در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او از صبح که سر کار حاضر شده بود، این پرونده را با دقت مرور کرد و مصمم بود از لابهلای برگهای پرونده راز این سرقت عجیب را بر ملا کند.
سرقت جعبه جواهرات الیزابت دلورلا ظاهرا داخل واگن قطار انجام شده بود؛ واگن شماره 23 قطار ساعت 10 صبح مسیر ابریل ـ لازیکا. الیزابت که به مقصد لازیکا میرفت جعبه جواهرات گرانقیمت خود را که شامل سینهریز برلیان، دستبندی با نگینهای زمرد و مقداری طلاهای گرانقیت بود، همراه خود داشت. ارزش این جعبه جواهرات بیش از 500 هزار دلار بود.
از آنجا که الیزابت شدیدا به جواهراتش علاقه داشت آنها را از خودش دور نمیکرد، اما بر اثر یک غفلت، جعبه جواهرات گرانقیمت وی به سرقت رفته بود و او هم با اعلام شکایت قصد داشت که سارق جواهرات را پیدا یا خسارت خود را از شرکت بیمه دریافت کند.
الیزابت برای یک سفر 3 ماهه همراه همسرش ریچارد بلیک به لازیکا سفر میکرد. همسر او در کار خرید و فروش عتیقه بود و یک مغازه نسبتا بزرگ در شهر ابریل داشت و حالا عزم کرده بود که کارش را توسعه دهد و مغازهای نیز در شهر لازیکا تاسیس کند. از این رو قصد سفر کرده بود و چون ممکن بود سفرش طولانی شود همسرش را با هم با خودش همراه کرد و در این میان الیزابت که عاشق جعبه جواهراتش بود، آن جعبه را نیز با خود به همراه آورد که در قطار، جعبه جواهرات او ناپدید شد و ماجرای این سرقت عجیب رقم خورد.
اما واقعا سرقت این جعبه چگونه اتفاق افتاد؟
کمیسر نکات مهم پرونده را یادداشت کرد و پس از جمعبندی آنها و تهیه یک گزارش نهایی به راز این سرقت پی برد. در اینجا گزارش نهایی پرونده این سرقت را با هم مرور میکنیم. اگر شما هم به دقت این گزارش را مطالعه کنید، حتما متوجه سارق جعبه جواهرات خواهید شد.
ساعت 10 صبح دوشنبه 20 ژانویه الیزابت دلورلا و شوهرش ریچارد بلیک سوار قطار شماره 202 میشوند تا به لازیکا بروند. الیزابت جعبه جواهرات و یک چمدان مشکی همراه دارد و ریچارد نیز دو چمدان بزرگ را با خود حمل میکند. آنها در کوپه شماره 7 واگن 23 مستقر میشوند. در این کوپه دو خانم جوان دیگر که ظاهرا دانشجو هستند به نامهای هلنا و ماریا حضور دارند. قطار سر ساعت حرکت میکند. از آنجا که دو دختر جوان در کوپه حضور دارند و وجود ریچارد برای آنها محدودیتهای را در برداشته، الیزابت از وی میخواهد به کوپه دیگری برود. ریچارد با رئیس قطار صحبت میکند و چون قطار تقریبا خلوت بود و مسافر زیادی نداشت، رئیس قطار ریچارد را در کوپه دیگر و به واگن 12 میفرستد تا خانمها راحتتر باشند؛ بخصوص این که مسیر بسیار طولانی بود و تا صبح روز بعد طول میکشید.
بعد از رفتن ریچارد، الیزابت سر صحبت را با دو دختر جوان باز میکند و با آنها بسیار صمیمی میشود. از طرفی دخترها از این که الیزابت شوهرش را به کوپه دیگری میفرستد تا آنها راحتتر باشند قدردان او شده و به این ترتیب آنها با یکدیگر دوست میشوند.
الیزابت در این خصوص در بازجویی به پلیس گفته بود، آن دو دختر بسیار خونگرم و دانشجوی رشته روانشناسی بودند و در حین سفر درخصوص علم روانشناسی بسیار با من صحبت کردند. از آن دو بسیار خوشم آمد، شاد و خندهرو بودند و صحبت با آنها برایم بسیار خوشحالکننده بود. به همین خاطر هم موقع ناهار که شد آنها را دعوت کردم که با هم ناهار بخوریم. دخترها اولش قبول نکردند، اما وقتی اصرار کردم پذیرفتند و هر سه به سالن ناهارخوری قطار رفتیم و یک غذای خوب سفارش دادیم که بسیار هم خوشمزه بود.
موقع ترک کوپه، آنقدر شیفته این دو دختر جوان شدم که فراموش کردم جعبه جواهراتم را با خودم ببرم. البته وقتی برگشتیم جعبه جواهراتم داخل کوپه بود و همان موقع خدا را شکر کردم که سر جایش است. این را هم اضافه کنم که داخل جعبه جواهرات را ندیدم و فقط وقتی دیدم سر جایش است مطمئن شدم که محتویات داخلش هم دستنخورده است.
الیزابت در بازجوییهای خود گفته بود، داخل واگن ما و کوپههای اطراف، افراد مختلفی بودند که دائم از کوپههایشان بیرون میآمدند. بخصوص کوپه همجوار ما که 2 مرد داخل آن بودند که دائم به داخل کوپهها سرک میکشیدند و از همان لحظه که من وارد واگن شدم، احساس بدی نسبت به آنها داشتم. قیافه آنها عجیب بود و دائم در واگن قدم میزدند یا در انتهای واگن سیگار میکشیدند و با هم پچپچ میکردند. شاید همین دو نفر در غیاب ما از فرصت استفاده کرده و جواهرات مرا به سرقت بردهاند.
الیزابت بعد از ناهار مجددا به کوپه برمیگردد. در این میان تنها یک بار شوهرش ریچارد به او سر میزند. او و دو دختر دانشجو مجددا گرم صحبت میشوند تا هنگام شام که باز هم الیزابت دو دختر جوان را به شام دعوت میکند و این در حالی است که ریچارد را ظاهرا فراموش کرده و او هم در کوپه خودش به استراحت میپردازد.
الیزابت این بار هم جعبه جواهراتش را با این نیت که جایش امن است با خود نمیبرد و وقتی از شام برمیگردد دوباره جعبه جواهراتش را سر جای خود میبیند و این بار هم در آن را بازنمیکند. ساعت حدود 11 شب هر 3 آنها در کوپه به خواب میروند. الیزابت جعبه جواهراتش را در بغل میگیرد تا آن را از شر سارقان در امان نگه دارد. ساعت 5 صبح قطار به لازیکا میرسد و مسافران آماده میشوند تا قطار را ترک کنند.در همین حال ریچارد داخل کوپه میآید تا به الیزابت کمک کند چمدانها را بردارند و کوپه را ترک کنند.
هلنا و ماریا هم از الیزابت خداحافظی کرده و پس از روبوسی قصد ترک قطار را دارند که الیزابت جیغ وحشتناکی میکشد. او وقتی در جعبه جواهراتش را باز میکند متوجه میشود که جعبه خالی است و اثری از جواهراتش نیست.
بلافاصله پلیس قطار سر میرسد. الیزابت ماجرا را برای مامور پلیس تعریف میکند، اما هیچ کمکی از دست افسر پلیس قطار ساخته نیست، چرا که بسیاری از مسافران قطار پیاده شده و حتی تعداد زیادی از آنها ایستگاه قطار را ترک کردهاند. افسر پلیس تنها از هلنا و ماریا که هنوز در قطار بودند بازجویی میکند. آنها اظهار بیاطلاعی میکنند و افسر پلیس وسایل دو دختر جوان را تفتیش میکند، اما اثری از طلا و جواهرات پیدا نمیکند.
الیزابت به دقت تمام ماجرایی را که در طول سفر اتفاق افتاده برای افسر پلیس بازگو میکند. او به دو مرد مظنون که در کوپه همجوار آنها مستقر بودند اشاره میکند و میگوید: آنها قیافه مشکوکی داشتند و دائم اطراف کوپه ما پرسه میزدند. من مطمئنم که سرقت کار آن دو نفر است. آنها در غیاب من و دو دختر دانشجو وارد کوپه شده و در جعبه جواهرات مرا گشوده و محتویات آن را به سرقت بردند.
الیزابت اعلام میکند که در آخرین لحظه وقتی میخواستم کوپه را ترک کنم گویا چیزی در وجودم نهیب زد که نظری داخل جعبه بیندازم، اما وقتی در آن را باز کردم اثری از جواهراتم نبود. الیزابت که بشدت به جواهراتش علاقهمند بود میان اشک و گریه به افسر پلیس گفته بود: مبلغ جواهرات خیلی مهم نیست، چراکه آنها را بیمه کرده بودم، اما من بشدت به آنها وابسته بودم و ناپدید شدن آنها ضربه شدید روحی برای من است. مطمئن هستم که سرقت کار همان 2 نفر است که در کوپه همجوار ما مستقر بودند. افسر پلیس قطار گزارش این سرقت را به پلیس راهآهن اعلام میکند و ماموران پلیس راهآهن نیز تحقیقات گستردهای را انجام میدهند، اما سرنخی به دست نمیآورند.
در این میان ریچارد شوهر الیزابت نیز به ماموران میگوید: سرقت جواهرات همسرم بسیار عجیب است. همسرم بشدت به این جواهرات علاقهمند بود و از دست دادن آنها برایش از نظر روحی و روانی بسیار سخت است و قطعا او را افسرده خواهد کرد. البته من قول دادم که مثل همان جواهرات را برایش تهیه کنم، اما او همچنان ناآرامی میکند.ریچارد درخصوص این سفر گفته بود: وقتی الیزابت خواست که او و دو دختر را تنها بگذارم تا راحت باشند، با رئیس قطار صحبت کردم و او مرا به کوپه دیگری منتقل کرد که فقط یک پیرزن در آنجا بود. آن پیرزن بیمار بود و در تمام مدت سفر استراحت میکرد.
من هم نخواستم مزاحم الیزابت و آن دو دختر جوان بشوم برای همین تمام مدت در کوپه بودم تا این که موقع پیاده شدن متوجه ناپدید شدن جواهرات الیزابت شدیم.
کمیسر در مطالعه پرونده متوجه شد که ماموران پلیس چند بار به دقت وسایل الیزابت و شوهرش را بازرسی میکنند به امید این که اثری از جواهرات ناپدید شده در میان وسایل آنها پیدا کنند، اما اثری از جواهرات نبود. فرضیه سرقت ساختگی هم تقریبا از بین میرود.کمیسر پس از این که گزارش نهایی را به دقت مطالعه کرد، آنگاه پرده از راز این سرقت عجیب برداشت.
شما خواننده عزیز حدس بزنید راز این سرقت چه بود؟ در واقع سارق یا سارقان چه کسانی بودند و کمیسر از کجا آنها را شناخت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: