یک روز آفتابی و مهتابی در متروی تهران

مترو هم برای خودش داستان‌ها دارد

این مترو هم داستان‌هایی دارد‌ها! در هر کجای جهان هم که سوارش شوید، فرقی نمی‌کند، همان داستان خودش را دارد و بس، شاید با کمی تفاوت. اصلا این مترو برای آسایش مردم شهر ساخته شده. راحت بروند و بیایند. آنهایی هم که مترو ندیده هستند برای بازی و سرگرمی هم که شده یک بلیت بخرند و از صبح تا شب مترو سواری کنند، چه مزه‌ای داردها!
کد خبر: ۴۵۸۳۵۸

اما داستان مسافران دائمی این قطار مدرن زیرزمینی چیز دیگری است، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید، خود را برای یک جنگ تمام عیار آماده می‌کنید.

جنگ از برای چه؟!‌معلوم است دیگر، برای سوار شدن به این اسب سرکش؛ لازم است، ورزشکار باشید، حالا می‌توانید رزمی‌کار باشید یا کشتی‌گیر، اصلاً هر ورزشی که با زور وتوان آدم کار داشته باشد خوب است. به راحتی می‌توانید دیگران را لت‌و پار کنید و پیروزمندانه سوار آن شوید و فخر هم بفروشید. خیلی از کشورهای اطرافمان مترو ندارند. دلشان هم بسوزد. عراق ندارد، پاکستان و افغانستان هم ندارد. اما چند کشور هم هستند که در کنارمان مترو دارند.

همین جمهوری آذربایجان که به اندازه یکی از استان‌های ما است، مترواش در سال ۱۹۶۷ میلادی راه‌اندازی شده است!

ارمنستان هم مترو دارد. خیلی پیش‌تر از ما. گرچه وسعتی ندارد و جمعیتی، اما همین کشور مترواش را در سال ۱۹۸۱ میلادی راه‌اندازی کرده است.

ترکیه هم دارد، در چند شهرش، مترو استانبول از دیگر شهرهای ترکیه بهتر است.
اما اکنون ما هم مترو داریم و دلمان هم نمی‌سوزد و حسادت هم نمی‌کنیم.

متروی ما، داستانی دارد برای خودش، همه جور آدم می‌توان در این قطار زیرزمینی دید کارگرو کارمند، مهندس و دکتر، پیر و جوان.

وقتی از پله‌های طول و دراز مترو پایین می‌روی با جمعیتی روبرو می‌شوی که هول ولایی دارند برای سوار شدن.

هیچکس و هیچ چیزی را نمی‌بینند، جز خودشان را! به هر ترتیبی که شده می‌خواهند سوار شوند. اداره‌شان دیر می‌شود خوب!

آرنجهای خود را بالا می‌گیرند، تا بتوانند برای خود وسیله تدافعی که نه، یک وسیله تهاجمی درست کنند و مانند گلادیاتورها حریف را ناکار کنند.

بچه‌های ریز و درشت هم که اصلا برایشان مهم نیست، خودم با چشم خودم دیدم دختربچه‌ای زیرپای مسافرانی که حمله‌ور شده بودند برای سوار شدن تا از قافله عقب نمانند، چگونه «له» شد! به هر ترتیبی بود و به هر جان کندنی مادرش او را از زیر پای مسافران گرامی بیرون کشید، دخترک وحشت زده شده بود.

حال سوار شدی؛ آنها که زودتر سوار شده‌اند به خاطر همان قل‌چماقیشان، پیروزمندانه نشسته‌اند و پز می‌دهند و دیگران هم که بنده هم جزیی از آنها هستم از میله‌ها و دستگیره‌های واگن آویزانیم، رودررو چسبیده به هم، به قول یانکی‌ها «فیس تو فیس» دهانت هم که اگر بو بدهد رایحه خوشی را استشمام خواهی کرد، پذیرایی می‌شوی، حسابی!

حالا جای شکرش باقی است که بعضی واگن‌ها را جدا کرده‌اند و خانم‌ها می‌توانند، در واگن اختصاصی خودشان باشند.

از همه اینها که بگذریم، دوستانی هستند که لطف بسیاری به مسافران دارند، سرصبحی بنده‌نوازی می‌کنند، دیگر، وظیفه‌اشان سبک کردن کیف مسافران و جیب‌های مبارک آنهاست.

از یک طرف خدمتی به خلق‌الله می‌کنند که بار زیادی برندارند که خدای ناکرده کمر درد یا پادردی بگیرند، از طرف دیگر نیازمند هستند، فقیر و بیچاره تن سالمی هم که ندارند کار کنند، نیازشان را از جیب من و شما برطرف می‌کنند.

از همه اینها بگذریم، در آن «هاگیر و واگیر» وانفسا، این دست‌فروشان مترو داستانی است برای خودش‌ها!

از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد هم می‌فروشند. جوراب، گل‌سر، آدامس، شکلات لباس زیر و رو، کلیبس موی سر، لیف و کیسه هم هست.

باورتان می‌شود؟! حتما می‌شود، چون قطعا یک بار هم که شده سوار مترو شده‌اید.
تازه، گدا هم دارد، هم پیر هستند، هم جوان، هم زن هستند، هم مرد، کودک هم بینشان پیدا می‌شود. باز خدا عمرش دهد آقای شهردار را که همین یکی دو روز پیش گفته بود که «مردم در مترو تحت فشارند» شاید با این جمله کمی از تحت فشار بودن، بیایند بیرون این مردم تهران!

از این داستان‌ها در دیگر متروها هم هست، اما کمی تا قسمتی تفاوت دارد.
چندین مترو را در چند کشور دیده‌ام، جالب است.

گرچه ازدحام آنچنانی و «لت‌و‌پار» کردن ندیدم، اما چیزهای جالبی دیدم که شاید خوشتان بیاید.

اول از همه این که وقتی وارد ایستگاه مترو شدیم صدای ساز و آواز به گوش می‌رسید، به این ور و آن ور سرک کشیدم تا به یک نوازده دوره‌گرد خیابانی که الان نوازنده مترویی است، رسیدم، زنی بود میانسال ویولنی در دست داشت و میکروفونی هم به آن وصل بود تا صدایش از بلندگوها بیشتر به گوش برسد، جعبه‌ای کوچک هم گذاشته بود جلویش و چند سکه هم در آن بود.

اینجایی را که می‌گویم متروی مادرید است. آن موقع که رفته بودیم ۱۷ خط داشت، الان را نمی‌دانم شاید بیشتر شده باشد.

کمی به موسیقی زیبایی که می‌نواخت گوش کردم و با همکاران راهی شدیم تا سوار مترو شویم.

سوار که شدیم خلوت بود و جا برای نشستن هم داشت. همه در حال خودشان بودند، چند نفری با هم گپ می‌زدند و چند نفری هم به آهنگ گوش می‌دادند، یک نفر هم «سلانه سلانه» گیتار به دست، آهنگ می‌نواخت. آن هم فقیر بود، اما جوان.

اینها را نمی‌نویسیم که از فردا همین آش و همین کاسه هم در متروی تهران پیاده شودها! نوازندگان هم میهن در همین کوچه‌های خودمان بنوازند بس است!

جا برای شما نیست در این متروی «بل‌بشو»! فرتی یاد نگیرید و تقلید کنید! اینها مال غربی‌هاست نه ما.

اکنون به ایستگاه رسیده‌اید و می‌خواهید پیاده شوید، متروی خودمان را می‌گویم، نه مادرید را؛ در که باز می‌شود به جای این که رو به جلو برای بیرون رفتن بروید، به عقب رانده می‌شوید! آن‌هایی که می‌خواهند سوار شوند همان داستان سوار شدن خودتان است.

در هم که بیشتر از چند ثانیه باز نمی‌ماند،ایستگاه بعدی اگر توانستم پیاده شوم، می‌بینمتان!

اما حیف، نشد از قسمت خانم‌ها چیزی بنویسم!
آنجا هم برای خودش قصه‌‌ها دارد!

محمد صفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها