میتوان شعری کاملا فردی گفت، حتی حدیث نفس کرد، عشقی کاملا خصوصی را به زبان شعر سرود، اما وارد در میدان وسیع ادبیات ناسیونالیستی و انترناسیونالیستی شد. این مهم بستگی قاطع و کامل به ارزشهای ظاهری پیدا و پنهان در شعر دارد و قابلیتها و لیاقتهای ناب و درخشان شاعر، روزی که حافظ در گوشه رکنآباد شیراز و در میان باغ مصلی آن شعرهای نازنین و زیبا و دلنواز را سرود و تنها معشوقه خود را ستایش کرد. از می و میخانه گفت و همه جا تخلص کرد و از محدوده خود ـ که بعدها گستره دراز دامن جهان شد ـ پا به بیرون ننهاد اما دیدیم که دیری نپایید که به شاعری ملی و ایبسا جهانی بدل شد.
در مورد شاعران غیرایرانی که به شاعران جهانی معروفند مثل: دانته، شکسپیر، وردز ورث، گوته، پل والری، هوگو، بودلر، پوشکین، ازرا پاند، رابرت فراست و ... هرکدام به هویت ملی و فرهنگی میهن و کشور خود متعلقند نیز این قضیه صدق میکند. آنها ابتدا حرف دل خود را زدند و کوشش آنها این بود که این «حرف دل» را با دلهای دیگران نزدیک کنند. یا حتی این کوشش را هم نکردند و این، قدرت، حرکت و سیالیت حرف آنها و شعر آنها بود که از محیط پدیداری خود بیرون آمد به شهرها و کشورهای دیگر رسید و با قلوب مشتاق مردم جهان از ملیتهای مختلف نزدیک شد و این توانش رفیع را داشت که در طول زمان بزید، بماند، نفس بکشد و با نفسهای مردم خود همراه شود.
اینک خیام را تقریبا همه شعردوستان جهان میشناسند. نیمی از شهرت فیتزجرالد، مترجم انگلیسی رباعیات خیام مدیون ارزش خیام و رباعیات اوست.
فردوسی را نیز از اینگونه و مولانا (یا به قول خودشان رومی) یا سعدی را اما آنها هرگز در این اندیشه و جاهطلبی نبودند که شعرشان از مرزها و حدها بگذرد و به زبانهای مختلف ترجمه شود و به عنوان شاعری بینالمللی تبدیل شوند. اما ارزش مندرج در آثارشان از «فردیت» به «جمعیت» رسید و از شعر خصوصی به شعر ملی، فراملی، جهانی و بینالمللی مبدل شد.
همین مساله خوشبختانه در شعر بعضی از شاعران معاصر ما مثل نیما، امید، بامداد، فروغ و ... نیز صدق میکند. اینک کم نیستند از شعرخوانان و شعردوستان از کشورهای دیگر که این بزرگان و عزیزان را میشناسند، شعرشان را دوست دارند و برای آنها احترام قائلند.
البته برای اینکه شعرمان بیش از اینکه هست، در جهان شناخته شود باید آن را شناساند. باید مترجمان شعرشناس نکتهدان خبیر در معرفی ادبیاتمان ـ به طور اعم ـ و شعر به طور اخص و مستقل سعی ای بلیغ و کوشش مسوولانه و آگاهانه داشته باشند، حتی در کشور خودمان اگر مثلا حیدربابایه سلام استاد شهریار به فارسی ترجمه نمیشد، من نوعی چگونه میتوانستم زیباییها و جذابیتهای دلانگیز آن را که به زبان زیبای ترکی سروده شده، درک کنم؟
شعرهای دیگران
بعضی از شاعران ما میگویند ما میل نداریم شعر دیگران یا شعرهای شاعران بیگانه را بخوانیم، چرا که ترس از تاثیرپذیری وجود دارد. این ترس هم بر ترسهای دیگر دنیای شعر و ادب افزوده شده، یعنی ترس از هویتباختگی یا تحت تاثیر قرار گرفتن یا مخدوش شدن استقلال زبان و بیان. اما باید گفت تغییر میتواند نوعی تکامل باشد. بیتردید مطالعه شعرهای شاعران فرانسوی روی نیما یوشیج در ایجاد بدایع و بدعتهایش به قول اخوان بیتاثیر نبوده. در عین حال هم استقلال بیانی خود را حفظ کرد و همچنان یک شاعر ایرانی به جا ماند. یا سپهری و دیگران و دیگران.
من ایمان دارم که در سرودهها و اشعار بسیاری از شاعران نوپردازمان این لیاقت و قابلیت وجود دارد که به گوش جهانیان برسند و بر دل مردم جهان از نژادها و ملیتهای مختلف بنشینند یا ذهن و زبان آنها را درهم آمیزند.
این جمله از ارسطو را در رساله نفس او خواندهایم که میگوید: «ذهن، بدون تردید چیزی است ملکوتی و تاثیرناپذیرتر از آنچه که میاندیشیم.»
نکته: نمیتوان از هر سرایندهای توقع داشت که زبان ویژه خود را داشته باشد، چرا که مشترکاتی در شعر هر زمان و مکان وجود دارد که سرودههای شاعران آن زمان و مکان را اگر نه شبیه به هم اما نزدیک به هم میکند
ذهن شاعر گنجینه سیار داشتهها و دادهها و نهادههای اوست. استعداد یزدی شاعر، تکیهاش به برماندهای ارزشمند ادب سنتی و مکاشفههای جدید، داناییها، تجربهها، مشاهدات و دستیابیهای شهودی، تصویرها و تصورها و تاثرات عینی همه اینها به علاوه عاطفه و حس و حساسیت برخورد با کائنات همان ابر و باد و مه خورشیدی هستند که دائما در کارند تا شعری به معنی واقعی از سوی شاعری باز هم به معنی واقعی پدید بیاید: زندگی کند، مرزها را درنوردد و به جغرافیای گسترده جهانی وارد شود و ماندگار بماند. این موضوع ارتباط چندانی با سنت و نوگرایی هم ندارد. در سنت هم نوگراییهای زیادی در طول تاریخ به عمل آمده، در عوالم ادبیات نو هم میتوان بوضوح دگماتیسمها و عقبگراییها و درجازدنهایی را دید.
شاعر به نحوی با گذشته در ارتباط است. او هرگز نمیتواند از چنبره خاطراتش ـ اگر آنها را دوست نداشته باشد ـ رها شود. گذشته هنرمند و البته شاعر جزئی از ذهن و زبان او و ملکوت توصیفناپذیر شاعرانگی اوست. آنچه که یاد گرفته، آنچه که دیده و شنیده: خوبها، بدها، شیرینها، تلخها همه و همه در ذهن شاعر دپو میشوند باز میمانند و بعدها با جدیدها و نوها درهم میآمیزند و از این آمیزش مخلوقاتی جدید پدید میآید. شاعری نوعی کشف است نه خلق مثل سقراط که میگفت: فیلسوف و دانشمند «قابله» است که علم و فلسفه را میزایاند نه اینکه آن را به وجود آورد.
شعر در حقیقت همان چیزی است که شاعر میسراید. در زبان انگلیسی میگویند: «شعر نوشتن» ولی ما میگوییم: «شعر سرودن». در زمان خیلی دور که «شفاهه» بر «کتابت» غلبه داشت وضع مالی سرایندگان هم طبق معمول خوب نبود و از تهیه کاغذ و قلم و دوات عاجز بودند و بودند ناظمانی که حتی سواد نوشتن نداشتند و سرودههایشان را با اتکا به حافظههایشان میخواندند، عبارت اما ساخت شعر نه نوشتن است و نه گفتن و نه حتی سرودن که به هر حال از عنوان موسیقایی سرود یا سروت گرفته شده. شعر در حقیقت همان زایاندن جنینی است زنده و سالم و بانشاط که توسط شاعر به وجود میآید تا زندگی کند. زود بشکفد و دیر بماند و به دست نسلهای آینده برسد و به ذخیره و گنج ارزشمند ادبی آن کشور افزوده شود و در مرحلهای متعالیتر و مطلوبتر به بانک جهانی ذوق و قریحه و ادب و لذات هنری مردم جهان تعلق یابد.سنت و استعداد فردی نهتنها هیچ تعارضی با هم ندارند میتوانند نقش مکمل همدیگر را ایفا کنند. ذوق و قریحه درخشان شعری، تکیه بر مطالعات و پژوهشهای مداوم ادبی، سروکار داشتن دقیق و کنجکاوانه با اشیا و کائنات پیرامون خود و تلطیف روح و کریستال کردن یا متبلور ساختن ذهن جستجوگر و مشتاق در حقیقت عواملی هستند که با تنیده شدن در مولفههای دیگر چون استخدام واژگان مناسب و وافی به مقصود و مترنم کردن و جریان دادن شخصیت و شاخصیتی موسیقایی به شعر. درک هوشمندانه از آنچه میتواند شاعرانه بوده و ارزش ورود به حیطه شعر را داشته باشد اینها همه پدیدآورندگان شاکله هنری و اوجی شعر یک شاعر است. بیان زیبا و موجز، زبان چابک و کارآمد و رساننده یکی دیگر از ویژگیهای شعر و به طور مشخص شعر امروز است که پرچم مدرنیسم را بر دوش دارد.نمیتوان از هر سرایندهای توقع داشت که زبان ویژه خود را داشته باشد، چرا که مشترکاتی در شعر هر زمان و مکانی وجود دارد که سرودههای شاعران آن زمان و مکان را اگر نه شبیه به هم اما نزدیک به هم میکنند. شاید «سبک»، مجموعه درهم تنیده همین مشترکات باشد که بیشک از شرایط طولانیمدت زمان و مکان و دانش و کنشهای اجتماعی هر دوره پدید میآید. همچنان که میگوییم سبک خراسانی (و ترکستانی) که هر دو مشعر به زمان و مکانی شناخته شدهاند یا سبک عراقی که باز علاوه بر قرار گرفتن در دوره زمانی خاص اقلیمی و گسترهای از محیط جغرافیایی و مکان مورد نشو و نما را شامل میشود. یا سبک هندی (اصفهانی) و آنگاه دوره بازگشت که این آخری محدودیت و شاخصیت مکانیاش کمتر است اما باز هم توسط گروهی از شاعران ناراضی عمدتا اصفهانی پدید آمد.
در شعر معاصر هم یعنی شعر پس از نیما از خود نیما که شعرش لحن و لهجه و حال و هوای شمالی دارد تا اخوانثالث که در سرودههای ضخیمش رنگ و بوی خراسان دیده و شنیده میشود تا مثلا نصرت رحمانی که شاعری است با صبغه شعر شهری و عمدتا تهرانی و قس علیهذا... بگذریم از اینکه در قالب یک سبک ـ با همه ویژگیهای شناختهشدهاش ـ نوعی تقسیمبندی داخلی هم میتوان قائل شد و آن پدید آمدن مکتبهای مشخص در آن سبک است. مثل مکتب هند یا مکتب اصفهان یا مکتب شیراز که برای خواننده اهل کاملا قابل تمیز و تشخیصاند. تقسیمبندی جنسیتی هم نمیتواند مغفول واقع شود. در همین زمان معاصر شعر پروین اعتصامی با همه نزدیکیهایش به زبان بزرگانی چون ناصرخسرو، انوری، سعدی و... چهره یک زن از ظواهر و بواطن آن از حرکات و سکنات و فراز و فرودهایش کاملا دیده و حس میشود. یا شعرهای طاهره صفارزاده تا مثلا سپیده کاشانی که شعرش در وجه غالب آن انقلابی و دفاع مقدس است با این وجود ظرافت و نزاکت زنانه در شعرشان کاملا محسوس است و باز هم قس علی هذا... .
سید محمود سجادی / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم