در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از قضا یوسف و احمد اختلافاتی نیز با هم دارند. به این ترتیب یوسف در خانهاش بازداشت، اما با شهادت یکی از همسایگان مقتول از او رفع اتهام میشود. کارآگاه قبل از اینکه یوسف را آزاد کند شماره موبایل او، همسر و پسر 17 سالهاش را میگیرد. البته یوسف تذکر میدهد موبایل پسرش به نام نادر بهخاطر قبض 200 هزار تومانی قطع است. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کارآگاه شهاب از خانه که راه افتاد برف میبارید؛ نه شدید، بیشتر شبیه به تک دانههایی بود که به هزار زور و زحمت خودشان را از چنگ ابر رها و سقوط آزاد کردهاند. او به نادر فکر میکرد و همینطور به پسر خودش، فربد که تقریبا با نادر هم سن و سال بود. اینکه نوجوانی 17 ساله به اندازه 200 هزار تومان با تلفن حرف بزند واقعا زیاد بود. شهاب شکر کرد که فربد چنین کارهایی نمیکند.
درست است که سر خیلی مسائل با پسرش اختلاف داشت، اما از این یک رقم مشکل فعلا خبری نبود. او وقتی به اداره رسید که ابرها کنار رفته بودند و آفتاب کمرمق و بیجانی روی حیاط اداره پهن شده بود. ستوان ظهوری زودتر از او رسیده و آماده بود تا تحقیقات را از سر بگیرد. از صفر شروع کردن اتفاق تازهای نبود و بارها در پروندهها مجبور به این کار میشدند. آن اوایل ظهوری از اینکه تمام فرضیههایشان به بنبست رسیده و هر چهکه رشتهاند پنبه شده است، ناراحت میشد، اما کمکم فهمیده بود این بخشی از کار است، بخشی گریزناپذیر. او تا قبل از اینکه رئیساش بیاید یک بار دیگر واو به واو پرونده را خوانده و گزارشهایی را که بیشترش را خودش جمعوجور کرده، مرور کرده بود تا شاید از لابهلای خطها چیز تازهای دستگیرش شود، اما هیچ سرنخی پیدا نکرد و تنها گزینهای که پیشرویش قرار گرفت این بود که طبق همان پیشبینی اولیه حدس زد فردی معتاد یا دزدی نابکار از نبود والدین سیاوش نهایت سوءاستفاده را کرده است.
شهاب وارد اتاق شد و با بیحوصلگی با دستیارش احوالپرسی کرد. او نیمی از سال را سرحال نبود. از سرما بدش میآمد. ترجیح میداد زیر آفتاب داغ از گرما سرخ شود اما یک دقیقه سرما را تحمل نکند. او پشت میزش نشست و حرفهایش را اینطور شروع کرد: دور و زمانه بدی شده، پسر 17 ساله 200 هزار تومان موبایل صحبت کرده. با کی؟ چی گفته؟ اصلا چه معنی میدهد؟
ستوان حدس زد کارآگاه به نادر ظنین شده است. برای همین پی حرف را گرفت: میشود تحقیق کرد، باید آمارش را بگیریم، ولی چه ارتباطی با قتل دارد؟
سرگرد اصلا به ارتباط مکالمات تلفنی با قتل فکر نکرده بود. الان هم نمیتوانست رابطهای منطقی پیدا کند. منظور او بیشتر منحرف شدن نسل جوان از مسیر درست زندگی بود و گوشه نظری هم به کمرنگ شدن نقش پدر در خانواده و شکل جدید روابط اعضای خانواده با هم داشت. کارآگاه تا آخر آن روز هیچ کار مثبتی انجام نداد و ستوان ظهوری هم که برای تحقیقات محلی و به دنبال سارق فرضی رفته بود، دست خالی برگشت.
3 روز از تشکیل این پرونده میگذشت و به نظر میرسید قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. شهاب اینجور وقتها سراغ همان مظنون اول میرفت تا شاید با بازجویی از او سرنخهای تازهای به دست بیاورد. او شماره یوسف را گرفت. گوشی خاموش بود. به خاله سیاوش تلفن زد اما کسی جواب نداد. کسی خانهشان هم نبود. شهاب با اینکه میدانست موبایل نادر قطع است بد ندید بختش را امتحان کند. شماره را گرفت و در کمال تعجب تلفن زنگ خورد. یوسف کوتاه آمده و قبض موبایل پسرش را پرداخت کرده بود؟ نادر هم به تلفن جواب نداد، یعنی 3 نفری فلنگ را بسته بودند؟ ستوان موظف شد سر و گوشی آب بدهد. ظهوری با احمد تماس گرفت و فهمید هر سه نفر خانه او هستند. یوسف پای تلفن آمد و از این طرف هم خود شهاب گوشی را گرفت و اولین جملهای که گفت این بود: میبینم که حریف پسرت نشدی؟
یوسف جا خورد: چطور؟
قبض موبایلش را پرداخت کردی.
مرد انکار کرد و کارآگاه توضیح داد خط وصل است. یوسف شوکه شده بود. کارآگاه هم همینطور. جوانی 17 ساله 200 هزار تومان پول را از کجا گیر آورده بود؟ قطعا کاسهای زیر نیم کاسه بود. 2همکار بدون اینکه به احمد و یوسف چیزی بگویند راهی خانه پدر سیاوش شدند و نادر را به گوشهای کشاندند تا با او صحبت کنند.
- پول تلفنات را از کجا آوردی؟
پسرک رنگ باخت: به پدرم حرفی نزنید.
شهاب سوالش را تکرار کرد، این بار با لحنی تندتر.
- از یکی از دوستانم قرض گرفتم.
- اسم و شماره تلفنش را بنویس.
دستهای نادر میلرزید. چنان سفید شده بود که انگار خون در بدن ندارد: نمیتوانم، اگر پدرش بفهمد بیچارهاش میکند.
ستوان ظهوری به حرف آمد: اگر هم نگویی خودت بیچاره میشوی.
تهدیدش جدی بود. نادر روی یک تکه کاغذ که ستوان به او داد اسم و شمارهای را نوشت. دستش چنان میلرزید که 2 و 3 را نمیشد از هم تشخیص داد. شهاب بلافاصله شماره را گرفت. جوانکی پشت خط جواب داد و کارآگاه بعداز معرفی خودش سوال را پرسید، اما طرف روحش هم از ماجرای 200 هزار تومان خبر نداشت. نادر بازی را باخته بود، بدجوری هم باخته بود. یکدفعه به سرش زد که فرار کند. نگاهی به در اتاق انداخت و به یک جست خودش را به آنجا رساند، در را باز کرد و پا به دو گذاشت. ستوان و شهاب هم به دنبالش دویدند. سرگرد معمولا عادت به استفاده از سلاح نداشت، اما وقتی جوانک به دستورهای ایست اعتنایی نکرد ناچار شد تیرهوایی شلیک کند.
صدای گلوله که در کوچه پیچید نادر پا سست کرد و ایستاد. دستانش را بالا برد. احمد و مادر سیاوش جلوی در ایستاده بودند. چشمانشان گرد شده بود. اهالی محل از پنجرهها سرک کشیده بودند و بیرون را تماشا میکردند. هیچکس لام تا کام حرف نمیزد.
ستوان به نادر دستبند زد و او را به طرف ماشین هل داد، سرش را پایین آورد تا سوار شود. احمد جلو رفت تا بپرسد چه اتفاقی افتاده است، اما شهاب جوابش را نداد: بیایید اداره توضیح میدهم.
نادر در اتاق بازجویی از وحشت میلرزید. میدانست به آخر خط رسیده است. او 20 دقیقهای فقط گریه کرد و بعد قتل پسرخالهاش را گردن گرفت: با دختری دوست شده بودم. خیلی دوستش داشتم. مرتب با هم تلفنی حرف میزدیم. برای همین هم پول موبایلم زیاد آمد، اما پدرم گفت پول را نمیدهد. آن روز وقتی پدرم به خانه آمد و گفت سیاوش تنهاست به سرم زد به آنجا بروم و یواشکی پول بردارم. سیاوش در را برایم باز کرد. وقتی داخل رفتم تراولچکها را روی کابینت دیدم، اما وقتی میخواستم آنها را بردارم سیاوش دید و داد و بیداد کرد. من هم مجبور شدم بکشمش. واقعا نمیخواستم این کار را بکنم اصلا نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود. بعد از آن قبض موبایل را دادم، ولی سایلنتش کرده بودم تا پدرم نفهمد. فقط با آن دختر در تماس بودم.
جوانک بار دیگر به گریه افتاد. دوستی خیابانی از او یک قاتل ساخته بود؛ آن هم قاتل پسرخاله خردسالش. شهاب دستور داد متهم را به بازداشتگاه ببرند. او وقتی به اتاق خودش برگشت 2 باجناق را دید که بیقرار منتظر بودند خبری از نادر بگیرند. سرگرد با آرامش همه ماجرا را تعریف کرد و یوسف وقتی فهمید پسرش چه کرده است ناگهان از حال رفت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: