در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آخر تازه از خانه خالهاش برگشته و هرچه سراغ بابا مصطفی را میگیرد کسی او را پیشش نمیبرد. دلتنگ باباست، آخر 10 روز است او را ندیده و دلش هوای آغوش بابا را کرده است. تا پنجشنبه که از خانه خاله بازگردد هنوز خبر نداشت بابا مصطفایش را شهید کردهاند و دیگر نمیتواند وقتی که از در تو میآید، خود را در آغوشش پرت کند و همدیگر را بعد از چند ساعت دوری، یک دل سیر ببوسند.
با این حال وقتی بعد از یک هفته دوری دوباره به خانه برگشت، دید خانه شلوغ است، شاید فکر کرد همه مثل او چند روزی است بابا مصطفی را ندیدهاند و منتظرش هستند. صدای زنگ خانه که بلند شد، دوید سمت در تا مثل همیشه به آغوش بابا بپرد، اما در مقابلش آقایی را دید که عکسش در خانه نصب شده بود. با همه کودکیاش فهمید که مهمانی متفاوت برایشان آمده؛ مهمانی که آمدنش لبخند بر صورت غمگین مادر و پدربزرگ و مادربزرگش نشاند. شاید به خاطر تشکر از این سید مهربان بود که یادش رفت منتظر بابا بوده، برای همین خودش را در آغوش مهمان عزیزشان انداخت و دستش را دورگردن او حلقه کرد. صورتش را به نشانه محبت صادقانه، به صورت باصفای مهمانشان چسباند. آخر آقا، با آمدنش شادی را به خانهشان آورده بود و حالا مامان میخندید.
تازه این همهاش نبود و دقایقی را در بغل مهمان عزیز خانه نشست و تمام دلتنگیهایش را با نگاه کردن به صورت مردی که از صحبتهای اطرافیانش فهمید رهبر انقلاب است و اسمش آیتالله خامنهای است، فراموش کرد. خانه شهیدان احمدی روشن و رضایینژاد روز پنجشنبه، دیدنی بود و عالمی داشت، چون چراغ دل اهالی خانههایشان برای همیشه روشن ماند.
مریم جمشیدی / گروه سیاسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: