در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا امروز یک جورهایی حالمان گرفته، دلیلش را هم نمیدانیم، یعنی میدانیم اما حس غریبی مدام به ما هشدار میدهد که نگوییم، ما هم نمیگوییم، جانم!... به درک که نمیگوییم؟ خیلی ممنون! حالا که اینقدر استقبال کردید حتما میگوییم!
راستش را بخواهید داستان از آنجا شروع شد که ما چند روز پیش حقوق گرفتیم (به سلامتی) و با گرفتن حقوق شادیهای ما دو برابر شد، چون چند روز قبل هم یارانه گرفته بودیم.
خلاصه، کت و شلوار پوشیدیم (چون احساس میکردیم خیلی پولداریم میخواستیم ظاهرمان با احساسمان جور در بیایید) و ادکلن زدیم و فهرست خرید را به زور در جیبمان چپاندیم (از بس جیبمان پر پول بود که جای یک تکه کاغذ کوچک هم نداشت، بترکه چشم حسود!) و با خانواده محترم به یکی از فروشگاههای بزرگ زنجیرهای رفتیم و طبق لیست شروع کردیم به خرید، به گمانم نصف بیشتر مردم همزمان با ما حقوق گرفته بودند، چون فروشگاه آنقدر شلوغ بود که ملت، محترمانه از سر وکول هم بالا میرفتند! روغن در لیست خرید ما نبود، اما وقتی اشتیاق مردم را برای خرید آن دیدیم و نظارهگر بودیم که چه راحت از روی هم رد میشوند تا روغن بردارند، ما هم علاقهمند شدیم که روغن را هم به سبد خریدمان اضافه کنیم. یعنی راستش را بخواهید برای ما افت داشت که از قافله عقب بمانیم. کت را درآوردیم و عیال را به خدا سپردیم و عینهو ببر زخمی به سمت جماعتی که در حال برداشتن روغن بودند یورش بردیم، یکی، دوتا، سومین روغن را که برداشتیم با لگد دوستانهای که برحسب تصادف به ما خورد از صف به بیرون پرتاپ شدیم، اما خوشبختانه روغن را که کالایی بسیار حیاتی است به سبد خریدمان اضافه کردیم. قفسههای فروشگاه تقریبا در حال خالی شدن بود، اما شور و اشتیاق مردم برای خرید، ذرهای هم کم نشده بود تا آنجا که از بلندگوهای فروشگاه اعلام کردند:« مشتریان محترم! در انبارهای فروشگاه به اندازه کافی کالا موجود میباشد (اسم فروشگاه در دفتر روزنامه محفوظ است)، لطفا با آرامش بیشتری خرید کنید.» این پیام چند بار از بلندگوهای فروشگاه پخش شد (کور شویم اگر دروغ بگوییم)، بگذریم.
راستش را بخواهید عمل غیرانسانیای که برای خرید روغن از ما سر زد برای خرید قند، شکر و... حتی خیارشور هم دوباره تکرار شد، تا اینکه با چرخ خرید تقریبا پر در صف صندوق ایستادیم. خانم محترمی که پای صندوق بود بعد از چک کردن همه کالاها فاکتور خرید را دستمان داد و ما هم خیلی جنتلمنانه کیف پول را از جیبمان درآوردیم و... یکهو برق از کله ما پرید! به جان عزیزت مبلغ فاکتور از حقوق یک ماه ما بیشتر بود. مانده بودیم چه خاکی بر سرمان بریزیم و از آنجا که میدانید ما چقدر آدم باهوشی هستیم، سریع موبایلمان را که به علت بدهی قطع است از جیبمان درآوردیم و موبایل خاموش را بغل گوشمان گذاشتیم و گفتیم: «سلام، جانم... تصادف کردید... ای داد و بیداد... الان کجا هستید... عجب مصیبتی... .» جنسها را گذاشتیم و پریشان از فروشگاه خارج شدیم. آن روز گرچه خریدی انجام ندادیم، اما به ما خیلی خوش گذشت و کلی تفریح کردیم (شخصا تعریف درستی از تفریح نداریم، کتک هم که بخوریم باز میگوییم تفریح کردیم) اما حداقل خیالمان راحت شد که انبارها لبریز از کالاست و هیچ اتفاق ناخرسند دیگری هم در راه نیست، فقط کمی تا قسمتی قیمت اجناس چند برابر شده که چندان هم مهم نیست، نهایتا شما هم مثل ما، صرفا جهت تفریح به فروشگاه بروید!
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: