البته من همیشه به او تذکر میدادم و میگفتم نباید درباره برادرش اینطور صحبت کند و او را بداخلاق و نقنقو صدا بزند، ولی حرفهایم فایدهای نداشت و شارلوت باز هم همین رفتار را ادامه میداد.
جولین همیشه برای رسیدن به خواستههایش داد میزد، گریه میکرد و بچهای بداخلاق و لوس شده بود. شارلوت هم دائم با او دعوایش میشد و به من شکایت میکرد. گاهی حس میکردم بدبختترین آدم دنیا هستم؛ مادری که نمیداند باید چه کار کند و نمیتواند خانوادهای آرام داشته باشد.
یک روز با جولین به خرید رفته بودم، باران میآمد و دستم پر بود. در این وضعیت، جولین هم پشت سر هم گریه میکرد و خودش را کف خیابان میانداخت که راه نیاید. حسابی خسته شده بودم و احساس درماندگی میکردم، اما چارهای نبود، باید او را تا خانه میبردم؛ ناخودآگاه دستش را گرفتم و بیتوجه به اینکه دردش میآید یا نه، دنبال خودم کشیدم. او گریه میکرد و من هم سرش داد میزدم. با خودم فکر میکردم هیچ چیز به اندازه صدای جیغ و گریه او مرا عصبانی نمیکند و به هم نمیریزد. البته دعواهای شارلوت و جولین هم غیرقابل تحمل بود، بخصوص وقتی که شارلوت میخواست به اجبار به جولین غذا بدهد و او هم با گریه شارلوت را پس میزد. گاهی از خودم بدم میآمد و فکر میکردم مادر خیلی بدی هستم، چون هیچ مادری به کمحوصلگی من نیست. هیچکس اینقدر راحت از گریه فرزندانش نمی گذرد و به این سادگی آنها را دعوا نمیکند.
اما فکر میکردم تقصیر من نیست، چون خودم به تنهایی این دو بچه را بزرگ میکنم و کاملا طبیعی است که گاهی از کوره در بروم. بقیه مادرها حداقل حمایت همسرشان را داشتند و میتوانستند روی کمکهای او حساب کنند.
یک روز وقتی شارلوت را به مدرسه بردم، در راه برگشت با بقیه مادرها صحبت کردم. جالب بود که همه مادرها از رفتارهای بچهها عصبانی میشدند و همه قبول داشتند این موجودات دوستداشتنی کوچک، گاهی غیرقابل تحمل هستند؛ یکی از مادرها گریه دختر 3 سالهاش را به صدای ناخنی تشبیه میکرد که روی تخته سیاه کشیده میشود! پس فقط من نبودم که چنین حسی نسبت به بچههایش داشت.
در هر حال باید کاری میکردم که جو خانه تغییر کند و آرامتر شود؛ یک روز در روزنامه مطلب جالبی در این باره خواندم؛ یک روانشناس کودک به پدر و مادرها توصیه کرده بود در برابر رفتار نادرست کودکشان بیتفاوت باشند و روی آن رفتار اشتباه تمرکز نکنند. او گفته بود تمرکز روی رفتارهای بد، منجر به ادامه این کار میشود.
حرف روانشناس کاملا درست بود؛ هر وقت جولین گریه میکرد، من عصبانی میشدم و فریاد میزدم. همیشه هم یک جمله را تکرار میکردم: «من حتی یک دقیقه هم تحمل ادامه این گریهها رو ندارم، جولین، زودتر تمومش کن.» اما هیچ وقت هم گریه جولین تمام نمیشد تا وقتی که به او شکلاتی میدادم یا به شیوهای قانعش میکردم گریه نکند.
وقتی این مطلب را خواندم، چند دقیقهای با خودم فکر کردم؛ شاید بهتر بود به جای داد و دعوا، به آنها کمک میکردم رفتارشان را تغییر دهند. برای همین تصمیم گرفتم شیوه دیگری را انتخاب کنم. از فردا صبح شروع کردم؛ اولین قدم این بود که واکنشی به رفتارهای اشتباه آنها نشان ندهم، اما نگران بودم و میترسیدم این بیتوجهی اثرات خوبی نداشته باشد؛ شاید گوشم از شنیدن فریادهای جولین کر میشد یا اینکه شارلوت برادرش را کتک میزد، اما چارهای نبود؛ برای همین وقتی صبحانه میخوردیم، به آنها گفتم: «از امروز، اگر دعوا کنید یا صدای گریه و ناله تو خونه باشه، من دیگه هیچی نمیشنوم و البته هیچ چیزی هم نمیبینم. متوجه هستید؟»
شارلوت شانهای بالا انداخت و با لحنی که نشان میداد برایش مهم نیست، گفت: «بله، هر کاری دوست داری انجام بده مامان.»
اما وقتی چند روز بعد، برای خرید بیرون رفته بودیم، آنها بهتر متوجه تصمیم من شدند. جولین اخم کرد و گفت: «من میخوام برم خونه، همین الان.»
اگر هنوز این تصمیم را نگرفته بودم، یک شکلات از کیفم درمیآورم و به جولین میدادم تا گریه نکند و راه بیاید، اما آن روز راهم را ادامه دادم و به او اعتنایی نکردم. جولین صدایش را بلندتر کرد و گفت: «مامان شنیدی؟ من نمییام.»باز هم اهمیتی ندادم و داخل مغازه شدم. او فریاد میزد و گریه میکرد، ولی باز هم بیتفاوت بودم و برای اینکه صدای فریادش دیگران را اذیت نکند، او را داخل ماشین بردم. بعد از این، آنها کمکم متوجه شدند تصمیم من جدی است. برای همین هر دو رفتارشان را تغییر دادند تا حداقل خودشان کمتر اذیت شوند. خوشحال بودم و حس میکردم موفق شدهام؛ حالا نهتنها فکر نمیکردم مادر بدی هستم، بلکه محیطی آرامتر و دوستداشتنیتر هم ایجاد کرده بودم.
مترجم: زهره شعاع
parents.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم