خانه بر و بچه‌ها

تولد‌ به نوعی دیگر

کد خبر: ۴۵۷۴۷۳

 دروغهای کم و بیش مصلحتیمَم با استونِ صداقت پاک می‌کنم. باید یه فکری هم واسه نق‌زدنهام کنم! با سکوت جمعشون می‌کنم یه گوشه و با یه گل لبخند تزئینشون می‌کنم. امید رو پررنگتر می‌کنم و مهربونی رو هم اضافه می‌کنم واسه هر چه قشنگتر شدنم... حالا آماده‌ام.

جوجه 18 روزه

ای... اماااان!

1-خستگی امان نمی‌دهد/ های آدمها/ آدمهای یخی.../ این‌جا آتش محبت شعله‌ور است/ این‌جا مهمانی نورهاست/ بیائید.../ شما را به بزم شاعرانة احساس/ به میهمانی گلها دعوت می‌کنم!/ خستگی امان نمی‌دهد!/ چراغ هر خانه‌ای سوخته است/ و انگار.../ گوشهایشان را نیز/ بوی مرگ پر کرده است!/ این دیار هم تاریکی‌ای‌ست/ تا به کی؟/ تا به کجا؟/ سرانجام این امر کجاست؟/ خستگی امان نمی‌دهد!/ محبت همچنان می‌سوزد/ ولی.../ مردم این شهر نیز خوابند!/ باید بروم/ به دیار تازگی/ اما.../ خستگی امان نمی‌دهد!

2-یادمان باشد اگر خاطر عشق/ خاطر دوستمان تنها شد/ پای پر کردن تنهائی او/ تا ته غم بدویم/ تا سر کوه، ته دشت/ تا ته مرگ، ته عشق/ کوله‌بار غم او را ببریم.

(پاسی جون لطفاً یه نظر کللللی در مورد کارام بده!)

فاطمه اسماعیل‌پور

کللللاً: ایّ! (هه‌هه‌هه!... کللللی بخواااام بگم چقدره سهم آشنائی‌زادی، تصاویری نو و خلاقانه... می‌دونی...؟ شعر رو همچی چیزائی خوندنی و موندنی می‌کنه. اگه هر چه زودتر بار و بندیلت رو جم کنی بری به همون «دیار تازگی» که می‌گی، بهتر به نتیجه می‌رسی... ولی خب... چه می‌شه کرد؟ هی به خودت تلقین می‌کنی: «خستگی امان نمی‌دهد!»...).

زمان اتفاق

می‌گویند: نگران نباش، روزی همه چیز به دلخواه تو خواهد بود! فکر می‌کنم پس کی؟ روزها، ثانیه به ثانیة زندگی‌ام را می‌دزدند... کدام یکی را به من بازمی‌گردانی؟ قلبی که نای تپش ندارد یا روح افسرده‌ای که عزلت‌نشین این جان فرسوده است؟ کدام لحظه، لحظة من است؟ کدام دست تکرار را از من می‌برد؟ کی اتفاق، اتفاق می‌افتد؟ زمان رسیدن به خودم، تصور کن... تنها خستگی را به من نسپار، من خود آواره‌ترین کولی این سرزمین سرد و غمبارم.یه حوا

بدو... بِرس!

تو برترین فکر و اندیشه را داری. انسانیت در تو موج می‌زنه. تو پاکی، بی‌آلایشی، قلب مهربونی داری. با احساسی. دوست داری به همه کمک کنی و تا اون‌جائی که می‌تونی کمک می‌کنی ولی نامردی می‌بینی. مهربونی می‌کنی ولی نامهربونی می‌بینی. به همه لبخند می‌زنی ولی اخم و بی‌اعتنائی می‌بینی. مهم نیست. مهم توئی و مهم اون آرامشیه که تمام این مواقع تو را در آغوش می‌گیره.

مواقعی که مهربونی می‌کنی، لبخند می‌زنی، کمک می‌کنی، روح تو به پرواز درمی‌یاد، اوج می‌گیره و می‌ره اون بالا بالاها. به خاطر کسانی که خودشونم برای خودشون اهمیت ندارن، روح اوج گرفتة خودت رو به ورطة آشفتگی نکشون و بذار اوج بگیره تا ابدیت. این همون چیزیه که تو ارزش اون را داری و باید بهش برسی و می‌رسی و حتماً می‌رسی.

نیلوفر از اصفهان

دیگران بافتند و ما بشکافتیم

تا حالا کلمه‌ای مثل «پ نه پ» به این سرعت بین مردم جا باز نکرده بود. فقط لازمه یه سوال که جوابش یا آره‌ست یا نه را از کسی بپرسی، شک نکن جوابش «پ نه پ» خواهد بود!

فقط هم این نیست که! کلاً «زبان» ما در خطره، مثلاً اکثر پیامکها شده فینگلیسی. خطر دیگه بلائیه که سر افعال اومده. طرف می‌خواد بگه «زنگ بزنم» می‌گه: «بزنگم»! یا مثلاً «ایمیل کردم» را می‌گه «ایمیلیدم». خلاصه هر چی فردوسی کبیر بافته بود، ما در حال شکافتنیم.

کجائی فردوسی که سی سال زحمتت در حال دود شدن است به دست پُکهای عمیق جوانان امروزی!

مجیری

(اطلاعیه ستاد ترویج و مبارزه همزمان با پ نه پ !): د نه د! ظاهرا اونقدر که باید ، شناختی از نحوه شکل گیری و راه های غنی شدن زبان نداریم . یه نمه مطالعات زبان شناسی خودت رو بیشتر‌کن ؛ تعصب معصب رو هم بذار کنار تا با چیزی به نام طنز در ادبیات ، راحت تر کنار بیای.

رهایم‌کن

ای که گوش می‌دهی به همة نگاه من/ ترسهای مبهمی نشسته در خیال من/ ترسهای خسته‌ا‌ی خوابیده در گلوی من/ ترسهای بی‌قرار و تاب/ ترسهای مانده در تباهی و سراب/ عنان بریده‌ام و امان تو می‌جویم/ به چاه رسیده‌ام و راه تو می‌پویم/ اسیر گشته‌ام و پناه تو می‌خواهم/ سیاه شده‌ام و چراغ تو می‌خواهم/ ای که گوش می‌دهی، بگیر دستانم/ ای که گوش می‌دهی، از ترس بِستانم/ ای که گوش می‌دهی، رهایم کن/ بیا و این بار رهایی را دچارم کن.

رؤیا میرزائی از ملایر

من... کوچه... تو

من پشت سر هم دود یک مشت پنهان‌کاری را از چشمم درمی‌آورم و دستهایم را روی دکمة پیراهنم جا می‌گذارم... خسته شدم از بس خنده‌های مضحک مترسک اتاقم را دیدم و نگاهم هی باران را بهانة دلتنگیهای نداشته‌اش کرد.

من پشت سر هم بوق می‌زنم و خیابان خیابان از خودم دور می‌شوم. پشت سر هم راه می‌روم و نوک پا نوک پا طوری که کاغذهایم بیدار نشوند، صدایم را می‌بلعم. پوستم را روی تمام شال‌گردن‌هایم می‌کشم و ردّ پایم را گم می‌کنم. این‌جا آن‌قدر سرد است که مداد رنگی‌هایم هم یخ زده‌اند. آن‌قدر خالی است که اگر دری به دیوار بخورد، کسی نمی‌فهمد. باورت می‌شود گوشه گوشة آینه‌ها سوزن‌دوزی شده و اسمت روی تمام دیوارها آویزان است؟

من این‌جا آن‌قدر چشمهایم را گم کرده‌ام و آن‌قدر غزل خداحافظی شمعدانیها را خوانده‌ام که پروانه‌ها هم مرده‌اند... من این‌جا یک بودن از تو را کم دارم. باورت می‌شود هنوز اتفاق خاصی برای سقف اتاقم نیفتاده و هر روز آرزوهایم سرشان به سقف می‌خورد؟ حالا تو نشسته‌ای و نقاشیها را آب می‌دهی. تو نشسته‌ای و جرعه جرعه سپیده می‌نوشی... یک مشت صبح برایم بیاور.این‌جا آفتابگردانها خیانتکار شده‌اند و اطلسیها مدتی است به باران سیلی می‌زنند. این‌جا سپیدارها سر کوچه منتظر آبهای رفته‌ای هستند که برنمی‌گردد. من و کوچه‌مان سالهاست میان نقشة جغرافیا گم شده‌ایم.راستی شنیده‌ام جهانگرد شده‌ای... بلدی دور من هم بگردی؟ آخر، روزی مرا «دنیای من» صدا می‌زدی!

نرگس، عاشق‌ترین ستاره

یک

من یکم... تکم. دوستام می‌گن کاش ما بیشتر از اینها بودیم. کاش ارزش ما بیشتر از یک بود. لااقل چند تا صفر ناقابل جلوی ما می‌ذاشتن که چند رقمی می‌شدیم: هزارها، میلیونها و حتی میلیاردها. اون‌وقت مثل قطار صف می‌کشیدیم و مجبور می‌شدن ما رو سه‌رقم سه‌رقم جدا کنن. اقلاً این‌جوری خیلی ارزشمند و پرقیمت می‌شدیم[...].

آهای دوستان من! من هم مثل شما یکم، یک: طلیعة اعداد. من بر عکس شما معتقدم ما منشأ و سرآغاز شروع اعدادیم. من یکم، تکم. تنها عددی که بر تمام اعداد بخش‌پذیرم. یک همیشه یکه؛ تنها و منحصر به فرد. با احترام به بقیة اعداد که همگی از اقوام و خویشان منن، ولی هیچ‌کس به عظمت ما نمی‌رسه. به نفر اول [است که] مدال طلا می‌دن[...].

علی اصغر رضائی از بهشهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها