در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تیراندازیها شدت بیشتری پیدا کرده بود، تعدادی از تظاهراتکنندهها برای فرار از دست نیروهای گاردی وارد نانوایی و پشت گونیهای آرد مخفی شدند، میدانستم دیر یا زود گاردیها سر میرسیدند، چراغهای نانوایی را خاموش و در را از داخل قفل کردم، یک ساعتی در تاریکی و سکوت گذشت، صدای تیراندازی دیگر شنیده نمیشد، ظاهراً اوضاع کمی آرام شده بود، با احتیاط از لای در نگاهی به خیابان انداختم، خبری نبود، با صدای بلند به همه خبر دادم، کسی چیزی نگفت و چند دقیقه بعد همه یکی، یکی از مغازه بیرون رفتند، اما پسر جوان 14، 15 سالهای که لنگه کفش قرمز زنانهای در دست داشت، از جایش تکان نخورد و همچنان پشت گونیهای آرد آرام و بیصدا نشسته بود، نزدیک پسر جوان رفتم و گفتم: نمیخوای بری؟ جواب نداد، دو، سه ساعتی به همین منوال گذشت، ساعت تقریبا 10 شب بود که دوباره سراغ پسر جوان رفتم و گفتم: دیر وقته نمیخوای بری؟ زل زد به من و با بغض گفت: کجا برم؟ گفتم: خونه! حتما خانوادهات منتظرند، گفت: نه، کسی منتظر من نیست.
گفتم: حتما کسی هست، دوباره سکوت کرد و به لنگه کفش زنانهای که در دست داشت خیره شد، آرامآرام اشک از روی گونههایش پایین غلتید، زیر لب گفت: دیگه کسی منتظر من نیست.
هوا سرد بود و خیابانها هم آن موقع شب ناامن، تصمیم گرفتم شب را در نانوایی بمانم، خطاب به پسر جوان گفتم: اگه میخوای شب همینجا بمون، جواب نداد، روبهروی او نشستم و گفتم: کاری میتونم برات انجام بدم؟ لنگه کفش را به سینهاش چسباند و نگاهش را از نگاه من دزدید، پرسیدم: این لنگه کفش چیه؟ چیزی نگفت، هر سوالی که میپرسیدم جواب نمیداد، دیدم بیفایده است، چیز دیگری نپرسیدم.
تقریبا نیمه شب بود، پسرک جوان که بعدها فهمیدم اسم او حمید است، همچنان ساکت و آرام پشت گونیها نشسته بود.
....
سرژیک صاحب مغازه روبهروی نانوایی همیشه تا پاسی از شب مشتری داشت، من هم بعضی اوقات مهمان کافه سرژیک میشدم، آن شب هم از کافه سرژیک، مقداری کالباس و خیارشور و... گرفتم و روی میز کوچک وسط نانوایی بساط شام را پهن کردم، به پسر جوان گفتم: مهمان من میشوی؟ منتظر جواب نبودم، میدانستم دوباره سکوت میکند، اما برخلاف تصور با همان لنگه کفشی که در دست داشت جلو آمد و رو به روی من، پشت میز شام نشست، چند لقمهای که خورد، آه بلندی کشید و گفت: روز سختی بود. با تکان دادن سر تایید کردم، ادامه داد: آقا کریم کاسب محل بود و هر شب چند بسته اعلامیه به من میداد تا روز بعد با خواهرم مریم آنها را بین مردم پخش کنیم. امروز هم مثل همیشه برای پخش کردن اعلامیهها از منزل به سمت میدان ژاله حرکت کردیم، جمعیت زیادی آمده بود، مشغول پخش کردن اعلامیهها بودیم که تیراندازی شروع شد و نیروهای گاردی از در و دیوار ریختند رو سر مردم، همه دنبال جای امنی بودند تا از تیررس گلولهها خارج شوند، ما هم همینجور میدویدیم، در آن شلوغی و گیر و دار رضا را دیدم، رضا همسایه دیوار به دیوار ما بود و یک موتور قدیمی هم داشت، به اصرار رضا سوار موتور شدیم، مریم هم پشت من نشسته بود، تعداد گاردیها مدام بیشتر و بیشتر میشد، با موتور از لابلای جمعیت رد میشدیم و در طول مسیر اعلامیهها را بین جمعیت پرتاب میکردیم، بابت فرار از دست گاردیها خوشحال بودیم و هم آوا با مردم شعار میدادیم، اما چند دقیقهای بود که مریم سرش را روی شانه من گذاشته بود و حرفی نمیزد، شعار هم نمیداد، گفتم: مریم چرا ساکتی؟ نکنه از گاردیها میترسی؟ جواب نداد، اولین باری نبود که مریم جواب سوالهای مرا نمیداد، اما نمیدانم چرا این بار دلم لرزید، گفتم: رضا یه گوشه واستا، رضا گفت وسط این شلوغی گفتم آره همینجا نگه دار.
رضا گوشه خیابان ایستاد، همین که موتور متوقف شد دستهای مریم به آرامی از دور کمر من باز شد و از پهلو روی زمین افتاد.
به اینجا که رسید بغض چندین ساعته حمید یکباره ترکید، شانههای حمید از شدت گریه میلرزید، کمی که آرام شد، پرسیدم: بعد چی شد؟ گفت: مریم از پشت تیر خورده بود، از موتور که پیاده شدیم دیگه نفس نمیکشید، نیروهای گاردی هم لحظه به لحظه نزدیکتر میشدند، نمیخواستم خواهرم را آنجا تنها بگذارم. اما رضا و چند نفر دیگر به زور مرا از زمین بلند کردند و کشانکشان از آنجا بردند، در آخرین لحظه فقط لنگه کفش خواهرم در دستم ماند...
....
از آن شب به بعد حمید در نانوایی ماندگار شد، جنازه مریم هم هیچوقت پیدا نشد و حمید بعد از 34 سال هنوز هر شب دم دمای غروب نگاه به پیچ خیابان دارد، تا شاید....
به نقل از محمد موسوی ـ نانوای تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: