سارا و ماهی‌های آبگیر

کد خبر: ۴۵۶۲۶۲

کلبه‌ای کنار آبگیر بود که خانواده‌ای در آن زندگی می‌کردند و یک دختر بچه مهربان داشتند به نام سارا که همیشه بعد از ظهرها با مادرش به کنار آبگیر می‌رفتند و ماهی‌های قشنگ را تماشا می‌کردند.

یک روز از این روزها که سارا رفته بود به دیدن ماهی‌ها، دید یک ماهی آبی رنگ بیرون از آب و روی زمین افتاده است و بسختی نفس می‌کشید. سریع ماهی را برداشت و به داخل آب انداخت و ماهی کوچولوی بیچاره نجات پیدا کرد.

سارا برای ماهی‌ها غذا آورده بود و برایشان ریخت و گوشه‌ای نشست و به تماشای دور و برش پرداخت. تا این‌که سارا خوابش گرفت و در گوشه‌ای روی زمین دراز کشید و خوابید.

بعد از چندی که گذشت، ناگهان با شنیدن صدایی بلند شد و متوجه پسربچه‌ای شد که نزدیکی آبگیر نشسته بود. چشم‌هایش را مالید و بیشتر دقت کرد و دید بله یک پسرک شیطون است که با سطل آب ماهی‌ها را اذیت می‌کرد.

سارا بلند شد و رفت جلو و گفت: سلام، داری چی کار می‌کنی؟ پسرک گفت: دارم با ماهی‌ها بازی می‌کنم.

سارا گفت: آها فهمیدم داری ماهی‌ها رو شکار می‌کنی ! چرا این کار را می‌کنی؟ و شروع کرد به جیغ و داد زدن.

پسرک گفت: اصلا به تو چه ؟ سارا گفت: اینا ماهی‌های من هستند، تو حق نداری بهشون دست بزنی. پسرک گفت: از کی تا حالا اینا ماهی‌های تو شده. سارا گفت: من اونا را از بچگی توی این آبگیر بزرگ کردم.

اما پسر به حرف‌های سارا اعتنایی نکرد و به بازی مشغول شد و ادامه داد و سارا هم زد زیر گریه و رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف کرد. و مادر گفت: «عیبی نداره دخترم، می‌ریم با اون پسر صحبت می‌کنیم. و دست دخترش را گرفت و به آبگیر رفتند. ولی در آنجا اثری از پسر بچه نبود. مادر به سارا گفت: دیدی ترسید و در رفت. اما دخترم تو نباید خودت رو نگران این ماهی‌ها کنی. چون اصلا ممکنه یک حیوانی بیاد و آنها را بخوره.

سارا کمی با مادرش آب بازی کرد و بعد به خانه برگشتند. اما سارا کوچولو سرما خورد و باید چند روزی را در خانه می‌ماند تا حالش خوب شود. چند روز گذشت سارا با مادرش به آبگیر رفتند اما هیچ اثری از ماهی‌ها در آنجا وجود نداشت. سارا که خیلی نگران شده بود، به اطراف دوید و نگاهی انداخت و دید همان پسر در گوشه‌ای نشسته و یک عالمه استخوان ماهی هم جلویش قرار دارد و به درختی تکیه داده است. آنقدر عصبانی شد که حمله کرد به سمت پسر اما با سر رفت توی یک درخت بزرگ و بعد درخت عصبانی شد و با دست‌هایش سارا را به سمت آسمان انداخت و سارا دوباره پرت شد به طرف رختخوابش و ناگهان از خواب پرید و متوجه شد که خواب بوده و خواب می‌دیده و از این بابت خیلی خوشحال شد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها