در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساکنان محله حتی درباره شلوغیها و اعتراضاتی که در ابتدا جسته و گریخته علیه شاه صورت میگرفت، نظراتی شبیه به هم داشتند و بعدها که این مخالفتها عیانتر شد، از معترضان حمایت میکردند. در این میان، فقط یکی از خانههای کوچهای که ما در آن زندگی میکردیم، با بقیه فرق داشت. یعنی هم شکل و شمایل ساکنان آن خانه که وسط کوچه بود، با بقیه فرق میکرد و هم شغل پدر خانوادهشان. از همان موقع یک چیز را متوجه نمیشدم که چرا یک افسر گارد شاهنشاهی باید آن محله را برای سکونت انتخاب کند، آن هم وقتی که هیچ سنخیتی با همسایگانش ندارد. برای همه سوال بود که چرا او که میتوانست در بهترین نقطه شهر خانه بخرد، در آن محله سکونت میکرد و بچههایش هم به مدرسه و آموزشگاههایی که در شمال شهر بود، میرفتند. سرهنگ پاکار آنقدر هم عنق بود که همه همسایهها ترجیح میدادند این سوال را همچنان در ذهن خود داشته باشند، اما سراغ جناب سرهنگ نروند که همیشه خدا عصا قورت داده بود.
بچههای سرهنگ هم عین خودش بودند. هم دخترش و هم پسرش که با راننده شخصی تردد میکردند و هرگز یادم نمیآید پای پسر سرهنگ به توپی خورده باشد که جزو خاطرات خوش پسرهای کوچه بود.
هرچند تابستانها وقتی که با بچهها در کوچه مشغول گل کوچک بودیم، نگاهش را میدیدم که دنبال توپ ما میدوید، اما سعی میکرد به رویش نیاورد و سریع سوار ماشین شود و به کلاسهایش برود. با شدت گرفتن شلوغیها چند نفری از بچههای محل هم جزو انقلابیها شده بودند و اعلامیه پخش میکردند. هر شب یک ساعت قبل از آن که حکومت نظامی شروع شود، دور هم جمع میشدند تا اگر آخرین دیدارشان است، به سبک قهرمان سینمای آن روزها، رفیقمدارانه از هم خداحافظی کنند.
یک شب اوایل دی ماه 57 همه ما برگشته بودیم و فقط یاسر برنگشته بود. نگرانش بودیم و از جلوی در خانههایمان تکان نمیخوردیم به امید این که اولین نفری باشیم که سایه یاسر را ابتدای کوچه میبینیم. در همین موقع صدای تیراندازی و فریادهایی که میگفت «اایست، ایست» کوچه را پر کرد. رنگ از صورت همگی پرید و سفیدی صورتها را میشد در تاریکی کوچه دید. یاسر را که دیدیم، لنگ لنگان به سمت ما میآید، کم مانده بود قالب تهی کنیم. نزدیکتر که شد در چشمهایش فقط یک سوال دیده میشد که به خانه چه کسی برود تا گیر نیفتد. به وسط کوچه که رسید، ناپدید شد. همه هاج و واج به هم نگاه میکردند. ما بههم و مامورها به خانهها. تا یک ساعت بعد که خانهها را گشتند و دست خالی برگشتند، دل توی دلمان نبود تا یاسر را ببینم واز او بپرسیم چطور توانسته وارد خانه سرهنگ شود که حتی مامورها هم میدانستند آنجا جای امنی برای انقلابیها نیست.
***
کوچه که به حالت عادی برگشت، همه به قدری درگیر پای تیر خورده یاسر بودند که فراموش کردیم از او بپرسیم. چند روز بعد هم خانواده سرهنگ برای همیشه از آن محل رفتند و بعد از آن وقتی فهمیدیم نه از آن محله که از ایران رفتهاند، هر وقت از مقابل خانه خالی سرهنگ رد میشدیم، چشمان یاسر بارانی میشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: