مجبور شدم او را بکشم

نام: کبوتر ـ‌ م، متاهل سن و تحصیلات: 42 سال ـ‌ راهنمایی اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۵۶۵۸۹

کبوتر خودش را در قتل بی‌گناه می‌داند و جزییاتی را از این حادثه تعریف می‌کند که راست یا دروغ بودنش هنوز به اثبات نرسیده است. او می‌گوید خواهرزاده‌اش قتل را انجام داده و نیتش هم مسائل اخلاقی بود. این زن فرزند پنجم خانواده‌ای فقیر است و خودش می‌گوید: «4 خواهر دارم و 3 برادر.

من 13 ساله بودم که پدرم را کشتند و همان سال مادرم خودکشی کرد و ما بی‌سرپرست شدیم و زندگی از قبل هم برایمان سخت‌تر شد. بعد از کشته شدن پدرم همه برای مادرم شایعه درست کردند و حرف‌هایی می‌زدند که مادرم خیلی به خاطرش عذاب می‌کشید برای همین هم یک روز خودش را کشت و ما را تنها گذاشت».

بعد از مرگ پدر و مادر کبوتر، او و خواهران و برادران گرفتار روزگاری سخت شدند و به همین خاطر هم کبوتر نتوانست درس بخواند و خیلی زود ازدواج کرد.

او از شوهرش به بدی یاد نمی‌کند و می‌گوید: «حمید در یک کارخانه ماشین‌سازی کار می‌کرد و درآمدش بد نبود. او من را به تهران آورد البته در حاشیه تهران. خانه کوچکی خریده بود که در آن زندگی خوب و آرامی داشتیم و صاحب 3 فرزند شدیم 2 پسر و یک دختر».

پس از تولد بچه‌ها و در حالی که پسر بزرگ کبوتر و حمید به مدرسه می‌رفت، اتفاق تازه‌ای در زندگی‌شان رخ داد. اتفاقی که اول به نظر نمی‌رسید تاثیر بزرگی در زندگی زن جوان داشته باشد. او داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «پسر خواهرم به اسم داوود زن گرفت و زیرزمین خانه ما را اجاره کرد و در آنجا می‌نشست. آنها مشکلی برای ما درست نمی‌کردند تا این‌که در محل پیچید زن داوود از راه به در شده است. ما همسایه‌ای داشتیم به اسم مژده که زن خوبی نبود، او زن داوود را از راه به در کرده بود و باعث شده بود اختلافاتی بین داوود و زنش به وجود بیاید.

من هم می‌دانستم مژده مشکل دارد، برای همین چند بار در این باره با شوهرم حرف زدم، اما حمید می‌گفت این موضوع به ما ربطی ندارد، من نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم چون زندگی خواهرزاده‌ام در خطر بود».

متهم آه بلندی می‌کشد و می‌گوید: «یک بار وقتی به خانه برگشتم، دیدم مژده و شوهرم در خانه تنها هستند، همان موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده است، اما شوهرم انکار کرد و بعد هم کتکم زد. از آن به بعد، زندگی ما سیاه‌ شد تا این‌که آن اتفاق افتاد».

اتفاقی که کبوتر از آن یاد می‌کند به قتل رسیدن مژده است. زن 42 ساله نفسی تازه می‌کند و داستان را این طور شرح می‌دهد: «یک روز صبح پسرم را به مدرسه بردم وقتی برگشتم هر چه در زدم کسی باز نکرد. دختر و پسر دیگرم خواب بودند، بالاخره داوود در را باز کرد و با عصبانیت به من گفت چرا اینقدر شلوغ می‌کنی. او هیچ ‌وقت با من این طور رفتار نمی‌کرد، او مرا به حمام برد. حمام خانه‌مان در حیاط بود وقتی وارد حمام شدم از وحشت خشکم زد. جسد مژده روی زمین افتاده و همه جا خونی بود. داوود گفت بالاخره کشتمش. او قبل از این اتفاق، زنش را به خانه برادرش فرستاده بود. مانده بودم باید چه کار کنم. خواهرزاده‌ام با چاقو تهدیدم کرد و گفت اگر کمکش نکنم تا خون‌ها را پاک کند، مرا هم می‌کشد. چاره‌ای نداشتم و کمکش کردم».

آن شب وقتی شوهر کبوتر به خانه بازگشت، از واقعه مطلع شد. متهم توضیح می‌دهد: «شوهرم گفت چاره‌ای نداریم جز این‌ که از شر جسد خلاص شویم.

آن را در یک ملحفه پیچیدیم و در یک گوشه خلوت و تاریک در خیابان انداختیم و فرار کردیم، اما خیلی زود دستگیر شدیم و بعد همه قتل را گردن من انداختند ما یک بار محاکمه شدیم و برای من قصاص نوشتند، اما حکم شکست و فعلا در زندان بلاتکلیف هستم».

کبوتر می‌گوید: «در این مدتی که در زندان هستم، کسی به ملاقاتم نیامده. شوهرم را با وثیقه آزاد کرده‌اند و او به شهرستان رفته و بچه‌ها را هم با خودش برده، من دلم برای بچه‌ها خیلی تنگ شده است. درست است که با داوود همکاری کردم ولی در قتل گناهی ندارم تازه بعدش هم مجبور شدم به حرف‌های خواهرزاده‌ام گوش بدهم. امیدوارم هر چه زودتر تکلیفم روشن شود تا بتوانم بچه‌هایم را ببینم. این الان بزرگ‌ترین آرزویم است».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها