سیب

کد خبر: ۴۵۷۴۶۶

هر کاسبی فریادی می‌کشید. توی گوشش صداهای مختلف می‌پیچید. دست در جیب کرد و فهرست خریدهایش را بیرون‌ آورد. چند وقتی بود حواس‌پرتی داشت و باید روی کاغذ خریدهایش را می‌نوشت. شاید هم نمی‌خواست قبول کند که پیر شده است.

به فهرست خریدش نگاهی می‌کرد، چشم می‌چرخاند و بهترین‌ها را انتخاب می‌کرد. دیگر دستانش از خریدها پر شده بود و باید کیسه‌ها را با هم یکی می‌کرد تا جا باز شود. آخر امشب شب مهمی بود؛ شب خواستگاری آخرین دخترش.. این ته‌تغاری را جور دیگری دوست داشت. از طرفی می‌خواست هر چه در توان دارد انجام دهد و از طرف دیگر، راضی به این وصلت هم نبود.

از وقتی همسرش از دنیا رفته بود، دختر عصای دستش بود و تمام چشم و امیدش به او بود، ولی حالا... .

بغضش را قورت داد و به خرید ادامه داد. نمی‌دانست چرا ته دلش از داماد آینده‌اش خوشش نمی‌آمد. شاید از روی حسادت بود یا شاید هم... .

نگاه‌های آن شب داماد خیلی به دلش نچسبیده بود، دوست داشت سر به زیرتر از این حرف‌ها باشد، ولی وقتی آخر شب، نظر دخترش را جویا شد با کمال تعجب رضایت را در چشمانش خواند.

خواستگارهای زیادی آمده و رفته بودند، ولی او همیشه عذر و بهانه درس و دانشگاه را آورده بود ولی نمی‌دانست چرا این بار....

کیسه خرید آخر را که در دست گرفت، هنوز گیج و منگ بود و در فکر این که چطور باید به دخترش بگوید راضی نیست. کیسه‌های میوه را در یک دست گرفت و با دست دیگر جعبه شیرینی را. تا ماشین راه زیادی نبود،‌ ولی خسته شده و نگرانی هم بر خستگی‌اش می‌افزود. از خواستگاری به بعد دلواپسی راحتش نمی‌گذاشت.

در همین فکرها بود که ناگهان برق از کله‌اش پرید. آن طرف خیابان صحنه‌ای را ‌دید که باور نکردنی بود.

داماد آینده‌اش را مشغول حرف زدن با زن جوانی می‌دید که انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند. با شتاب هرچه تمام‌تر به آن سمت خیابان راه افتاد. فکر نمی‌کرد به این راحتی به حرف‌هایی که می‌خواست به دخترش بزند، رسیده باشد.

داماد آینده که انگار از ماجرا بو برده بود، دست زن را گرفت و سریع حرکت کرد.

او اما شتابش را بیشتر کرد. بیشتر ذوق زده شده بود تا ناراحت. انگار قدم قدم به واقعیت نزدیک می‌شد و خوشحال بود که الان برای دخترش این مساله پیش آمده و بعدها این را نمی‌فهمید. همه آنچه را حس کرده، به واقعیت نزدیک شده و او هم این را با تمام وجود لمس کرده بود.

ناگهان صدای ترمز مهیبی تمام خیابان را پر کرد. مرد دیگر هیچ نفهمید، کیسه‌های میوه از دستانش آزاد شد و هر کدام به گوشه‌ای افتاد، اما چهره دخترش با لبخند آخرین تصویر ذهنی‌اش بود.

دورش را کم‌کم جمعیتی فرا گرفت.

تمام خیابان از سیب‌های کوچک و بزرگ که هر کدام به سمتی می‌رفتند، پر شد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها