چطور شد وارد کار خلاف شدی؟
تقصیر شوهر خواهرم است. او سارق بود. مرا هم گرفتار کرد. بعد از ازدواج خواهرم، خیلی به خانه او میرفتم. چون من و خواهرم خیلی به هم وابسته بودیم. شوهر خواهرم سارق بود. اوایل نمیدانستیم. اول اعتیادش رو شد بعد خواهرم و مرا معتاد کرد و سپس از ما برای دزدی کمک گرفت. 3 نفری به طلافروشیها میرفتیم و بعد از این که انواع و اقسام طلاها را سفارش میدادیم و سر فروشنده را گرم میکردیم، یکی دو قطعه را کش میرفتیم.
خانوادهات خبر داشتند چه کار میکنی؟
پدرم وقتی بچه بودم فوت شد و مادرم با برادرم زندگی میکرد. من هم خانه برادرم بودم. برای همین سعی میکردم زیاد آنجا نمانم و سربار نباشم و بیشتر به خانه خواهرم میرفتم. در آنجا هم برای این که نانخور اضافی نباشم چارهای نداشتم جز این که به حرفهای دامادمان گوش کنم. مادرم از کارهای من بیخبر بود یعنی اصلا نمیدانست معتاد شدهام.
بعد از دستگیری چه اتفاقی افتاد؟
من و خواهرم را با هم گرفتند و با اعترافات ما، شوهر خواهرم هم دستگیر شد. ما به زندان افتادیم. روزهای سخت و وحشتناکی بود. باز جای شکرش باقی است من و خواهرم با هم بودیم. البته خیلی زود از هم جدا شدیم، چون او به سرش زده بود از دادگاه فرار کند. برای همین هم به زندان دیگری منتقل شد. من در زندان خیلی سختی کشیدم. مهمترین چیز این بود که پول نداشتم. مادرم هر سه چهار ماه یکبار ملاقاتم میآمد، ولی پول نمیداد. برای همین کارهای زندانیان دیگر را انجام میدادم تا پولی گیر بیاورم. در همان زندان به خودم لعنت کردم که چرا این طور با زندگی خودم بازی کردهام. به خودم قول دادم وقتی بیرون آمدم سر به راه شوم.
بعد از یک سال وقتی آزاد شدی به کجا رفتی؟
جایی را غیر از خانه برادرم نداشتم، اما این بار رفتار زن برادرم بدتر از قبل شده بود. او احساس میکرد من مزاحمش هستم. یک دختر سابقهدار و خلافکار که جای او را تنگ کرده و فقط خرج اضافی به بار میآورد. من سعی میکردم به روی خودم نیاورم و آنجا بمانم تا کاری پیدا کنم.
کار پیدا کردی؟
خیلی سخت بود. طول هم کشید. حدود 6 ماه طول کشید. اما بالاخره موفق شدم و در یک موسسه زبان آبدارچی شدم. با این که دیپلم داشتم کار بهتری پیدا نکردم. در همان موسسه شروع کردم به زبان خواندن. مدرسه هم که میرفتم انگلیسیام خیلی خوب بود. استعداد زبانم زیاد است برای همین کنکور دادم و قبول شدم البته نه انگلیسی، رشته ایتالیایی قبول شدم. بعد از آن، هم کار میکردم و هم درس میخواندم. مدیر موسسه هم خیلی به من کمک کرد و بعد از مدتی من را به عنوان مسوول پذیرش قبول کرد و دیگر آبدارچی نبودم.
تا آن زمان هنوز در خانه برادرت بودی؟
نه. یک اتاق کرایه کرده بودم و مادرم را هم پیش خودم برده بودم. برادرم هر ماه کمی پول به مادرم میداد ولی اصل خرج زندگی روی دوش من بود. از طرفی باید ازدواج میکردم. دیگر وقتش شده بود، اما میترسیدم با گذشتهای که دارم کسی نخواهد همسرم شود. در دانشگاه یکی از همکلاسیها از من خوشش آمده بود ولی من نپسندیدمش. یکی دیگر هم در همان آموزشگاه بود که با هم به تفاهم نرسیدیم. بیشترش به خاطر سابقه بد من بود.
از پیشرفت شغلیات بگو؟
وقتی دانشگاه تمام شد در همان موسسه درس هم میدادم. آدمهایی که میخواهند ایتالیایی یاد بگیرند زیاد نیستند. برای همین هم مسوول پذیرش بودم و هم تدریس میکردم. درآمدم بیشتر و بهتر شده بود. یکی دو شاگرد خصوصی هم بعد از مدتی گرفتم. آنها میخواستند برای ادامه تحصیل به ایتالیا بروند و باید فشرده با آنها کار میکردم تا زودتر راه بیفتند.
کی و چطور ازدواج کردی؟
یک دانشجو داشتم که انگلیسی و فرانسه را بلد بود و دنبال زبان تازه میگشت. استعدا زیادی در زبانآموزی داشت. کتابفروش بود و صبحها سر کلاس میآمد. او از من خواستگاری کرد. من اول جواب رد دادم ولی اصرار کرد. من هم سیر تا پیاز زندگیام را برایش تعریف کردم. او گفت حرفی ندارد. از خودم 10 سال بزرگتر بود و تا قبل از آن ازدواج نکرده بود. با خانوادهاش صحبت و موافقت آنها را جلب کرد. من هم موضوع را با مادر و برادرم در میان گذاشتم. حقیقتش از بعد از زندان دیگر سراغ خواهرم نرفتم. او هنوز با شوهرش زندگی میکند و یک بار دیگر هم به زندان افتاده است. خودش این طور میخواهد وگرنه طلاق میگرفت و مثل من برای زندگیاش زحمت میکشید. خیلی زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم. خلاصه اینکه همه کارهای مقدماتی انجام شد و من و عباس با هم ازدواج کردیم. بعد از آن دیگر در موسسه مسوول پذیرش نبودم و فقط تدریس میکردم و وقت خالیام را در کتابفروشی شوهرم میگذراندم. حالا هم همین کار را میکنم. ما بچه نداریم، اما از زندگیمان راضی هستیم و مشکل خاصی وجود ندارد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم