مروری بر فیلم‌های مهم جشنواره

فردای سینمای ایران در آینه امروز

2 هفته قبل در کوران برگزاری جشنواره فجر به معرفی تعدادی از آثار مهم امسال پرداختیم و اکنون در شرایطی که زمان کوتاهی از اختتامیه سی‌امین دوره می‌گذرد، به فیلم‌های دیگری می‌پردازیم که از جهات گوناگون شایسته توجه است . بدیهی است این نوشته در حکم مروری گذرا و با دیدی کلان‌نگر نسبت به تولیدات سینمای ایران در سال گذشته است و نقد و تحلیل مفصل همه این فیلم‌ها می‌ماند برای زمان اکران عمومی‌شان که به‌شیوه معمول این سال‌ها، هر هفته به بررسی و تحلیل آنها خواهیم پرداخت.
کد خبر: ۴۵۸۳۸۷

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه

این دومین ساخته سینمایی منوچهر هادی است. اثری ملودرام که از مناظر گوناگون ارزش بحث را دارد و بدون شک یکی از فیلم‌های خوب و ارزشمند جشنواره امسال بود. فیلم اول این کارگردان اثر قابل تاملی نبود و آثار تلویزیونی‌اش نیز چندان چنگی به دل نمی‌زد و نهایتا، خبر از یک کارگردان جوان می‌داد که استعدادش در حد سازنده آثار تلویزیونی قابل قبول است، نه یک فیلمساز خوشفکر و نوجو، اما یکی می‌خواد باهات حرف بزنه ثابت کرد نمی‌توان به این پیش‌بینی‌ها چندان دلخوش بود. قصه این فیلم شروع فوق‌العاده‌ای دارد. ماجرا از یک خانواده آغاز می‌شود؛ زنی که بدون حضور همسرش، دخترش را بزرگ کرده و اکنون شاهد بالندگی اوست. دختر اصرار به ازدواج مادرش با یک دندانپزشک دارد اما مادر خودخواهانه در برابر خواسته دختر می‌ایستد و این دو در چالش با یکدیگرند تا این‌که یک اتفاق هولناک و غیرمنتظره همه چیز را به هم می‌زند و فیلم اساسا وارد فاز دیگری می‌شود. نقش مادر را آنا نعمتی بازی می‌کند؛ بازیگر سینمای تجاری این سال‌ها که کارش چندان مورد توجه نبوده اما با این فیلم، بهترین حضورش را در سینما ثبت می‌کند. او ابتدا شمایل یک مادر دلسوز اما خودرأی را به نمایش می‌گذارد، اما در ادامه و در اثر اتفاقی ناخواسته، ناگهان تغییر می‌کند و حالا فقط تنها هدف و امیدش در زندگی یافتن همسر سابقش است.

با این‌که بازیگران این فیلم روی کاغذ، چهره‌های چندان مشهوری در سینما نیستند (به استثنای شهاب حسینی) اما هادی با هدایت دقیق تعدادی از بازیگران تلویزیونی، اثری محکم و ارزشمند را به تصویر کشیده که شاید جدی‌ترین نکته‌اش همین بازی‌های خوبش باشد. سرآمد بازیگران این فیلم یکتا ناصر است که پس از سال‌ها دوری‌ از سینما، با ایفای نقشی متفاوت از سایر آثارش به یک شخصیت بومی جنوب جان می‌بخشد که کسی اگر چهره این بازیگر را زیر گریم سنگینش به‌جا نیاورد، باور نمی‌کند او همان بازیگر فیلم‌های تجاری است. او کشف بزرگ جشنواره امسال بود و یکی از بهترین بازی‌های کل فیلم‌های امسال را ارائه کرد. این فیلم می‌تواند برای یکتا ناصر در حکم شروعی دوباره در سینما باشد که اگر کارش را با همین کیفیت ادامه بدهد، بدون شک از این پس بیشتر از او خواهیم شنید.

اما ارزش‌های فیلم منوچهر هادی محدود به اینها نیست. در کنار بازی‌های خوب، شاهد نمایش روابطی دلپذیر از آدم‌هایی از طبقه‌های گوناگون هستیم؛ زنی که سال‌ها پس از جدایی‌اش، بار دیگر به جستجوی همسر سابق و خانواده او می‌پردازد. در این موقعیت‌های تازه، همه این آدم‌ها برایش در حکم زنده شدن خاطراتی از گذشته‌اند. در این میان نباید از فیلمنامه خوب این فیلم گذشت که با دیالوگ‌های شنیدنی و زیبا، آدم‌ها را در وضعیت‌های مختلف انسانی به تصویر می‌کشد و برای تماشاگر قابل باور می‌کند. فیلم از ارائه حکمی کلی درباره شخصیت‌هایش پرهیز دارد و هادی در این فیلم بسیار هوشمندانه توانسته روی احساسات و عواطف شخصیت‌هایش انگشت بگذارد، به جای این‌که بخواهد درباره این افراد قضاوت بکند.

میگرن

اگر به طور خلاصه بخواهیم بگوییم «میگرن» چه فیلمی است، باید گفت اثری است بلندپروازانه اما ناکام؛ فیلمی که سعی در نمایش 3 زندگی دارد، اما ناتوان است از نفوذ به درونیات آدم‌ها. مانلی شجاعی‌فرد که زمانی دستیار فیلمبردار بوده، در اولین تجربه کارگردانی‌اش به سراغ قصه‌ای با گرایش‌های روشنفکرانه رفته. برای این کار حتی از بازیگران خوب این سینما نظیر پانته‌آ بهرام، هنگامه قاضیانی، رضا کیانیان، افشین هاشمی، حدیث هاشمی، گوهر خیراندیش و... استفاده کرده اما نتیجه کارش فیلم چندان قابل دفاعی نیست. این فیلم می‌توانست با تمرکز روی زندگی یکی از این خانواده‌ها، به اثری واقعگرا، ملموس و تاثیرگذار بدل شود، اما ساختار لایه‌لایه فیلم و پریدن از این قصه به آن قصه، نشانگر این است که اولاً کارگردان ظرفیت‌های یک اثر تصویری را هنوز خوب نمی‌شناسد و نیز تصور می‌کند نمایش موقعیت‌های جزئی یک زندگی، ممکن است شأن اثرش را پایین بیاورد. بنابراین بسنده می‌کند به یکسری موقعیت‌ها در چارچوب غیردرام و هدفش تنها حرف زدن و شعار دادن است، نه سرگرم کردن تماشاگر و ارتباط منطقی و درست با او. اینها همه آن چیزی است که درباره میگرن می‌توان گفت فیلمی متوسط و معمولی با برخی لحظات خوب و موقعیت‌های بامزه، اما فاقد یک ساختار درست و فکر شده.

پنهان

از هر نظر می‌توان «پنهان» را با میگرن مقایسه کرد. فیلمی که ادعای متفاوت‌بودن را دارد، اما واقعا متفاوت نیست. مهدی رحمانی که سال قبل فیلم «دیگری» را از او دیده بودیم، این بار جسورانه عمل کرده و سعی داشته ساکنان یک آپارتمان را به طور مجزا به ما نشان بدهد (درست مشابه طرح اصلی میگرن) اما نیمه اولش که به معرفی شخصیت‌ها اختصاص دارد خسته‌کننده شده و قصه فیلم تقریباً در دقیقه 40 آغاز می‌شود. زمانی هم که قصه شروع می‌شود مکث و تأمل‌های بی‌شمار کارگردان روی حوادث و موقعیت‌های ساده و کم‌ارزش، اجازه ارتباط خوب را به تماشاگر نمی‌دهد. شخصیت‌های متعدد فیلم آنقدر زیادند که نمی‌شود آنها را خوب شناخت چه رسد به این‌که بخواهیم با آنها ارتباط هم برقرار کنیم. بازی‌های فیلم بویژه آنا نعمتی و فریبرز عرب‌نیا ضعیف‌است و بقیه هم که سعی در بازی نرم و آرامی دارند، به دلیل شخصیت‌پردازی غلط اصلاً راه به جایی نمی‌برند. معلوم نیست مادری که شوهر و بچه را رها کرده و عازم فرنگ‌ شده، چرا باید اینقدر در کار بچه‌اش دخالت کند و بی‌معنی است که بخواهیم وضعیت شکننده اخلاق را در جامعه و خانواده با این موقعیت‌های ساده و بی‌خاصیت تفهیم کنیم.

ضدگلوله

مصطفی کیایی در دومین فیلم کمدی‌اش نشان می‌دهد با کمی دقت و ظرافت در کارگردانی و نیز اتخاذ برخی تصمیمات درست، می‌توان از یک موضوع تکراری، فیلمی خوب بیرون کشید. نزدیکی این قصه با قصه اصلی فیلم «لیلی با من است» این خطر را برای کارگردان جوانش داشت که با اندکی قصور متهم به تقلید و کپی‌برداری شود، اما ضدگلوله حداقل از این بابت جان سالم به در می‌برد. البته باید بصراحت اعلام کرد ضدگلوله فیلم بی‌نقصی نیست، اما نه به این دلیل که قصه‌اش شبیه لیلی با من است می‌باشد. فیلم درباره آدم خرده بزهکار و لمپنی است که پس از رشد غده‌ای در سرش به او اطلاع می‌دهند دو سه ماه بیشتر زنده نیست. بنابراین او هم برای فرار از دست مأموران و هم برای رستگار شدن در آن‌ دنیا عازم جبهه می‌شود و در آنجا مترصد فرصتی است تا خود را به کشتن بدهد. به همین دلیل در دل جنگ و خشونت آن، شیرین‌کاری‌های این شخصیت موقعیت‌های بانمکی خلق می‌کند. مهدی هاشمی در این فیلم موفق‌تر ظاهر شده و برای بامزه از کار درآمدن این شخصیت، هیچ کم نگذاشته است. در کنار او فاطمه صامتی را داریم که با وجود کم‌کاری، هر بار که بازی‌ای از او در تلویزیون، سینما یا تئاتر دیده‌ایم درخشان و باورپذیر بوده است.

اما اشکال اساسی فیلمنامه ضدگلوله در این است که چرا هرگاه سازنده اراده می‌کند باید شخصیت اصلی خودش را وارد معرکه کند؟ در فیلم موقعیت‌های بسیاری هست که شخصیت اصلی با درافکندن خود در آنها، می‌تواند به هدفش برسد، اما درست زمانی خطر می‌کند که نتیجه‌ای برایش ندارد. مثلا در صحنه‌ای که قرار است تیر خلاص به او شلیک کنند، او می‌توانست با یک حرکت، عراقی‌ها را وادار به واکنش کند، اما این کار را نمی‌کند تا فیلم پیش برود. در کنار این نقطه ضعف باید از نقاط قوتش هم گفت. مهم‌ترین اتفاق، شیوه پایان‌بندی ضدگلوله است که هوشمندانه و دقیق، جلوی هر گونه شعارگرایی را می‌گیرد. اغلب کمدی‌هایی که در دل جنگ تعریف شده‌اند، پایانی تحمیلی داشته‌اند و متفاوت از نظر لحن با ژانر اصلی، اما ضدگلوله این‌گونه نیست و نخستین فیلم در این قالب است که بی‌پروا و جسورانه، پایانی دیگر را چیده و به این ترتیب لحن یکدست اثر تا انتهای فیلم حفظ می‌شود.

تلفن همراه رئیس‌جمهور

اشکال اصلی کار در این است که جابر قاسمعلی فیلمنامه‌نویس و علی عطشانی کارگردان نمی‌دانسته‌اند لحن قصه‌شان چیست. آیا قرار است فیلم و موقعیت‌های اصلی‌اش منجر به شکل‌گیری یک کمدی موقعیت شود یا اثری جدی خواهد بود با مایه‌های طنز اجتماعی. البته ممکن است بپرسید مگر نمی‌شود فیلمی ظرفیت هر دوی این گرایش‌ها را داشته باشد؟ پاسخ مثبت است. همچنان که بسیاری از کمدی‌های ایتالیایی دهه 60 و 70 این گونه بودند، اما مشکل تلفن همراه رئیس‌جمهور این است که نه کمدی خوبی است و نه یک فیلم اجتماعی تأثیرگذار. سرگردانی فیلم میان این دو گرایش از آن اثر آشفته‌ای ساخته که جز بازی 2 بازیگر اصلی‌اش (بویژه بهناز جعفری) هیچ چیز برای عرضه ندارد. ایده اصلی فیلم می‌توانست دستمایه یک کمدی بسیار خوب قرار بگیرد.

موبایل رئیس‌جمهور به طور اتفاقی می‌افتد دست یک کارگر ساده و فقیر و او نمی‌داند با تماس‌گیرندگان بی‌شمار چه باید بکند. البته فیلم حتی در طرح موضوعش هم ناتوان است، چون دقیقا مشخص نمی‌شود آیا این واقعا تلفن همراه رئیس‌جمهور است یا همین جوری الکی شایعه کرده‌اند که این شماره متعلق به اوست. فیلم در مواردی می‌گوید این واقعا شماره رئیس‌جمهور نیست، چون اگر بود حتما برای جلوگیری از سوءاستفاده، آن را قطع می‌کردند. در جایی از فیلم هم گفته می‌شود برخی سایت‌های اینترنتی این شماره را به دروغ و برای فریب مردم لو داده‌اند، اما اتفاق عجیب جایی رقم می‌خورد که آقای رئیس‌جمهور شخصا با این خط تماس می‌گیرد و با شخصیت اصلی فیلم حرف می‌زند. اینها واقعا جای هیچ‌گونه دفاعی از فیلم باقی نمی‌گذارند، چون تماشاگر نمی‌داند در قبال فیلمی که تکلیف لحنش با خودش روشن نیست، چه واکنشی باید نشان بدهد. به اینها باید نحوه به نتیجه رساندن فیلم را هم اضافه کرد که واقعا نامعقول و شوک‌آور است. در انتها می‌بینیم مرد بر اثر مشاهده تناقض‌ها، دچار جنون می‌شود و از دید او آمبولانس تیمارستان، تیم تشریفات رئیس‌جمهور است که جلوی در خانه‌اش آمده است.

نیکی کریمی در این فیلم ایفاگر نقش خانمی بی‌بضاعت است که برای عمل فرزندش دست به دامن رئیس‌جمهور (به خیال خودش) شده است. بازی ضعیف این بازیگر هرگز اجازه نمی‌دهد ذره‌ای به او نزدیک بشویم. در حالی که قاعدتا او باید به عنوان یک مستمند و محتاج، رفتاری خاکسارانه داشته باشد، نمایشگر زنی خودخواه و عصبی است که طوری رفتار می‌کند گویا همه وظیفه دارند برای حل مشکل او بسیج بشوند. عیب بزرگ فیلم هم جایی است که می‌بینیم شخصیت اصلی پس از بیماری فرزندش، او را به همان بیمارستانی می‌برد که مدتی قبل دختر نیکی کریمی را عمل کرده‌اند و پرستاران و دکترها هم انگار هیچ کاری ندارند بجز افشا کردن این قضیه پیش همسر او. همه اینها در کنار مواردی دیگر (از قبیل این‌که چرا کسی پس از شنیدن صدای این آقا با این لهجه غلیظ شمالی و نیز مشاهده این میزان ساده‌لوحی او دچار تردید نمی‌شود) است که این فیلم را در ردیف آثار ضعیف قرار می‌دهد.

من همسرش هستم

امسال شاهد گرایش تهیه‌کنندگان مشهور سینما، به عرصه کارگردانی بودیم. مصطفی شایسته «من همسرش هستم» را جلوی دوربین برد و حسین فرحبخش «زندگی خصوصی» را ساخت. بادقت در هر دو فیلم خواهیم دید موضوع مورد علاقه تهیه‌کنندگان، خانواده و نقش آن در جامعه و شرایط کنونی است. چه اتفاقاتی ممکن است نهاد خانواده را ضعیف کند و چگونه می‌توان از برخی حوادث زندگی عبور کرد و این مسیر را ادامه داد؟ بنابراین در طرح موضوع، هر دو تهیه‌کننده ایده‌های مشابهی دارند اما در ارائه راه‌حل، 2 مسیر متفاوت را می‌پیمایند. همچنان که در بخش مربوط به فیلم زندگی خصوصی خواهیم گفت، فرحبخش راه رادیکال و تند و تیزی را پیشنهاد می‌کند، اما شایسته به نتیجه‌گیری ظریف‌تری فکر کرده است. قصه فیلم او درباره زندگی یک زوج از طبقه نسبتا مرفه است. شوهر که پزشک است، بی‌تفاوت نسبت به همسر و فرزندان، زندگی موازی‌ای با منشی‌اش دارد و زن نیز که مقید به برآورده کردن نیازهای خانوادگی و زناشویی است، بر اثر یک تصادف رانندگی، در موقعیت تازه‌ای قرار می‌گیرد. بنابراین طرح موضوع در این فیلم، زمانی است که هر دو طرف در آستانه گرایش به انحراف هستند. چیزی که در زندگی این دو و در خانه می‌بینیم، رابطه‌ای سرد و از سر اجبار است که مطلوب هیچ‌کدام نیست. در این میان بچه‌ها نیز وضعیتی نامتعادل دارند، اما گره اصلی فیلم در جایی رقم می‌خورد که یک تلفن ناشناس به مرد تذکر می‌دهد بیشتر مراقب همسرش باشد. در پی این تماس‌های مکرر، مرد بدگمان، بدون توجه به این‌که خودش رابطه‌ای پنهانی با منشی‌اش دارد، با خشونت با همسرش برخورد می‌کند و حتی کتکش می‌زند، اما در سکانس ماقبل پایانی فیلم می‌فهمیم همه اینها نقشه همسر بوده برای محک زدن اعتماد شوهرش. شایسته که ظاهرا علاقه‌مند به فیلم‌های جنایی و پرکشش است، اما فیلمش را این‌گونه نمی‌بندد. فیلم با این ایده به پایان می‌رسد که می‌فهمیم تلفن‌هایی که به شوهر می‌شده، برخلاف تصور زن، از طرف او نبوده و شخص دیگری این کار را می‌کرده است.

همین موضوع مهم‌ترین ضعف کار شایسته است. یعنی انگار فیلم ناتمام است و وعده قصه‌ای را می‌دهد که بدون به نتیجه رساندن آن، اثرش را به پایان می‌رساند. هر تماشاگری دوست دارد بداند سرنوشت رابطه زن با فرد تازه‌ای که وارد زندگی‌اش شده به کجا می‌رسد و کسی که در مرد ایجاد شک و بدگمانی کرده چه کسی بوده است. نیکی کریمی و مصطفی زمانی ایفاگران نقش‌های اصلی این فیلم هستند و کنار آنها میترا حجار و لادن طباطبایی ایفای نقش می‌کنند. درباره فیلم مصطفی شایسته باید گفت با یک اثر معمولی طرف هستیم؛ نه فیلمی آنقدر بد که از سازنده‌اش ناامید شویم و نه فیلمی آنقدر خوب که امیدوار به ساخته‌های بعدی سازنده‌اش باشیم.

زندگی خصوصی

برخلاف ضدگلوله که با وجود شباهتش به لیلی با من است، نوآوری و بدعت هم دارد، «زندگی خصوصی» یک کپی‌برداری صرف و البته ناموفق از فیلم ستایش شده «شوکران» است. با این‌که شوکران هم خودش وام گرفته شده از رمان مهم «یک تراژدی آمریکایی» و فیلم «جذابیت مرگبار» است، اما کار خوب افخمی، تطبیق موقعیت‌های اصلی متن با شرایط آن روز ایران بود.

زندگی خصوصی تنها تفاوتی که با شوکران دارد، مایه سیاسی پررنگش است که نه‌تنها باری از دوش فیلم برنداشته که کاملا آن را به اثری شعاری و کم‌مایه بدل کرده است. مشخص نیست که با وجود صحنه‌های غیراخلاقی و دیالوگ‌های نامناسب، چطور این فیلم مجوز نمایش در جشنواره، آن هم در بخش مسابقه را گرفته است. به هر حال دومین تجربه کارگردانی فرحبخش پس از فیلم ضعیف «عطش» اثری ناامیدکننده است.

یکی از دلایل ناکامی فیلم، فقدان صحنه‌هایی است که از خلال آنها پی به شخصیت‌ واقعی و درونی آدم‌ها ببریم؛ آدم‌هایی که در این فیلم می‌بینیم مجموعه‌ای از چهره‌های مثبت یا منفی هستند که بی‌هیچ استدلال و درکی، کمر به آزار یکدیگر بسته‌اند. در این میان شخصیت اصلی، ابتدا در جوانی طوری به تصویر کشیده می‌شود که گویی ذره‌ای انسانیت در وجودش نیست. سپس قصه فیلم پرتاب می‌شود به حدود 30 سال بعد که او با چهره‌ای دگرگون‌شده، صاحب خانواده و مسوولیت‌های مهمی در سیاست است. با اخراج او به دلایل اختلاس و رشوه و غیره، کسی از خودش نمی‌پرسد چرا او پس از اثبات جرایمش، محاکمه نمی‌شود و آزادانه به فعالیت‌هایش ادامه می‌دهد. همچنین مشخص نیست چرا این آدم التقاطی و بی‌مایه، اینقدر راحت تن به ایجاد رابطه با زنی جوان می‌دهد و برای خودش دردسر درست می‌کند.

موسیقی فیلم در بیشتر دقایق مثل سوهانی است روی روح تماشاگر. بازی‌ها کمتر از حد انتظارند و قصه کاملاً روی هواست. فرحبخش که آثار اخیرش به عنوان تهیه‌کننده نتوانسته در گیشه موفقیتی کسب کنند، حالا خود دست به کار شده تا فیلمی با مضمون تند سیاسی بسازد و به این شیوه، بار دیگر فیلمی پرفروش را پس از سال‌ها عرضه کند؛ اتفاقی که البته بسیار بعید به نظر می‌رسد، چون تماشاگران در سال‌های اخیر ثابت کرده‌اند از فیلم‌های خوب استقبال می‌کنند.

پل چوبی

مشخص نیست مهدی کرم‌پور در ساخته جدیدش دنبال چه چیزی بوده است، زیرا هر آنچه در فیلم گفته می‌شود ابتر و بی‌نتیجه باقی می‌ماند و سراسر این اثر، شعارهایی است در قالب دیالوگ‌های خنثی و موقعیت‌های فریبنده که هیچ کمکی به بار اصلی درام نمی‌کند. مثلا شروع «پل چوبی» با دورهم‌نشینی تعدادی دوست است که در ویلای زیبایی در شمال، فقط حرف می‌زنند. اینها یا مشغول درست کردن کباب هستند یا راه می‌روند و آواز می‌خوانند و خلاصه کارهایی می‌کنند که لزومی به نمایش‌شان نیست. کل این صحنه‌های مطول و خسته‌کننده را می‌شد در 5 دقیقه گرفت و در واقع طرح موضوع کرد. موضوع مورد علاقه فیلمساز که قرار است در صحنه‌های اولیه طرح شود، اختلاف میان زوج جوان (با بازی بهرام رادان و مهناز افشار) درباره سفر به خارج است. سپس در پی بحث و جدل‌هایی، سرانجام زن عازم دبی می‌شود تا با کمک آدم پرنفوذی که نقشش را مهران مدیری بازی می‌کند، ویزای آنها جور شود. تنهایی مرد و آشنایی دوباره‌اش با یکی از همکلاسی‌های دوران دانشگاهی‌اش سبب می‌شود همسرش را فراموش کند و از آن سو نیز خبر می‌رسد زن اوضاع خوبی ندارد. در حاشیه این قصه انتخابات سال 88 و حواشی پس از آن بازسازی شده که معلوم نیست چه باری از دوش قصه برمی‌دارد و کلا چه ربطی به آن دارد.بهرام رادان را یکبار دیگر در نقشی ناامیدکننده و بسیار دور از انتظار می‌بینیم؛ بازیگری که در سال‌های اخیر با انتخاب‌های نادرستش، هم از موقعیت ستاره بودنش فاصله گرفته و هم دیگر بازیگر قابل اعتنایی به حساب نمی‌آید. ادامه این روند ممکن است او را کاملا به حاشیه سینمای ایران براند و این جای بسیار تاسف دارد. بازی او در صحنه‌های زیادی از فیلم همراه با ظرفیت‌های متفاوت، رنگ، بو و لحنی یکسان دارد و این از بازیگری که 2 بار سیمرغ بلورین جشنواره را گرفته کمی بعید است.

لیلا خراط

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها