در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهاجرت زمینهساز گرفتار شدن در بسیاری از آسیبهای اجتماعی محسوب میشود. بهادر هم یکی از قربانیان مهاجرت است او اهل روستایی در استان ایلام است و تا قبل از ورود به استان تهران هرگز مرتکب خلاف نشده بود. او میگوید: در خانواده ما همه زحمتکش هستند هیچکدام تا حالا به زندان نیفتادهاند. من سه برادر و دو خواهر دارم، یکی از خواهرهایم ازدواج کرده اما بقیه خانه پدرم هستند و به او کمک میکنند. پدرم زمین کشاورزی دارد گوسفند هم داریم اما درآمد آنقدر نیست که خرج همه را بدهد. در روستای ما کار دیگری هم وجود ندارد، برای همین به سرم زد به تهران بیایم و کاری برای خودم دست و پا کنم.
اینگونه مهاجرتها غالبا به تبعیت از نزدیکان و بستگان انجام میگیرد، بهادر هم از این قاعده مستثنی نیست. او میگوید: پسرعمویم دو سال قبل از من به تهران آمده و پارکبان بود و تا جایی که من خبر داشتم درآمدش بد نبود چون هر از گاهی برای خانوادهاش پول میفرستاد. من هم گفتم در تهران بالاخره کاری برایم پیدا میشود. با پسرعمویم صحبت کردم و قرار شد تا کاری پیدا نکردهام پیش او بمانم و دنبال کار بگردم.
تلاش برای یافتن کار برای بهادر کوششی بیحاصل بود، او یکی دو شغل موقت به دست آورد اما نتوانست برای خودش کاری دائمی پیدا کند. جوان زندانی میگوید: در تهران با چند نفر رفیق شدم، آنها همولایتیهای ما بودند و از اینکه نتوانسته بودیم به آرزوهایمان برسیم خیلی ناراحت بودیم، از یک طرف سربار پسرعمویم بودم و از طرف دیگر پدرم در روستا منتظر بود برایش گونیگونی پول بفرستم.
بهادر بزودی دچار بحران روحی شد و در شرایط استیصال قرار گرفت. همین موضوع زمینه آلوده شدن او به مواد مخدر را فراهم کرد. خودش ماجرا را اینطور توضیح میدهد: یکی از همان رفقایم، اهل مواد بود به من گفت اگر من هم بکشم غم و غصهام یادم میرود. این طور بود که گرفتار شدم، اوایل تفریحی میکشیدم اما کم کم به آن عادت کردم خودم بدبختی کم داشتم اعتیاد هم یک بدبختی تازه برایم شد. حالا باید برای مواد هم پول جور میکردم.
مسیری که این جوان طی کرده همان مسیری است که بسیاری از مجرمان پیمودهاند. بهادر بعد از گرفتار شدن در دام مواد مخدر چارهای ندید جز اینکه از راه دزدی نیازهایش را تامین کند. او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: همان رفیقم که من را معتاد کرده بود پیشنهاد داد با هم دزدی کنیم. اوایل میترسیدم اما چارهای نداشتم او موتور داشت. من ترکش مینشستم و با هم کیف مردم را میقاپیدیم، بعد از سه چهار بار دیگر ترسم ریخت و خیال کردم همیشه به همین راحتی قسر درمیرویم ولی در یکی از سرقتها موقع فرار زمین خوردیم و هر دو نفرمان دستگیر شدیم.
بهادر وقتی به زندان افتاد نمیخواست خانوادهاش را از موضوع باخبر کند چرا که آبروریزی بزرگی به راه میافتاد، او فقط به پسرعمویش خبر داد اما بالاخره پدرش هم از جریان مطلع شد. متهم میگوید: چند روزی که از من خبری نشد پدرم تلفن زد تا سراغی از من بگیرد، پسرعمویم هم مجبور شد واقعیت را بگوید بعدش پدرم شال و کلاه کرد و آمد تهران تا ببیند چه کاری از دستش برمیآید. البته کاری نتوانست بکند، من فعلا بازداشت هستم و هنوز حکمی برایم نبریدهاند، اولین بار است که زندانی میشوم و امیدوارم آخرین بار هم باشد. میخواهم بعد از آزادی به روستای خودمان بروم و سر زمین کار کنم، اینطور آبرومندانهتر است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: