خاطره

سارق جیب‌بر از دستم گریخت

با سلام به دست‌اندرکاران «جام‌جم» بخصوص ضمیمه تپش. سرگذشت زیر را برای خانواده‌ام تعریف می‌کردم خلاصه ماجرای من این بود که طبق معمول پس از ساعت پایان کار ساک و وسایل خود را جمع کردم و از شرکت خارج شدم. ساک روی دوشم بود و روزنامه جام جم و ضمیمه تپش در دستم. تا ایستگاه مترو باید یک ربع پیاده‌روی می‌کردم. به ایستگاه رسیدم و از پله‌ها پایین رفتم. ساعات آخر عصر بود و مسافران عجله داشتند که در این سوز سرما زودتر به خانه بروند. من هم دویدم و به لب جایگاه توقف مترو رفتم. ازدحام جمعیت بیشتر از حد معمول بود. شاید به خاطر این بود که آن روز، سرما بیشتر از روزهای قبل بود.
کد خبر: ۴۵۷۸۵۶

نور چراغ قطار که به چشم‌ها خورد، آنهایی هم که روی صندلی نشسته بودند، بلند شدند و دویدند به طرف جایگاه. قطار که به طور آهسته در حال حرکت بود، مسافران نیز با آن حرکت می‌کردند. همه به داخل واگن‌ها چشم دوخته بودند که ببینند کدام واگن خلوت‌تر است تا سوار آن واگن شوند. اینجانب نیز در حالی که در صف جلو ایستاده بودم، با حرکت مسافران و فشار آنها مجبور شدم حرکت کنم و قدم‌هایم را با آنان مطابق کنم.

یک آن قطار ترمز زد و ایستاد و در واگن‌ها باز شد. مسافران هجوم بردند به داخل. اینجانب نیز با فشار جمعیت به سمت واگن می‌رفتم ولی تا می‌رسیدم لب در آنهایی که قصد پیاده شدن داشتند مرا به عقب می‌بردند و دوباره از واگن دور می‌شدم. دوباره زور خود را جمع می‌کردم و به سمت واگن می‌رفتم. در همین حین خواستم با دست خود چارچوب در واگن را تکیه‌گاه قرار دهم تا وارد واگن شوم که سوت مامور ایستگاه که علامت بسته شدن درها بود به صدا درآمد. در با فشار بسته شد و دست من که روزنامه بود وسط در گیر کرد. یا باید قید دستم را می‌زدم یا قید روزنامه را. طبیعتا قید روزنامه را زدم و روزنامه بین چارچوب در واگن گیر کرد و قطار نیز به حرکت درآمد.

از طرف دیگر در همان حین احساس کردم که دستی در جیبم مشغول گشت و گذار است. سرم را پایین بردم و دست یک جوان را از مچ گرفتم. آن جوان با فشار جمعیت به سمت مقابل من فشار می‌آورد و من نمی‌خواستم دستش را ول کنم. کیف پولم در دست او بود و او هم قصد فرار داشت و بالاخره موفق شد. کیف پولم هم رفت و جیب پاره‌ای برایم باقی ماند. از آن طرف آستین پیراهنم نیز هنگام زور زدن برای سوار شدن پاره شده بود. ساک روی دوشم بود ولی بند آن از یک طرف بریده شده بود.

خلاصه با آن وضعیت ناراحت از به سرقت رفتن کیف پولم منتظر قطار بعدی ماندم. با آن وضعیت خجالت می‌کشیدم که بین مردم بمانم. رفتم پشت یک ستون و وقتی قطار بعدی رسید دویدم و سوار شدم. اعصابم ریخته بود به هم و نمی‌دانستم چه کار کنم. هر چند موجودی کیف پولم بیشتر از 3 ـ‌ 2 هزار تومان نبود، ولی کیف یادگار همسرم بود که برای سالگرد ازدواجمان خریده بود. شرح ماجرا که تمام شد همه آه و ناله کردند از این حادثه. فکر کردم که برایم دلسوزی می‌کنند ولی آنها دلخور بودند که روزنامه را از دست داده بودم. قول دادم که فردای آن روز هر طور شده شماره آن روز تپش را از دکه‌ای گیر بیاورم و همان طور هم شد. به خاطر این که آرشیومان ناقص نشود، به هر زحمتی بود شماره آن روز را پیدا کردم. قرار است از این به بعد که سر کوچه یک نسخه برایمان کنار بگذارد که دیگر چنین مشکلی پیدا نشود. با آرزوی سلامتی برای شما.

سیدعباس فشتنقی از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها