در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن روزها همه جا حال و هوای عجیبی داشت. گویی هیچکس آرام و قرار نداشت. هر روز تظاهرات بود و درگیری مردم با نیروهای رژیم ادامه داشت.
من همیشه معتقد بودم باید از دوران کودکی بچهها را با خوب و بد جامعه آشنا کرد. به همین دلیل با بچههای کلاس رابطه بسیار خوبی داشتم و در کنار آموزش دروس، آنها را با کتاب و کتابخوانی هم آشنا میکردم و کتابهای قصهای که آنان را به تفکر وامی داشت، برایشان میبردم. چند بار هم از سوی مدیر دبستان تهدید شده بودم که مراقب باشم و پایم را از گلیم خودم بیرون نگذارم.
براین اساس چندبار هم ماموران ساواک مرا احضار کرده بودند و برایم حسابی خط و نشان کشیده بودند. انقلاب هر روز اوج میگرفت و مردم به روزهای پرالتهابتری نزدیک میشدند.
امام خمینی(ره) از راه دور پیام میدادند و اعلامیههای ایشان را پخش میکردیم.
یادم میآید وقتی کلاس درس تمام و مدرسه تعطیل میشد، همراه با بچههای انقلابی در مسجد محل جمع میشدیم و از اعلامیههای امام کپی میگرفتیم و شبانه در کوی و خیابان پخش میکردیم.
چند شبی بود که وقتی به خانه میرفتم، میدیدم گویی چند نفر رد کار مرا دارند و مرا زیرنظر گرفتهاند. آن موقع من فقط 22 سال داشتم و با مادرم زندگی میکردم. موضوع را به مادر گفتم که آمادگی هر اتفاقی را داشته باشد.
در همین احوال یکی از روزها که به دبستان رفتم، مدیر مدرسه مرا به گوشهای کشاند و گفت: ماموران به دنبالت هستند، یا دست از فعالیت بردار یا منتظر عواقب آن باش. کمی نگران بودم. راستش را بخواهید از این میترسیدم که مبادا مرا دستگیر کنند و نتوانم طاقت بیاورم و دوستان دیگرم که با هم اعلامیه پخش میکردیم را لو دهم. رفتم کلاس، اما خیلی دلشوره داشتم. به بچهها گفتم دفترچههایتان را روی میز بگذارید تا برایتان دیکته بگویم. چند جملهای نگفته بودم که در کلاس باز شد. آقای مدیر همراه با 2 نفر وارد شدند.
پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ آقای مدیر گفت: آقایان با شما کار دارند.
نگاهی به آنها کردم وگفتم: امر بفرمایید. یکی از آنها گفت: باید با ما بیایید. نمیدانستم چه کار کنم؟ فکر کردم حتما باید موضوع را به بچههای کلاس بگویم. رو به کلاس کردم و گفتم: بچهها این آقایان آمدهاند مرا دستگیر کنند و به زندان ببرند. یک باره همه بچهها بلند شدند و آمدند در کلاس را گرفتند و گفتند، ما اجازه نمیدهیم معلممان را ببرید. یادم میآید یکی از آنها با شیرین زبانی گفت: دیکته ما نصفه مانده است معلم ما را نبرید. خلاصه آنقدر التماس کردند که آن 2 نفر مرا به حال خود گذاشتند و رفتند.
هر چند شب همان روز آنها به در منزل آمدند و مرا دستگیر کردند، اما خاطره آن برخورد بچههای کلاس هرگز از یاد من نمیرود. چند ماهی زندان بودم و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شدم. هنوز هم در 57 سالگی چند نفر از دانشآموزان آن کلاس که الان برای خود مسوولیتهایی را دارند، به دیدارم میآیند.
م. شبگرد ـ آموزگار بازنشسته
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: