گفت‌وگو با مردی که همسرش را به قتل رساند

امیدوارم درخانه خودم بمیرم

بسیاری از همسالان مصطفی، دوران پیری را کنار خانواده‌شان سپری می‌کنند اما این مرد در 83 سالگی در زندان است و فرزندانش او را به خاطر قتل مادرشان نبخشیدند. مصطفی می‌گوید از قتل همسرش پشیمان است؛ اما این پشیمانی دیگر سودی ندارد و 5 فرزندش از کاری که پدرشان کرده ناراحتند و می‌گویند پدرشان همیشه به مادرشان ظلم می‌کرد و او را آزار می‌داد. این مرد که به خاطر شرایط جسمانی‌اش در زندان سختی زیادی را تحمل می‌کند، می‌گوید هر شرطی فرزندانش بگذارند قبول می‌کند و از آنها می‌خواهد رضایت بدهند. مصطفی که درشعبه 74 دادگاه کیفری‌استان تهران محاکمه شد در زندان منتظر ابلاغ رای دادگاه است. این مرد به سوالات خبرنگار ما جواب می‌دهد.
کد خبر: ۴۵۵۲۴۹

چند سال با همسرت زندگی کردی؟

بیشتر از 50 سال بود که ما با هم زندگی می‌کردیم. زنم زن خوبی بود و برای من چند بچه به دنیا آورد.

از چه زمانی با همسرت اختلاف پیدا کردی؟

ما خیلی با هم خوب بودیم و اصلا مشکل نداشتیم. این چند سال آخر بود که همسرم می‌گفت دیگر مرا دوست ندارد و می‌خواهد تنها زندگی کند.

چرا مشکل پیدا کردید؟

زنم می‌گفت دیگر مرا دوست ندارد و نمی‌خواهد این زندگی را تحمل کند. نمی‌دانم چرا از من متنفر شده بود.

گفتی با همسرت رابطه خوبی داشتی اما چندسالی بود که او دیگر تو را نمی‌خواست، ولی نگفتی چرا همسرت چنین احساسی پیدا کرده بود.

من پیر شدم و دیگر کسی به حرفم گوش نمی‌داد، همسرم هم دیگر مرا دوست نداشت و می‌گفت تو پیر و به دردنخور شده‌ای.

چه چیزی از همسرت می‌خواستی که او چنین حرفی به تو می‌زد؟

من فقط از او می‌خواستم به حرف‌هایم گوش دهد و می‌خواستم کمکم کند تا کارهایم را انجام دهم، اما زنم به من توجهی نمی‌کرد و فقط به بچه‌هایش می‌رسید.

بچه‌هایتان چند ساله هستند؟

آنها همگی بزرگ هستند و ازدواج کرده‌اند و هرکدامشان فرزند دارند. فقط یکی از پسرانم مجرد است و با ما زندگی می‌کرد. او هم کوچک نیست و از سن ازدواجش گذشته، اما خودش نخواسته ازدواج کند.

اگر زنت کمکت نمی‌کرد، شاید به این خاطر بود که او هم پیر شده‌بود و نمی‌توانست کمکت کند.

نه، او می‌گفت دیگر مرا دوست ندارد. وقتی پسرم که مجرد است می‌آمد، برای او غذا درست می‌کرد و همه‌کارهایش را انجام می‌داد، اما وقتی من از او می‌خواستم کاری برایم انجام دهد قبول نمی‌کرد و می‌گفت دوست ندارد کارهای مرا انجام دهد.

آن‌طور که بچه‌هایت می‌گفتند تو و همسرت همیشه با هم دعوا داشتید. چرا از هم جدا نمی‌شدید؟

این حرف آنها درست نیست. من و زنم همیشه با هم دعوا نمی‌کردیم، این چند سال آخر بود که اختلاف داشتیم.

این‌که گفته می‌شود تو همسرت را کتک می‌زدی و درجوانی هم چندبار اذیتش کردی درست نیست؟

نه، من او را دوست داشتم. خیلی هم تلاش کردم با او ازدواج کنم. با خیلی‌ها درگیر شدم و به رسم قدیم زنم را فراری دادم.

یعنی تو و همسرت با هم فرار کردید؟

نه از این فرارها که این روزها مد شده است. در زمان ما رسم بود در روستاها وقتی جوانی دختری را دوست داشت و به او نمی‌دادند او را فراری می‌داد. این یک رسم شده بود. من هم زنم را فراری دادم. بعد هم او را عقد کردم.

سال‌های جوانی با هم چطور بودید؟

او را دوست داشتم و خیلی هم با هم خوب بودیم. بچه‌هایم می‌دانند که من خیلی مادرشان را دوست داشتم، اما نمی‌دانم چرا در دادگاه مدعی شدند من او را دوست نداشتم. البته چندبار مرا عصبانی کرد و با هم دعوا کردیم، اما بعد خیلی زود آشتی کردیم زنم خیلی باگذشت بود و مرا می‌بخشید.

وضعیت مالی‌ات چطور بود؟ آن‌طور که بچه‌هایت می‌گویند تو در مورد مسائل مالی خیلی همسرت را تحت فشار قرار می‌دادی.

نه، این کار را نمی‌کردم. من کشاورز بودم و چند گوسفند هم داشتم و با درآمدی که داشتم زندگی‌ام را تامین می‌کردم و هرچه در می‌آوردم را به زنم می‌دادم، اگر بیشتر از این نمی‌توانستم پول بدهم به این خاطر بود که درآمد زیادی نداشتم. اگر می‌توانستم زندگی بهتری برای او درست کنم قطعا این‌کار را می‌کردم.

در مورد دعواهایت با همسرت بگو. چطور او را کشتی؟

نمی‌خواستم او را بکشم و چندین بار هم به او گفتم که دست از این‌کارها بردار. ما حالا پیر شدیم و دیگر نمی‌توانیم دعوا کنیم و باید به فکر همدیگر باشیم، اما حرفم را قبول نمی‌کرد و می‌گفت تو دیگر برایم اهمیت نداری و کسی که برایم اهمیت دارد بچه‌هایم هستند و اگر تو بمیری هم اصلا برایم مهم نیست. من هم آنقدر عصبانی شدم که او را کشتم.

چطور او را کشتی؟

نیمه‌شب بود و من همچنان داشتم به این فکر می‌کردم که چرا زنم دیگر مرا دوست ندارد و حالا باید چه کنم. او را بیدار کردم و گفتم باید در مورد این مساله باهم صحبت کنیم. قبول نکرد و گفت این وضعیت را نمی‌تواند تحمل کند و عصبانی شد که چرا او را بیدار کردم. گفتم یک کلام به من بگو. اگر مرا دوست نداری بیا از هم جدا شویم. او هم قبول کرد. گفت بچه‌ها پیش من باشند تو هرجا دوست داری برو. من هم عصبانی شدم و او را کشتم.

نیمه‌شب چاقو را از کجا آوردی؟

چاقویی داشتم که همیشه همراهم بود. چاقویی بود که برای ذبح گوسفند استفاده می‌کردم. چاقو را از جیبم بیرون آوردم و با چند ضربه‌ای که به او زدم کشتمش.

مگر نیمه‌شب هم چاقو با خودت حمل می‌کردی؟

بله. چاقویی که از آن برای قتل زنم استفاده کردم همیشه همراهم بود و حتی ناخن‌هایم را هم با آن چاقو کوتاه می‌کردم.

چرا از همسرت جدا نشدی؟ مگر نمی‌گویی به او پیشنهاد جدایی دادی و او هم قبول کرد.

بله، درست است. من به او پیشنهاد دادم و او هم قبول کرد. اما در این سن و سال برای ما خیلی بد بود که از هم جداشویم. من در سنی بودم که می‌خواستم کسی نان و آبی به دستم بدهد، دیگر نمی‌توانستم کسی را پیدا کنم که با من ازدواج کند. ضمن این‌که برایم سخت بود بعد از پنجاه و چند سال زندگی زنم از من جدا شود.

بعد از این‌که زنت را کشتی چه کردی؟

از خانه فرار کردم و بعد به خانه برادرم رفتم.

وقتی از خانه خارج شدی، زنت جانش را از دست داده بود؟

نه، هنوز زنده بود.

چرابه او کمک نکردی؟

ترسیدم. چون برادر همسرم دیوار به دیوار خانه ما زندگی می‌کرد و می‌ترسیدم بیاید و مرا بکشد. به همین خاطر هم سریع در را قفل کردم و فرار کردم.

چرا به خانه برادرت رفتی؟ می‌توانستی خودت را تسلیم کنی.

وقتی از خانه بیرون آمدم، مقابل اداره آگاهی رفتم و چند دقیقه‌ای ایستادم. می‌خواستم خودم را تسلیم کنم، اما نتوانستم و به خانه برادرم رفتم.

روزهایت در زندان چگونه می‌گذرد؟

خیلی برایم سخت است. من پیر شدم و باید در خانه استراحت کنم، اما نمی‌توانم، چون زنم را کشتم و باید در زندان بمانم. در زندان هم کسی کارهایم را انجام نمی‌دهد. تازه زمین خورده‌ام و پایم شکسته است و به سختی راه می‌روم اما می‌گویند باید فرزندانت رضایت بدهند تا از زندان بیرون بروی.

بچه‌هایت چه می‌گویند؟

آنها در دادگاه شرطی گذاشتند و گفتند اگر دارایی‌ام را به نام فرزندم که مجرد است بکنم مرا می‌بخشند، هرچند خیلی برایشان سخت است. آنها مادرشان را دوست داشتند. من نمی‌دانم که واقعا این کار را می‌کنند یا نه. اما دوست ندارم در زندان بمیرم و این موضوع را به فرزندانم هم گفته‌ام.

تو حاضری شرطی را که بچه‌هایت گفته‌اند، قبول کنی؟

بله، من قبول می‌کنم، البته فرقی هم نمی‌کند؛ وقتی من بمیرم هرچه دارم به آنها می‌رسد، اما نمی‌دانم چرا اصرار دارند حالا دارایی‌ام را به نام پسرم که مجرد است بکنم. به هر حال هر دلیلی دارند برایم فرقی نمی‌کند من شرط آنها را قبول دارم.

از کارهایت پشیمان نیستی؟

چرا پشیمانم. من واقعا در آن لحظه کنترل خودم را از دست دادم و نمی‌دانم چرا این کار را کردم. اصلا باور نمی‌کردم بتوانم یک روز زنم را بکشم. خیلی پشیمان هستم، چون بدبخت شدم و دیگر حتی بچه‌هایم مرا دوست ندارند. زندانیان مرا مسخره می‌کنند و می‌خندند. در این سن و سال باید در خانواده جایگاهی داشته‌باشم و به من احترام بگذارند، اما برعکس هیچ آرامشی ندارم و خیلی تحقیر شده‌ام. امیدوارم حتی اگر یک روز به عمرم باقی است، از زندان آزاد شوم و در خانه خودم بمیرم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها