گربه و پرنده

کد خبر: ۴۵۲۵۸۳

خلاصه هر کسی یک چیزی می‌گفت، اما پرنده کوچولوی ما یک گوشه‌ای نشسته بود و می‌ترسید پرواز کنه. چند روز پیش یک گربه سیاه و بدجنس قصد جون گنجشک رو کرده و آسیب دیده بود، اما با استراحت حالش خوب شده بود ولی این ترس در بدنش مانده بود و نمی‌توانست پرواز کند و این موضوع را فقط یکی از دوستانش می‌دانست. پرنده کوچک نزد رئیس پرنده‌ها که از همه پیرتر بود رفت و موضوع را برایش تعریف کرد. او گفت تنها چاره او دست همان گربه است. پرنده‌ها همه تعجب کردند و با هم گفتند یعنی دوباره دوست ما رو بخوره؟ پرنده پیر گفت ما فقط باید بترسونیمش و همین که بخواهد به دوستمون نزدیک بشه سر و کارش با ما پرنده‌هاست.

صبح روز بعد یکی از گنجشک‌ها پیش گربه بدجنس و چاق و چله رفت و بهش گفت: گربه سیاه می‌دونم که چند روزیه غذای درست و حسابی و لذیذ نخوردی برای همین من آمدم یک طعمه چاق و چله بهت معرفی کنم. گربه گفت کجاست؟ کجاست؟ زود باش بگو کجا باید برم؟ پرنده کوچک گفت: اگه می‌خوای دنبالم بیا و شروع به پرواز کرد و گربه هم به دنبالش می‌دوید تا این‌که رسیدند به درختی که پرنده کوچولو خودش رو آنجا زندانی کرده بود. گنجشک به گربه گفت: گربه چاقالو، طعمه تو بالای این درخته. برو بالا و بگیرش.

پرنده کوچک صدای گنجشک را شنید و از لابه لای برگ‌ها بیرون آمد و تا نگاهی به دور‌و‌ بر انداخت چشمش افتاد به گربه سیاه که مستقیم داشت به سمتش می‌آمد. دست و پایش را گم کرده بود و نمی‌دانست چه کار کند که ناگهان پرواز کرد. پرنده‌ها همه جیغ کشیدند و خوشحالی کردند از این‌که پرنده کوچک پرواز کرد. گنجشک کوچولو نگاهی به خودش انداخت و دید پرواز کرده و متوجه شد چیزی جز ترس نبوده که مانع پروازش شده بود. پرنده‌های دیگر هم همه به سوی گربه حمله‌ور شدند. گربه هم در فاصله چند متری از زمین به تنه درخت چسبیده بود‌ و پرنده‌ها آنقدر با نوک‌هایشان بر سر گربه زدند تا بر زمین افتاد و یکی از پرنده‌ها گفت: این گربه تا عمر داره سمت هیچ پرنده‌ای نمی‌ره.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها