شاید روزی با تو سخن گفتم. این روزها مدام حواسم پیش تو و آن دکان پر از خاک اره‌ای است که خیلی‌ها دلشان نمی‌آید حتی ساعتی را در آن سر کنند. نمی‌دانم در تعریف، استانداردهای جوان موفق شامل تو هم می‌شود یا نه. نمی‌دانم اصلا جوان موفق در این مملکت تعریف دارد یا نه.
کد خبر: ۴۵۲۷۱۱

هر چه هست من این روزها هر گاه که از مقابل آن دکان نجاری عبور می‌کنم دلم می‌خواهد تو را ببینم که ماسک ضدآلودگی به صورت زده‌ای و هی داری چوب اره می‌کنی و سمباده می‌کشی و نفس‌نفس می​زنی. هر روز که از مقابل نجاری تو عبور می‌کنم در دلم می‌گویم: کارت پررونق ای جوان. عبور می‌کنم و چند کوچه آن سوتر وقتی در زیر سقف خانه و خانواده اخبار تلویزیون را می‌بینم که باز هم از جوانان موفق المپیادی ،کنکوری و دانشگاهی صحبت می‌کند و گزارش می‌دهد با خود می‌گویم چرا کسی سراغ همت تو نمی‌آید؟ گزارشگر اخبار تلویزیون را می‌بینم که با آب و تاب فراوان دمت گرم نثار بچه‌های ترگل ورگل المپیادی می‌کند. بچه‌هایی که حتما حقشان تعریف و تمجید است؛ بی‌شک.

اما من دلم می‌خواهد و شاید روزی با تو سخن گفتم ای نجار جوان که شاید درس نخوانده‌ای. شاید تو هم دلت می‌خواست المپیادی شوی، اما به هزار و یک دلیل المپیادی نشدی، دانشگاهی نشدی، آمدی و شدی نجار.

کم حرفی نیست جوانی که نجار است. آن هم در روزگاری که جوان انگار عادت کرده است که حتما باید دانشگاهی شود ولو یک دانشگاهی و فارغ‌التحصیل بیکار.

عادت کرده است یا عادتش داده‌اند که یک‌شبه ره صد ساله برود. عادت کرده است که بی‌زحمت پولدار شود. آن هم نه از این پولدارهای معمولی، بلکه از آنهایی که خیلی پول دارند. آن هم در روزگاری که حتی در رسانه‌های ما هم انگار جوان حد وسط ندارد؛یا نابغه و نخبه و المپیادی است که به‌به و چه‌چه نثارش کنند یا شیشه‌ای و معتاد که لعن و نفرینش کنند. انگار جوان‌های ما حد وسط ندارند. انگار نیستند جوان‌هایی که دانشجو نیستند و نخبگی آنها تنها در درس خلاصه نمی‌شود. انگار نیستند جوان‌هایی که دانشگاه خانه اول و آخر آنها نیست. انگار نیستند جوان‌هایی که نجارند و نقاش و راننده و نانوا و هنرشان کارشان آن هم با عرق جبین اضافه است. من یکی از همین جوان‌های گمنام اما کوشا را می‌شناسم؛ جوانکی که هر روز در دکان نجاری خود کار می‌کند. عرق می‌ریزد و گوشش بدهکار این نیست که گوشه چشمش خراش بیفتد یا ابروی برداشته و برنداشته‌اش خاک اره‌ای شود.و هیچ خبرنگاری هم به سراغ او نمی‌رود. معتاد هم نیست. سالم است و کاری. آن هم چه کاری؟ کاری که نه واسطه‌گری است نه کاذب است، نه شب خوابیدن پشت در بانک و گرفتن سکه است، کاری است که زحمت واقعی دارد. کاری که همت می‌خواهد. کاری که اعتماد به نفس می‌خواهد تا در برابر موج بی‌همتی و بیکاری و تن‌پروری برخی دیگر از جوان‌ها کم نیاورد.

شاید روزی با تو سخن گفتم. این روزها مدام حواسم پیش تو و آن دکان پر از خاک اره است که خیلی‌ها دلشان نمی‌آید حتی ساعتی را در آن سر کنند.

صولت فروتن ‌‌/‌‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها