد پایانی نیست، اما این همه بهانه‌ای خواهد بود که روزنه‌ای به سمت نور بگشاییم. مباد که دست روی دست بگذاریم، چون «آب رفته» به سمت دریا روان است...

در این موسم رنگین، بازاری از «گل و نسرین» بر پا می‌شود، بازاری که باید هر دمش را غنیمت دانست و آنقدر باید بویید که تمام شود؛ ورنه تو می‌مانی و بهاران عمری که می‌آید و آهسته می‌گذرد، بی‌آن که «ترک بردارد چینی نازک تنهایی». بهار ذاتش است که رعد آسا در آسمان زندگیمان سپری شود. بهار همیشه عاشق را تشنه نگاه می‌دارد، تشنه ترنمی در‌«لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال». عصر آهن و آدم روزگار عجیبی است. ترانه‌ای باید سر داد، طرحی نو یا...

مژده، مژده جوانه‌ای نرم‌ نرمک، خواب در چشم‌تر خاک شکست و نشانی آفتاب داد، به سمت نور شتابان است با اندک روزگارش. با این همه گویی باز انگار چیزی در چشم‌های تو جا مانده است؛ مباد که «چون گل نرقصی با نسیم»، مباد که مست نگردی از «آفتاب»، مباد که «کامی نگیریم از بهار». خوشا آنان که می‌خندند به ناز در این بهار؛ به آنان که دل می‌سپارند به آسمان هم بال پرستوهای شاد؛ آنان که می‌روند به صحرا و می‌افشانند دامن از «غبار غم». خوش سرود سهراب سپهری، آن شاعر احساس که «بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم». نوروز آمد «آمدنش فرخ و فرخنده باد».

سامان عابری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها