در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه از علایقشون گفتن [و] منم گفتم: همة غذاها رو دوست دارم اما اصلاً از فسنجون خوشم نمیآد! [...] اون لحظه نفهمیدم چرا خالهم اینجوری نگاهم کرد ولی موقع خوردن ناهار متوجه دلیل نگاهش شدم: غذا فسنجون بود!
زهرا چاوشی از اهواز
اعصابت رو خُرد... نکن!
چته؟ چرا افسردهای؟ به خاطر یک مشت آدم بیارزش خودت و ذهنت رو درگیر کردی؟ اونا جز یک عده آدم اعصابخردکن نیستن؛ اصلاً ارزشش رو ندارن که تو به خاطرشون اینجوری به هم ریختی. اونا یک مشت آدم فرصتطلب هستن که فقط مأموریت دارن تو و ذهن تو را آشفته کنن. شاد باش، سرحال، باروحیه، تو از همة اونا بالاتری، باارزشتری. ذهن والای خودت رو به خاطر کسانی که لیاقت ندارن مضطرب نکن. تو الآن بهترین حال دنیا را داری، خرابش نکن. معرکهترین موقعیت الآن از آن توست. به این مفتی از دستش نده. به بالاها بیندیش. به دوردستترین افق فکر کن که تو میخوای بهش برسی و میرسی و حتماً میرسی[...].
نیلوفر از اصفهان
ببین منو! گوشت رو بیار نزدیکتر، یه چی بگم بین خودمون باشه، بقیه نشنون: الان پس من که اجاره خونهم عقب افتاده، نون ندارم بخورم، کارم رو دارم از دس میدم، زندگیم در آستانة فروپاشیه، هی از این چاه به اون چاه میافتم، قلبم درد گرفته، دستم از صد جا شکسته! تازه پامم چلاقه!! آخرین نفسهامم دارم میکشمممم... گفتی شاد باشم دیگه؟ ها؟ حَللِه؟!! آها. خب. اوکی! پس بیخیال واقعبینی! هوم؟ (دِ! طوری گفتم که بقیه نشنون دیگه! چته؟ چرا افسردهای؟! دِ!)
طعم تپش
قبل بودن تو قلبم انگاری یه چیزی کم داشت/ انگار آخرِ تموم قصههام یه جوری غم داشت/ قبل بودن تو دستام سرد و بیحس بود و خالی/ مثل یه پرنده بودم که نداشتم پر و بالی/ شب به آسمون رؤیام، یه ستاره سر نمیزد/ روزا هم توی خیالم، یه پرنده پر نمیزد/ لحظههام تهی و ساکت، پرِ خلوت، پرِ تکرار/ خلاصه تا اینکه یک روزی رسید لحظة دیدار/ من دیگه خودم نبودم محو چشمات شده بودم/ انگاری یه حس تازه رفته بود تو تار و پودم/ تک تک آرزوهام رو تو نگاه تو میدیدم/ صدای قلبم رو وقتی که تو بودی میشنیدم/ تو زلال و آسمونی، مثل قطرههای بارون/ مثل دریای سخاوت یا شبیه چشمهسارون/ تو صمیمی مثل خورشید یا درخشان مثل ماهی/ تو مثل یه همقدم برای پیمودن راهی/ تو یه تکیهگاه محکم تو مسیر زندگانی/ تو یه اشتیاق شیرین، تو یه حس جاودانی/ [...] اینجوری شد که تو حالا شدی معنای نفسهام/ تو مسیر زندگیمون شدی همراه قدمهام/ همقدم تا ته دنیا من باهاتم پا به پاتم/ تپشهای قلب من با طعم عاشقی باهاتم.
(تقدیم به همسرم: محمد -الف.)زهرا -ن.
اِواااا...! تو هم داااارووووگرررر!! ازدواجت مبارک بابام جاااان... من هی میگم این کجا رفت که چن وقته پیداش نیس! تو نگو آره! (خیام هم ضمن تبریک ازدواج و گله از تنهاخوری شیرینیها! همچی زور زورکی...! میگه: بش بگو حواسش باشه شعرش، یه جاهایی مشکلات وزنی دارههاااا. مثلا: تو مثل یه همقدم برای«گذر از باقی راه» بهترش میکرد. واستا بینم... راست میگه ها! رو بهبود وزن و تصویرسازیهای اشعارت بیشتر کار کن عزیز ماااادر... چی چی می گم؟ حالا دیگه باس بگم: دلبندِ همسر!)
هندونهپیچ
[...] از بس لفتش داده بودم داد همة اعضاء خانوادهام بلند شده بود. رفتم دم در و با حالتی حق به جانب رو به همه که داشتن با خشمشون منو درسته قورت میدادن گفتم: واااای، لعنت به کار عجله! کیف پولم یادم رفت، صبر کنید الان برمیگردم... و خواستم برم تو که دیدم هر چی میرم نمیرم! برگشتم ببینم مشکل کجاست که دیدم ای دل غافل! یقهم رو گرفتهن و پرتم کردهن گوشة ماشین و د برو که رفتیم!
زیاد طول نکشید که رسیدیم خونة همونا که مهمونشون بودیم. بچة صابخونه که حدوداً چهار سالشه از همون اول با سرعت سیصد کیلومتر در صدم ثانیه تو خونه چرخید و اصلاً یه جا بند نبود؛ نتیجة این همه انرژی وافر هم این شد که این عزیز دل مادر با کلة مبارکش رفت تو هندونههایی که خانوم خونه از سه هفته پیش با نهاااایت دقت و ظرافت و استعداد و سلیقه برای بلندترین شب سال درست کرده بود!
آقا ما که دیگه هندونه نخوردیم و مسئلة به این مـــهــــمـــی هم با خنده تموم شد! [...ولی لذت اون شب، وقتی کامل شد که] دیدم بچة صابخونه، همون چهار سالههه، ناغافل یورش برد سمت کاسة تخمهها که باباش همچی کوبوند پشت دستش که منم دردم گرفت و تا آخر مجلس با اینکه تخمههای خوشمزه چشمک میزدن، [...]جرأت نکردم حتی از یک کیلومتریشون رد بشم.
هیچی دیگه، شب یلدای ما هم اینطوری به پایان رسید[...] حالا واسه اینکه [حسرتش] تو دلم نمونه مجبورم برم یک بستة بزرگ تخمه بخرم. کسی تخمة مرغوب سراغ نداره؟!
شیطون بلا
کلاغ
عمریست با کلاغ قصهها همراهیم، با این تفاوت که او گمشدهاش را جسته و میخواهد به خانهاش برگردد؛ ولی ما نه گمشدةمان را جستهایم و نه یادمان میآید خانةمان کجا بوده!
...عمریست در راهیم، با این حال همه غصة کلاغ را میخورند که هنوز به خانهاش نرسیده!
بهاره عاطفی از اهواز
ای...وَل! بهااااره...؟ خودتی؟! باااابا پیشششش...رفت! پَ ینی تو هم از ئی چیزا بلت بودی نمدوووونستییییم... هاااا؟ آففریییین...! (گفته باشم: اگه انتقادپذیریت رو هم تقویت نکنی، عوضش اینم آخرین باریه که از نوشتهایت تمجید میکنم! ینی که چه؟ خُ یه خرده انتقادپذیر باش دیگه...! دِ!)
معنای زندگی
وقتی تونستم گرمیِ دستام رو باهاش قسمت کنم تا از سرما یخ نکنه؛ وقتی تونستم شونههام رو بهش قرض بدم تا به جای خودش، بُغضش بشکنه؛ وقتی تونستم کمکش کنم تا خودش رو نبازه؛ وقتی تونستم لبخند رو دوباره رو لباش بنشونم؛ وقتی تونستم بهش امید بدم تا دوباره بایسته؛ وقتی تونستم بهش جرأت بدم تا ادامه بده؛ وقتی تونستم بهش بفهمونم که گذشته میتونه یه تجربه باشه؛ وقتی تونستم قدمهاش رو با روزها هماهنگ کنم... اون موقع [بود که] بودنم حس شد! اون موقع [بود که] من زندگی کردم... هر چند کوتاه!
جوجه 18 روزه
حسرت
از پشت پنجرة اتاقم میبینمت [که] هر روز از کوچة احساسم عبور میکنی؛ با نگاهی واضح و خیالی که میدانم سبک است، بر خیال خستهام خیره میشوی؛ انگار در پشت نگاهت صدایی نیست. تو مثل نفس هستی که بیصدا بیرون میآید.
اگر بودنت هر روز چون آفتاب بر من نمیتابید و شبهای بیستارهام را ستارة چشمانت روشن نمیکرد، چه غمناک بود بیتو تکرار این روزها! اگر نبودی، بهارِ پیش رو را هرگز نمیدیدم. هر چه باشی باید بدانی که در قلبم جا داری و این است حکایت بودنم.
رضوان از کنگاور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: