در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از من میشنوی مثل یه انسان هموساپیینس راست قامت باش که متوجه شده اگه هابیت بمونه و پیشرفت نکنه و تکامل نیابه، بزودی باس کاسه کوزة قوم و قبیلهایِ نژادش رو جمع کنه و به تاریخ بپیونده و از اذهان همه هم خارج شه (دیگه خود دانی!! هاااان؟ چرت و پرت میفرمااااییییم؟ هه هه هه ... نچ... خیلی هم سخنان اسااااسی میبَیانیم).
حریفِ خود
من فایترم [=رزمیکار]. تو فایت یه عقیدهای دارم، اونم اینه که آدم باید به تکنیک حریفش ببازه نه به حماقت خودش. یعنی همه تلاشش رو برای بردنِ بازی [صرف] بکنه ولی فقط وقتی ببازه که حریفش از نظر فن بازی بهتر بوده یا بهتر تمرین کرده یا قدرت و سرعت بهتری داشته... نه اینکه بعد از بازی به خودش بگه: وای میتونستم اینکار رو بکنم تا ببرم ولی باختم. این میشه باختن به حماقت خود!زندگی هم مثل فایته، با این فرق که مشکلات آدم، حریف آدمه... و این خیلی زشته که آدم به حماقت خودش ببازه.
چسب زخم
دلتنگی
دلم برای خیلیها تنگ شده. نمیدونم چرا اینقدر کم پیدا شدهن. یه مدتی بود که دیگه داشتم ناامید میشدم. نرگس، عاشقترین ستاره، [...]وقتی متنهات رو میخونم از عمق وجود حسشون میکنم. انگار که خودم تو تمام لحظههاش بودهم: «بگذار تنها بهانة گله کردن از تو نبودنت باشد، نه گرفتن نگاهت از من». [...]حسن جعفری باکلانی و دردمندی از سلماس، ای کاش شما هم دوباره شروع میکردید. [...] من نوشتههای شما رو با تمام وجودم لمس میکنم: «رفتهای اما هیچ میدانی در شبستان نبودنت مهتاب یکسره بر بغضهایم میبارد؛ وقتی از پیچ کوچه گذشتی، چشمهایم مُرد، آرزوهایم رنگ باخت». مهدیار دلکش از قم که البته فکر میکنم الآن قم نباشی. مثل اینکه درس و دانشگاه خیلی از این دنیا دورت کرده. «دوست دارم هوا بارانی باشد، طوری که با بخار دهانم تخته سیاهی بسازم از جنس دلتنگی و روی شیشه نام زیبایت را بنویسم». [...]دلم تنگ شده برای همة اونائی که نیستند. زینب صمیمیان، جوجه تیغی و خیلیهای دیگه. من با متنهای شما زندگی کردم. پاسخگو رو که دیگه نگو؛ همیشه از جوابا و قانوناش تو دستنوشتههام استفاده میکنم، بجز قانون پنجم (ببخشید اگه طولانی شد. سعی کردم خلاصه کنه. قانون شش یادت نره. خودت هوامُ داشته باش، زمینش با من).هر روز اول سطر دفترم مینویسم میآیی و هر شب آخر سطر دفترم مینویسم میآید. قلبم هنوز محتاجتر از آن است که بخواهی ساده از کنارش بگذری. مبادا پا بر دلم بگذاری و بگذری.
ریحانه از فردیس کرج
پاسخگوی مورد نظر با یه همچی پوست موزی، خودش در هوا سیر میکنه، زمین را برای سقوط آزادش مهیا سازید... مشترک گرامی... کد مورد نظر شما سقوط کرد...
دمپائی کهنه، بغض و مغض میخریم
فرزند ارشد خانواده که باشی، روزی کنکور ارشد گریبانت را خواهد گرفت و مجبور میشوی چند هفتهای راه بر واژه و زبان به دهان بگیری! مجبور میشوی آشوب کلمات درون را به نظاره بنشینی و جیکّت در نیاید! حرف هایی علیه عقلت در تظاهراتند، واژهای را گردن میزنی، آن وسط جملهای کوتاه خودکشی میکند؛ دلت سکانس آخر صحنة کودتایی خونین است!
کنکور ارشد که تمام شد، کوتاهتر از دیوارهای چاردیواری نخواهی جست و به هوای عید هم که شده، دلت را میتکانی و هر چه از بغض و حرص و کلمه داری بر سر پاسخگو خالی میکنی!
مهدی ترکاشوند
پ باز خوبه همین یه کار از سرمون برمییااااد... بفرما قربون؛ این سر ما... سایة لطف شمام کم نشه.
نیمکتهای خالی
باورت میشه عوض شدهم؟ حتماً میپرسی چرا؟ چون دیگه وقتی پنجره رو باز میکنم حتی صدای گنجشکها رو نمیشنوم. دیگه مثل قبل نیستم. عوض شدهم، چون تو عوض شدی! ببین! نیمکت با هم بودنمان تنهاست؛ من اینور دنیا تنها نشستهام بیتو، تو آن طرف دنیا... نه، شاید تنها نباشی، من که هر شب با صدای لالایی تو به خواب میرفتم، حالا با آواز جالب و غمانگیز جغد روی درخت، همان که شوم میخواندیاش، چشم بر هم میگذارم! آره عوض شدم چون تو عوض شدی!
رضوان از کنگاور
عشق با اعمال شاقه
1-این روزها که دلم بهانة تو را میگیرد، دستش را میگیرم و میبرم به کوچة خاطراتمان. از پیش چشمانش را با دستمالی بستهام که مباد مسیر رفتن را بلد شود... چون میدانم که دیگر جایش اینجاست. اگر مسیر را بداند...
2-زبانم قاصر شده، اما تو نگاه مرا میفهمی. به چشمانم خیره شو و عمق حرفهایم را اندازه بگیر. نیازی نیست با واژههای مبهم گنگت کنم. به چشمانم خیره شو. اشکهایم همه چیز را میگویند.
روژین
هاااا؟! درست متوجه شدم؟ دِ خُ الان دل تو بهونه میگیره... اون بیچاره دیگه چرا باس به اعمال شاقه مبتلا شه؟ هوم؟ واقعاً که به حق چیزای نشنفته! دوره و زمونهای شدهواااا...!
هنوزم برام عزیزی
هنوزم برام عزیزی، تو مقدس مث هفتی/ تهنشینه عطرت اینجا، اما چند روزه که رفتی/ خونِ تو رگام تو بودی، قلب من میده شهادت/ شب ابراز علاقه، گم شد از لبام شهامت/ تو رو سخت به دست آوُردم، با تو قصرِ عشقُ ساختم/ قهر تو وبال من شد، من ساده تو رو باختم/ حق ما که فاصله نیس، چی ما رو از هم جدا کرد؟/ به همه نامهربونیت، راضیام دوباره برگرد/ تو واسه مسلخ نیرنگ، منُ قربونی میخواستی/ یه رفیق بیاراده توی مهمونی میخواستی/ تو ضیافت صداقت، کمی نارو هدیه کردی/ جای شونههای امنم به تن باد تکیه کردی/ شاید برگشتت عذابه، واسه این مرد پریشون/ نمیخواد به روت بیاری، میدونم هستی پشیمون/ حق ما که فاصله نیس، چی ما رو از هم جدا کرد؟/ به همه نامهربونیت، راضیام دوباره برگرد.
علیرضا ماهری
آقا جوووون... توجه نهرییییهاااا... دِ خُ پیغام داده نمیخواد! زوره؟! میگه: چیچیییی رو دو...بااااره؟! ...الان دقیقاً سیصد و هفتاد و هشت بااااره...! فیکس! همینقدر! دِ... خُ نمیخواد، یهچی میگههاااا...!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: