شاهد لبخند

کد خبر: ۴۶۲۹۹۸

به او گفتم از محبتی که داشت بیهوده در مرداب خودخواهی‌اش تلف می‌شد. از قلبی مهربان که بازیچة دست روزمرّگیهایش شده بود. از هیاهویی دلنشین که گم شده بود در لابه​لای سکوت تلخش. به او گفتم لااقل آرام​تر سکوت کن که این صدای بی‌اعتنا بودنت همچون تیشه‌ای شده بر لحظه لحظة زندگی‌ام. گفتم از شکسته شدن دلهایی که شکستن حقشان نبود. آن‌قدر گفتم و گفتم و گفتم که دیگر حرفی برای گفتن نماند.من حرفهایم را زدم اما او مثل همیشه سکوت کرده بود. نامش از عمق جانم برخاست و شاید برای همین بود که بر جانش نشست. چشمانش را باز کرد. دیدگانش تر بود اما... لبخندی محو روی لبهایش نقش بسته بود. فقط یک لبخند بود و بس. همه چیز را درست نکرد، اصلاً هیچ چیز را درست نکرد. فقط یک لبخند بود. همین.

بهار که نزدیک می‌شود دانه‌های برف یکی یکی آب می‌شوند و شاید من شاهد آب شدن اولین برف بودم.

سرور، 15 ساله از اهواز

آمده‌اند که خوب باشند!

بعضیها خوب هستند، بعضیها خیلی خوب هستند؛ انگار آمده‌اند که فقط خوب باشند و لبخند به لب داشته باشند، به همه سلام کنند و دستِ دوستی فشار دهند. آمده‌اند که خوب باشند و خوبی را به نگاه بی‌اعتمادمان وصله زنند. آمده‌اند که خوب بودن را در وجودمان زنده کنند، حتی شده با سیلی محبت چشم قلبمان را باز کنند. حتی شده با انگشتان دست، لبخندهای زورکی و کشدار روی چهره‌مان سوار کنند و بگویند: «دنیا را بی‌حساب [و] کتاب دیدن مجازات دارد، بد دیدن، اخمهای زورکی دارد؛ چشم بستن، سیلی دارد؛ سیلی درد دارد، بغض دارد، بی‌اعتمادی به دنیا اشک دارد، تنهائی دارد»... [...]بعضیها آمده‌اند که ثابت کنند بد بودن راحت است اما خوب بودن سخت... بعضیها آمده‌اند خوب باشند، پیامبران زمینی باشند. پیامبرانی کوچک با جثه‌های ریز و درشت که کنارمان نفس می‌کشند بدون هاله‌های چشمی. پیامبرانی که اتیکتشان بین حرفها و عملشان می‌درخشد، هالة‌شان در قلبشان می‌درخشد. بعضیها خیلی خوب هستند، آن‌قدر خوب که بد بودن کنارشان، وجدان درد دارد، احساس پوچی دارد، امید بد نبودن برای فرداها دارد. بعضیها آمده‌اند خوب باشند.

الهه جویا از بابل

دلسوزیِ بهاری

تا به حال دقت کردی؟ هر سال ما یه سفرة هفت‌سین میندازیم؛ سماق، سمنو، سکه، سنجد، سرکه، سیب، سنبل و مخصوصاً سبزه... هفت تا از اینها رو به طور سلیقه‌ای انتخاب می‌کنیم و...

ولی سفرة هفت‌سین یه پایة ثابت هم داره: ماهی گلی! همون ماهی بیچاره‌ای که ما از بقیة ماهیها جداش می‌کنیم؛ انگار نه انگار که کدوم مامانشه، کدوم باباشه، کدوم نامزدشه، کدوم دوستشه... از همه جدا می‌شه تا سر سفرة ما بمیره!حالا من دارم به این فکر می‌کنم که آخه ماهی کجاش سین داره؟ گیریم که اصلاً آره... نماد زندگیه، ولی چه ربطی به سین داره؟ هوم؟

چسب زخم

نوروز

خش‌خش اسکناسی نو/ بوی گرم سمنو/ ماهی تنگ بلور/ اول فروردین/ یک قدم تا خود نور.

فرید دانش‌فر

عشقولانه موزونیدن!

من/ آن‌قددددر پشت نفسهایت می‌مانم/ تا نگاهت/ من را در خود ببیند/ آن‌گاه کمی که عمیقتر نفس بکشی/ مثل ویروس/ در تماااام تنت/ عاشقانه می‌رقصم...

احسان 87

دلسرد

آتشی برپاست اما من گرم نمی‌شوم. تعجبی هم ندارد. بعد از سرد شدن نگاه تو، دفتر خاطراتمان را می‌سوزانم. هنوز سردم است اما دلم می‌سوزد. کاش از اول با تو گرم نمی‌گرفتم.

پیمان مجیدی معین

حواست هَ...؟!

حواست باشد به لحظه‌هایی که چون در گرانبهایی می‌چکند در سطل گذشته... مبادا سکوت پرهیاهوی ساعت تو را متوجه بیهوشی موقتش کند! شاید اگر ساعت خواب بماند یا باتری تمام کند با دکمه‌ای بتوان تنظیمش کرد ولی، مطمئن باش زندگی چنین دکمه‌ای ندارد. قدر خوشیها را بدان و قدرت تحمل سختیها را داشته باش...وظیفة زمان سپری شدن است، نه به فرمان من است و نه به دلخوشی تو! می‌گذارد و می‌گذرد...

جوجه 18 روزه

آیینة بی‌درد

1- حرفم را می‌فهمید اما دردم را نه... مانند آیینه.

2- نورت پاینده ای کرم شب‌تاب! در تاریکی درخشیدن هنر می‌خواهد وگرنه در روز، خورشید هست.

مجیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها