در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هم تقصیر خودم بود هم خانوادهام. من نباید معتاد میشدم. پدرم هم نباید از اول من را مجبور به ازدواج میکرد که بعد پشیمان شود. این را نیلوفر میگوید. او بشدت به مواد مخدر اعتیاد دارد و به همین سبب نیز بازداشت شده است. نیلوفر از اهالی جنوب کشور است و آنطور که خودش میگوید فقط 2 برادر دارد: من بچه آخر هستم. پدرم راننده اتوبوس بود اما چون ماشین برای خودش نبود درآمد زیادی نداشت. برای همین مادرم در خانههای مردم کار میکرد. مادرم زود ازدواج کرد. خودش همیشه میگوید از 14 سالگی کارگری کرده. او زن خوبی است اما دستش تنگ است، همین هم زندگی ما را سخت کرد.
نیلوفر تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند و بعد ترک تحصیل کرد. او در این باره توضیح میدهد: پدرم گفت لازم نکرده مدرسه بروی، من هم گفتم چشم؛ یعنی کاری نمیتوانستم بکنم. او میگفت درس و مشق به درد تو نمیخورد. دختر باید پیش مادرش بماند و راه و رسم شوهرداری را یاد بگیرد. او من را زود شوهر داد، آن موقع فقط 16 سالم بود.
شوهر نیلوفر شاگرد پدر او بود. زن زندانی میگوید:کریم به پدرم گفت میخواهد به خواستگاری بیاید. پدرم هم گفت مبارک است. اصلا کسی نظر من را نپرسید. اصلا کسی نبود که بگوید دلت میخواهد شوهر کنی یا نه. من بازیچه بودم. به زور پای سفره عقد نشستم اما بعد از عقد نمیدانم چه شد که پدرم پشیمان شد و به کریم گفت اجازه نمیدهد عروسی کنیم. هم آن کار اولش بد بود و هم این کار دومش. من دلیل هیچکدامش را هم نفهمیدم. حتی یادم هست یک بار کریم آمد دم خانهمان.
داشتم با او حرف میزدم که پدرم رسید و مرا مفصل کتک زد. حدود یک سال بعد بالاخره به هر ترتیب که بود نیلوفر به خانه شوهرش رفت. او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد:کریم بعد از ازدواج معتاد شد. اول تریاک میکشید. بعد چون تریاک گران بود سراغ هرویین رفت. او من را هم معتاد کرد تا سرش غر نزنم و بتواند راحت هر کاری که دلش میخواهد بکند. آن موقع ما در شهر خودمان زندگی میکردیم. 6 سال از ازدواجمان گذشته بود که به اصرار خواهران شوهرم به تهران آمدیم.
زندگی در تهران برای زوج معتادی که منبع درآمدی نداشتند بسیار سخت بود. ضمن اینکه آنها صاحب یک فرزند پسر هم شده بودند. زن زندانی میگوید: پدرم آن موقع مرده بود و مادرم به زور خرجش را درمیآورد. پدر شوهرم هم به ما پولی نمیداد. برای همین کریم پیشنهاد زشتی را به من داد و میخواست هر طور شده برایش پول جور کنم ولی قبول نکردم. ما خیلی با هم دعوا داشتیم تا اینکه بالاخره قید زندگی با او را زدم و به خانه مادرم برگشتم و در آنجا نانخور اضافه شدم. برادر بزرگم همیشه میگفت آنجا برای خودشان هم پول ندارند و من سربارشان هستم ولی چارهای نداشتم و باید همه این کنایهها را تحمل میکردم.
نیلوفر ادامه میدهد: میخواستم کار کنم اما اعتیادم آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم. بنده خدا مادرم حرفی نداشت از من مراقبت کند اما پولش نمیرسید. من آن موقع که از تهران فرار کردم پسرم را پیش شوهرم گذاشتم. اما بعد از مدتی دلم برایش تنگ شد. برای همین به خواهرشوهرم تلفن کردم تا ببینم او از بچهام خبر دارد؟ همه این بلاهایی که در تهران سرم آمد تقصیر دو خواهر کریم بود. آنها بودند که زیر گوش شوهرم میخواندند من را برای پول درآوردن از خانه بیرون بفرستد. یادم هست وقتی به خواهرشوهرم تلفن زدم تا سراغ پسرم را بگیرم، او فحش داد و تلفن را قطع کرد.
چندی بعد کریم فوت شد. متهم نفس عمیقی میکشد و حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: کریم یک موتور داشت که با آن مسافرکشی میکرد. آخر هم تصادف کرد و مرد. نمیدانستم تا اینکه برادرم اعلامیهاش را به خانه آورد. با اینکه خیلی اذیتم کرده بود، راضی نبودم بمیرد. برای همین خیلی ناراحت شدم اما کاری نمیشد کرد.
مدتی دیگر هم گذشت تا اینکه نیلوفر تصمیم بزرگی گرفت. او میگوید:با اینکه حالم خراب بود پیش خودم گفتم بهتر است به تهران برگردم و پسرم را پیدا کنم. اینجا خیلی دنبالش گشتم، اما پیدایش نکردم تا اینکه یک روز گشت من را گرفت. قیافهام تابلوست که معتادم، برای همین هم دستگیرم کردند و حالا نمیدانم چه اتفاقی برایم میافتد. از همان اول نباید سراغ مواد مخدر میرفتم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: