چاقوی عشق به‌ دختر جوان در سینه مادربزرگ

عشق، مرا قاتل کرد

زمانی که زیبا، زنی میانسال بود و نوه کوچکش را در آغوش می‌گرفت و برایش لالایی می‌خواند، نمی‌دانست که این کودک روزی قاتل او خواهد شد و جانش را خواهد گرفت. همه اعضای خانواده می‌گویند، زیبا بسیار وحید را دوست داشت و این جوان برایش با دیگر نوه‌هایش فرق داشت و زیبا آنقدر او را دوست داشت که گاهی این علاقه مورد اعتراض دیگران قرار می‌گرفت. حالا بعد از گذشت سال‌ها وحید در عین ناباوری مادربزرگش را کشته‌است. او با ضربات متعدد چاقو زیبا را به قتل رسانده، آن هم به خاطر این که زیبا با ازدواج وحید و دختر مورد علاقه‌اش مخالف بوده‌است. این جوان معتاد به شیشه که در شعبه 71 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه شده، جزئیات این قتل را برای ما شرح می‌دهد و از روز حادثه می‌گوید.
کد خبر: ۴۵۷۸۲۵

چند سال داری و از چه زمانی در زندان هستی؟

19 ساله هستم، یک سال قبل به جرم قتل مادربزرگم دستگیر شدم و از آن موقع در زندان هستم.

چه کسی متوجه شد که تو مادربزرگت را به قتل رساندی؟

یکی از دایی‌هایم گفت، او به من شک کرده بود و بعد هم من را به پلیس معرفی کرد و من شناسایی شدم.

یعنی فقط به خاطر این که دایی‌ات به تو شک داشت بازداشت شدی، مدرک دیگری نبود؟

وقتی مادربزرگم را کشتم و از خانه بیرون آمدم اثری از من در آنجا نمانده بود، اما از آنجا که وسایل پذیرایی در خانه بود و کسی هم به زور وارد خانه نشده بود، پلیس متوجه شده بود که حادثه توسط یک آشنا اتفاق افتاده و دایی‌ام هم در آشناها به من شک کرده بود و من را معرفی کرده بود.

چرا به تو مشکوک شدند مگر سابقه درگیری با مادربزرگت داشتی؟

نه سابقه که نداشتم، اما چون مادربزرگم خیلی من را دوست داشت و لوسم می‌کرد بقیه حسادت می‌کردند.

اما نمی‌توان گفت که موضوع همین بوده چون تو واقعا این جنایت را مرتکب شدی، بنابراین مساله دیگری هم بوده است.

نمی‌دانم چه بگویم، به نظر من که نبود.

موضوع سرقت از خانه مادربزرگت چیست، در دادگاه مطرح شد که قبل از کشتن او یک بار از خانه‌اش سرقت کردی؟

بله درست است، من اشتباه کردم، این موضوع را قبول دارم، اما مادربزرگم را دوست داشتم او خیلی آدم خوبی بود و من را بخشید، نمی‌دانم چرا دیگران مرا نمی‌بخشند.

جزئیات این سرقت را توضیح بده؟

یک روز که به خانه مادربزرگم رفته بودم و در کمد او را باز کردم، دیدم مقداری پول در کمد دارد. خیلی وسوسه شدم و آن پول را برداشتم تقریبا 300 هزارتومان بود.

وقتی پول را برداشتم مادربزرگم متوجه شد، اما به من چیزی نگفت. بعد خودم پشیمان شدم و به مادرم گفتم چه کردم یک هفته بعد به همراه مادرم برای عذرخواهی به خانه مادربزرگم رفتم و پول را بردم و به او پس دادم. بعد هم از او عذرخواهی کردم و به خانه برگشتیم.

مادربزرگت چه عکس‌العملی نشان داد؟

من را بخشید و گفت که عذرخواهی‌ام را قبول می‌کند و گفت اگر پول لازم داشته باشم می‌توانم به خودش بگویم تا به من پول قرض بدهد. می‌دانستم حرفش درست است، او زن دست و دلبازی بود و من را هم دوست داشت. من همیشه روی کمک او حساب می‌کردم.

گفته شده تو معتاد هستی، این درست است؟

بله من اعتیاد داشتم شیشه می‌کشیدم و مصرفم هم خیلی بالا بود.

اما تو فقط 19 سال داشتی چرا این طور معتاد شدی؟

شرایط روحی‌ام خوب نبود اول می‌کشیدم که آرام شوم، اما بعد دیگر نتوانستم ترک کنم. روزی 3 بار مواد می‌زدم و همیشه در توهم بودم.

از قتل مادربزرگت بگو چطور او را کشتی؟

واقعا یادآوری‌اش هم برایم سخت است، اصلا نمی‌دانم چرا این کار را کردم، فقط یادم می‌آید که با چاقو او را زدم.

یعنی بدون مقدمه او را زدی و هیچ‌ دعوا یا درگیری بین شما رخ نداد؟

قبلش با هم دعوا کردیم، رفتم به او بگویم برایم به خواستگاری برود، اما او قبول نکرد و با هم درگیر شدیم.

تو دختری را در نظر داشتی؟

مدتی بود که با یک دختر دوست بودم و با او رابطه داشتم. می‌خواستم با او ازدواج کنم، مادربزرگم او را می‌شناخت و می‌دانست که دوستش دارم، اما مخالفت می‌کرد و می‌گفت که دوست ندارد من با آن دختر ازدواج کنم و می‌گفت که برایم به خواستگاری نمی‌رود.

علت مخالفت مادربزرگت چه بود؟

او می‌گفت این دختر به درد من نمی‌خورد و من را بدبخت می‌کند. می‌گفت دوست‌‌دختر من اهل زندگی نیست و ما به درد هم نمی‌خوریم. او در مورد دوست‌دختر من تحقیق کرده ‌بود.

چرا موضوع را به جای این‌که به پدر و مادر خودت بگویی به مادربزرگت گفتی؟

خدا رحمتش کند خیلی زن خوبی بود، من خیلی با او نزدیک بودم، آنقدر که رابطه‌ام با او خوب بود با پدر و مادر خودم خوب نبودم، به همین خاطر هم موضوع ازدواجم را به مادربزرگم گفتم. پدر و مادرم هیچ علاقه‌ای به من نداشتند، اما مادربزرگم حاضر بود برای من هرکاری بکند.

مادربزرگت با ازدواج شما مخالف بود پس می‌توانستی از مادرت کمک بگیری یا حتی خودت اقدام کنی لازم نبود او را بکشی؟

خانواده آن دختر قبول نمی‌کردند، به من می‌گفتند حتما باید خانواده‌ات بیایند من چاره‌ای بجز راضی کردن خانواده‌ام نداشتم. ضمن این‌که من آن زمان 18 سالم بود و هیچ‌چیز نداشتم، نیاز بود کسی از من حمایت کند و به من کمی پول بدهد، مادربزرگم می‌توانست این کار را بکند.

مادربزرگت با ازدواجت با آن دختر مخالف بود یا کلا می‌گفت که نباید ازدواج کنی؟

نه او با این‌که من بخواهم ازدواج کنم مخالف نبود چون فکر می‌کرد زن گرفتن دست و پای من را جمع می‌کند و می‌شوم اهل زندگی. آن دختر که من پسندیده ‌بودم را لایق زندگی با من نمی‌دانست.

روز درگیری چه اتفاقی افتاد؟

به خانه مادربزرگم رفتم و دوباره حرف خواستگاری را پیش کشیدم و گفتم که می‌خواهم ازدواج کنم و او هم باید کمکم کند. گفت این کار را نمی‌کند. درگیری لفظی بین ما بالا گرفت، من او را به سمت کمد هل دادم و سرش به کمد برخورد کرد.

پیرزن خیلی ترسیده‌ بود فریاد زد و کمک خواست هیچ‌ کنترلی روی کارهایم نداشتم، اصلا نمی‌دانم چرا مثل دیوانه‌ها شده ‌بودم، می‌خواستم او را ساکت کنم و به بدنش چاقو زدم.

چند ضربه به او زدی؟

فکر می‌کنم سه ضربه زدم.

اما در نظریه پزشکی قانونی آمده که 18 ضربه چاقو به بدنش وارد شده؟

نمی‌دانم یادم نمی‌آید، اگر پزشکی قانونی گفته قبول دارم.

گفته شده تو سرقت هم انجام دادی و مبلغی پول از خانه مادربزرگت سرقت کردی؟

نه این درست نیست، من این کار را نکردم.

در بازجویی‌ها قبول کردی که سرقت کردی؟

من در بازجویی‌ها گفتم چون تحت فشار بودم و خیلی ناراحت بودم، اما حالا می‌گویم که این کار را نکردم و این اتهام را قبول نمی‌کنم.

چرا باید تو را تحت فشار می‌گذاشتند، وقتی دلایل کافی بود و تو خودت اتهام قتل را هم قبول کرده ‌بودی؟

نمی‌دانم چه هدفی داشتند، اما سرقت کار من نبود.

آن روز که به خانه مادربزرگت می‌رفتی تنها بودی؟

نه یکی از دوستانم هم با من بود.

همراهت در این قتل چه نقشی داشت؟

او هیچ‌ کاری نکرد فقط من را به خانه مادربزرگم رساند و منتظر ماند تا برگردم.

می‌دانست که قرار است تو مادربزرگت را بکشی؟

نه آن بیچاره اصلا خبر نداشت. خود من هم خبر نداشتم می‌خواهم این ‌کار را بکنم. آن روز به دوستم گفتم چند دقیقه‌ای با مادربزرگم کار دارم و زود برمی‌گردم. از او خواستم که من را برساند او هم قبول کرد. وقتی رسیدیم گفتم صبر کن برمی‌گردم، باز هم قبول کرد. وقتی که مادربزرگم را کشتم و برگشتم سوار ماشین شدم او دید لباس‌هایم خونی است و از من پرسید چه شده‌ است، جرات توضیح حادثه را نداشتم، فقط گریه کردم. او هم عصبانی شد و من را از ماشین به بیرون پرت کرد و بعد هم گاز داد و رفت.

بعد از این‌که دوستت تو را از ماشین به بیرون پرت کرد چه کردی؟

تا صبح در یک پارک نشستم و گریه کردم. ساعت‌ها داشتم گریه می‌کردم حتی به این فکر کردم که خودکشی کنم و کار تمام شود، اما جراتش را نداشتم. صبح که شد لباس‌هایم را عوض کردم و به خانه رفتم و بعد هم متوجه شدم همه فهمیده‌اند که مادربزرگم کشته‌ شده.

می‌دانی چه حکمی در انتظار توست؟

بله می‌دانم همه فرزندان مادربزرگم بجز مادرم برایم درخواست قصاص کرده‌اند و قطعا حکم قصاص به من خواهند داد. کسی حرفم را باور نمی‌کند که از روی عمد این کار را نکرده‌ام. من روز حادثه شیشه کشیده‌ بودم و حالت عادی نداشتم. شاید اگر مادربزرگم مخالفت هم نمی‌کرد این کار را می‌کردم چون اصلا متوجه نبودم چه اتفاقی افتاده و دارم چه‌کار می‌کنم.

فکر می‌کنی بتوانی رضایت بگیری؟

آنها اعضای خانواده من هستند و شاید هم این کار را بکنند، اما من نمی‌خواهم رضایت بدهند؛ چون بشدت در عذاب هستم و می‌خواهم هر چه زودتر از شر این زندگی لعنتی خلاص شوم، مرگ تنها آرزوی من است.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها