اشراق

بیا ای قرار بی‌قراری

از همان هنگام که آغاز شدی منتظرانت، عاشقانه در آرزوی وصل تو سر گردانند. غم دوری تو را با خون دل خوردن، قرن هاست که تاب آورده‌اند.
کد خبر: ۴۵۵۴۴۶

می‌دانم، آن گونه که تو می‌خواهی نیستیم. همدیگر را می‌رنجانیم، روزگار غریبی است. روزگار ما را به این روز انداخته است. اما نه، ما روزگار را به این روز انداخته‌ایم. همین است که در پی تو می‌گردیم.

در پی تو نازنین، خسته از دلتنگی‌های زمانه، نامردمی‌های روزگار، نامردمی‌های خودمان! در جستجوی بهاری هستیم که با آمدن تو نازنین، سبز شود.

چه بهاری خواهد شد. گل‌ها و سبزه‌ها هم رنگ و بوی دگری خواهد گرفت.

بار هجران سنگین شده است مولا جان! تاب تحمل آن دشوار گشته، مگذار این صبر و شکیبایی عاشقانه، با حسرت آمدنت همراه شود. حسرت به آن خاطر که تو بیایی و ما نباشیم.

در آرزوی بهاری هستیم که تو باشی و عاشقانت دورت بگردند و جشن آمدنت را با بهار، مقلب القلوب والابصار بخوانند و حول حالنا الی احسن الحال را با وجود نازنینت زمزمه کنند و در رکاب عاشقانه‌ات، غم‌های دیرین را به تاریخ بسپارند.

بهاری را می‌خواهیم که در کنارت باشیم. خورشیدمان باشی و بتابی بر ما تا از تلالو وجود نازنینت، گرمای عشق بر ما ارزانی شود.

سرزمین من زادگاه خورشید است. دیار عشق است و عرفان، ناب‌ترین عاشقانت را در خود دارد، که روز را با یاد تو آغاز می‌کنند و شب را با عشق تو به سحر می‌رسانند.

نه از هجرانت خسته شده‌اند و نه از وصالت سیر می‌شوند. هجرانت عشقی دگر دارد و وصالت، شیدایی دیگری، عاشق آن مرام و معرفت پایان‌ناپذیرت هستیم. عاشق عشق تو نازنینم. فراق را تاب می‌آوریم برای روز وصال.

زیبای عا لم، یگانه، تو خود عاشق‌تر از مایی، تو هم بی‌تاب آمدنی، تو هم از هجران یاران و عاشقانت در سوز و گدازی، فراق یاران و یاورانت را به جان خریده‌ای و هر روزکه می‌گذرد کاروان و قافله عمر،یارانت را می‌برد، اما باز هم زاییده می‌شوند و می‌سازند، عاشقان فرداها را.

بیا و بهار دلکش را بیاور، گرچه پیش از سحر تاریک است و سیاه، اما همواره خورشید، بهنگام طلوع می‌کند.

باز هم به امید فروغ ابدی تو مشرقی نازنین مرد عالم، غم سنگین فراق را به دیدار سحر به جان می‌خریم و دعایت را برای ناب ترین شیعیانت آرزومندیم. ای قرار بی قراری!

محمد صفری ‌/‌ جام‌جم آنلاین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها