من یک پدرم

کد خبر: ۴۶۰۲۵۰

من نه کاووسم و تو نه سیاووش. سودابه‌ای هم در کار نیست. نه من رستم زمانه خودم هستم، نه تو سهرابی که گردباد عشق «گردآفریدی» کورت کرده باشد و پدرت را نشناسی. افسانه است یا تاریخ؟ نمی‌دانم، ولی من آن رستم دستانی نیستم که فردا شاهنامه‌ای به نامم ورق بخورد و فردوسی‌ها دقیقا بسرایند: «سبک تیغ تیز از میان برکشید/ بر شیر بیدار دل بر درید».

من پدر توام، هر چقدر شاید مصداق این بیت‌های منسوب به حافظ باشیم که: «این چه شوری‌ست که در دور قمر می‌بینم/ همه عالم پر از فتنه و شر می‌بینم/ دختران را همه جنگ و جدل با مادر/ پسران را همه بدخواه پدر می‌بینم». دعوای پدر و پسری یک دعوای قدیمی است که شاه و گدا نمی‌شناسد، رستم هم که باشی شاید روزی پسرت پنجه در پنجه‌ات بیفکند و تو را بر زمین بزند. «به کشتی گرفتن نهادند سر/ گرفتند هر دو دوال کمر/ سپهدار سهراب با زور دست/ برآوردش از جای و بنهاد پست»

پسرم این «من» و «تو» را کنار بگذار. من نگرانتم، همین، درک نگرانی پدر کار سختی است؟ شاید همین است که تو می‌گویی، شاید من هم در سن تو، پدرم را از دور شناختم و نگرانی‌ها و تفکراتش را دیر فهمیدم، اما من نمی‌خواهم تو دور بمانی و دیر بفهمی.

شاید مرکبم راهوار نباشد، ‌کلماتم درشت یا زبانم الکن باشد، اما هدفم آفتابی کردن فردای توست، نمی‌خواهم زیر باران بمانی، ‌می‌خواهم آفتاب باشی نه آفتابگردان.

پسرم، من نه به اندازه تو جوانم و نه تو به اندازه من پیراهن در آفتاب خشک کرده‌ای. تو به این مرحله که من هستم نرسیده‌ای، ولی من از این مرحله تو عبور کرده‌ام، من جوانی تو را درک کرده‌ام، اما تو هنوز به اینجایی که من هستم و آفتابم بر لب بام ایستاده است نرسیده‌ای. عقل می‌گوید: من شرایط تو را بهتر درک می‌کنم تا تو شرایط من را.

پسرم، در افسانه‌ها هم از دعواها حکایت‌ها هست و در تاریخ روایت‌ها. پس ناامید نباش و فکر نکن تنها ما از هم فاصله داریم، تنها ما هستیم که گاهی به نفع دیگری کنار می‌رویم و گاه پنجه در پنجه هم می‌افکنیم. گوش تاریخ از این صداها پر است.

در چین و ماچین هم «لی نوجای» جوان با پدر سالخورده و باتجربه‌اش بلند حرف می‌زند. درشتی می‌کند و درشتناکی می‌بیند، پس ناامید نباش، من فردا را می‌بینم که تو هم در این جایگاه می‌ایستی یا می‌نشینی و به فرزندانت حرف‌هایی از زبان من می‌گویی.

می‌بینم فردایی را که باران کلمات تو هم فرزندان تو را خیس نمی‌کند و آسمانت توانایی بال‌های ابرستیز پسرانت را ندارد و تو تنها می‌نشینی و نصیحت می‌کنی و شاهد ناراحتی آنها خواهی بود. امروز من را ببین ، فردای تو همین خواهد بود، مگر این‌که از امروزم بال بگیری برای پرواز در فردایی که ان‌شاءالله آفتابی ا‌ست.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها