گزارش سفر به شهری که زلزله ویرانش کرد ولی اکنون دوباره قد کشیده است

بم، شما را کم دارد

چرا هنوز فکر می‌کنم جایی، کسی زیر آوار مانده و بعد از 8 سال زنده است، نفس می‌کشد، ناله می‌کند و کمک می‌خواهد؟ بم آباد شده، از جسدهایی که آن روزها در خیابان‌های شهر، روی هم تلنبار شده بودند خبری نیست، ساختمان‌هایی قد کشیده‌اند، نخلستان‌هایی بار داده‌اند و ویرانه‌ها کمتر شده‌اند، نه که پاک شده باشند، از پیشانی بم، فقط کمتر شده‌اند.
کد خبر: ۴۵۰۱۵۸

زندگی، مثل تکه زغالی که زیر خاکستر مانده باشد و با آمدن نسیمی ناگهان سوسو بزند و بعد گر بگیرد، باز در بم می‌تپد، اما قبرستان... بهشت زهرای بم... حال و هوای دیگری دارد، بخصوص اگر 5 دی باشد و بمی‌ها آمده باشند برای دید و بازدید با رفته‌هایشان.

در سالگرد زلزله بم، من آنجا بودم. تا چشم کار می‌کرد ردیف‌هایی از قبرهای یک شکل و یک اندازه، سر تا سر قبرستان را خط‌کشی کرده بودند.

میان قبرها گشتم، نام‌ها را خواندم به چهره‌های حک شده روی آنها نگاه کردم و منتظر شدم تا مانده‌ها به دیدار رفته‌هایشان بیایند.

سر فرصت کنارشان نشستم، با هم فاتحه خواندیم و بعد، از بمی‌ها خواستم هر چه دل‌تنگشان می‌خواهد از سال‌های پس از زلزله بگویند. همه‌‌شان قبول داشتند که شهر دوباره سرپا شده است، اما دلمشغولی‌هایی هم داشتند که تلخی فضای قبرستان باعث نمی‌شد نتوانند فکرهایشان را جمع و جور کنند و از آنها بگویند.

بم، مرا به سوی خود خواند

چطور شد که به بم رفتم؟ ریش سپیدها به آنها که برای نخستین بار و بدون برنامه‌ای از پیش تعیین‌شده به زیارت حرم امام هشتم(ع) می‌روند می‌گویند «طلبیده شده‌اید...» بم هم، مرا به سوی خود خواند. کاملا اتفاقی رفتم، بدون برنامه پیش‌بینی شده‌ای برای بازدید از آن.

ما 10 خبرنگار بودیم که به دعوت کمیسیون گردشگری اتاق بازرگانی و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان کرمان به شهر کرمان سفر کردیم تا از جاذبه‌های گردشگری‌اش بازدیدی داشته باشیم، اما مگر می‌شود تا کرمان رفته باشی و پنجمین روز از دی رسیده باشد و دلت تا بم پر نکشد و وسوسه نشوی که راهت را کج کنی طرف شهر و مردم و بهشت‌زهرا.

ما در بم به ارگ جدید برده شدیم. ارگ جدید بم، شهرکی 6 هکتاری و صنعتی ـ گردشگری است با کارخانه‌ها و فضاهای تفریحی که دیدار از آنها گردشگران را سرگرم می‌کند.

شهرک، با دیوارهایی بلند از شهر جدا شده است. ارگ جدید، وقت زلزله هم از شهر جدا بود و گرچه خانه‌های خشتی و کاهگلی اهالی بم روی سر صاحبانشان آوار شدند، اما ارگ جدید سرپا ماند و زلزله چندان خاطرش را مکدر نکرد ‌، مگر با چند ترک ناچیز روی بعضی از ستون‌ها و دیوارهایش.

اهالی، آنها که روزهای پس از زلزله در بم ماندند و جنازه‌های عزیزانشان را از زیر آوار بیرون کشیدند، می‌گویند درهای ارگ جدید بم پس از زلزله بسته شد و... کسی نمی‌خواهد در این باره حرف بیشتری بزند.

یادآوری همین خاطره باعث شد من و دو سه نفر دیگر از خبرنگارهای همراه برای گشت و گذار در شهر و دیدن مردم، از جمع جدا شویم و بهترین جایی که به خیالمان رسید خیلی از آنها که زلزله را تجربه کرده‌اند را می‌توان دید، بهشت زهرای آنجا بود.

حدود ساعت 2 بعدازظهر، مانده‌ها آمدند و من کنار رفته‌ها که زیر مرمرهای سپید و بی خش آرمیده بودند منتظر ماندم، به مهمانی می‌ماند این آمدن؛ همه دستشان پر بود، هر کس به تناسب وسعش چیزی آورده بود، یکی پرتقال‌های درشت، آن یکی شیرینی‌های خانگی و دیگری یک بغل گلایل. بوی گلاب قبرستان را پر کرد. مرمرها با آب تازه برق افتادند.

قبر اول، نگاه به ظاهرم نکن دخترک

«بیا دخترم... بیا... شیرینی بخور عزیزم... پسرم شیرینی‌های دستپخت من را خیلی دوست داشت...» غم ماهرخ به اندازه همه عالم بود. چشم‌هایش بس که باریده بودند، ورم داشتند و باز نمی‌شدند. صورتش از اشک خیس بود، حتی مقعنه‌ای که زیر چادر سرش کرده بود هم.

«نگاه به ظاهرم نکن دخترم. من تمیزم... بیا یکی از این شیرینی‌ها بخور، دردت به جانم... تمیزند...» آنقدر اشک ریخت و ظرف شیرینی‌های به شکل قلب را طرفم نگه داشت که بغلش کردم و یکی از آن قلب‌های نرم و شیرین را از توی ظرف برداشتم و گذاشتم دهانم.

ماهرخ گفت پسر و نوه 5 ساله‌اش، زیر آوار مرده بودند، اما عروسش هنوز نمرده بود و از زیر آوار بیرونش آورده بودند. «عروسم همین که فهمید شوهر و بچه‌اش مرده‌اند دیگر غذا نخورد... آنقدر غذا نخورد که فوت کرد...» ماهرخ برای عروسش دلتنگ شد و باز به هق‌‌هق افتاد.

زن تعریف کرد که آنقدر سر و صورتش را روی سنگ قبر کوبیده است که دندان‌هایش خرد شده‌اند. قبر پسر و عروس و نوه ماهرخ یک مربع سنگی سیاه کوچک بود وسط چندین هزار قبر دیگر در قبرستان بم که تاریخ وفات روی همه‌شان یکی بود.

ماهرخ با وامی ‌که پس از زلزله گرفته بود خانه‌اش را نیمه کاره ساخته بود و وقتی پول تمام شده بود، بخت آمده بود به یاری‌اش که آشنایی پیدا کرده بود و قرضی گرفته بود برای ساختن باقیمانده خانه، اما خیلی از بمی‌ها آنقدر خوش اقبال نبودند و به همین خاطر هنوز هم در بم خانه‌هایی پیدا می‌شوند که ویرانه‌اند؛ خانه‌هایی که هنوز به شکل 8 سال پیش‌شان بعد از زلزله می‌مانند با این تفاوت که دیگر جسدی در دلشان پنهان نیست.

خیلی از خانه‌ها هم با وام 10 میلیون تومانی پس از زلزله به اسکلت رسیده‌اند و وام که تمام شده است، صاحبانشان نیمه‌کاره رهایشان کرده‌اند.

ماهرخ میان هق‌هق، پرسشم را مرور کرد «چه مشکلی در بم داریم؟! هی! چه بگویم! هر دو بچه‌ام توی خانه بیکارند... بیکاری مشکل خیلی از جوان‌های بمی‌ است، چرا ما از یاد رفته‌ایم؟»

پسر ماهرخ، در کارخانه کار می‌کرده و بیمه بوده است، اما آن طور که زن تعریف می‌کند از آن سال‌ها تا امروز هیچ حق بیمه‌ای برایش پرداخت نشده است.

زن عکس‌های پسر و عروس و نوه‌اش را از زیر چادر بیرون آورد و نشانم داد «8 سال است این عکس‌ها توی کیفم مانده. دلم نمی‌آید برشان دارم. پسرم را خودم از زیر آوار بیرون آوردم، اصلا خاکی نشده بود. چطور ممکن است؟»

وقت خداحافظی باز شیرینی‌ها را طرفم گرفت و التماس کرد یکی بردارم. «پسرم هیچ‌وقت شیرینی از بیرون نمی‌خرید. می‌گفت من برایش درست کنم.»

میان قبر‌ها گشتم. در حاشیه یکی از قطعه‌ها، پیرزنی ریزجثه روی زمین، زیر آفتاب تند ظهر چمباتمه زده بود. پارچ پلاستیکی کوچکی که مقابلش بود پر شده از شیرینی‌ها و شکلات‌های خیرات.

نکته: یکی از اهالی بم: بیشتر مردم کشورمان هنوز خیال می‌کنند بم مثل روزهای اول زلزله یک مشت‌ آوار است، اما اگر شهر را دیده باشی می‌فهمی خیلی چیزها را از نو ساخته‌ایم

پیرزن انگشت‌های نازک و تیره‌اش را سپر چشم‌هایش کرد. «نمی‌توانم حرف بزنم... مریضم...» گله‌ای از روزگار نداشت، نه از این که 2 دختر و 3 پسرش زودتر از او در زلزله زیر خاک رفته بودند شکایتی کرد و نه مستمری 40 هزار تومانی که از کمیته امداد می‌گرفت وادارش کرد لب به شکوه باز کند و بگوید این پول، حتی کفاف خرید داروهایش را هم نمی‌دهد. بریده بریده فقط، شرح حالش را داد و بعد مثل کسی که در خواب حرف بزند هذیان‌وار زمزمه کرد: «می‌خواستم بروم خانه برای بچه‌ها اشکنه بپزم... می‌خواستم....» و باقی حرفش را یادش رفت یا شاید یادش آمد که بچه‌ها همه مرده‌اند و خانه، خالی و تاریک است.

نشد به قطعه‌ای بروم و کودکان ژولیده‌ای را که میان قبرها می‌دویدند و از بستگان اموات، خیرات می‌گرفتند و مشت‌مشت زیر پیراهن‌شان پنهان می‌کردند، نبینم.

اما فقط آن بچه‌های گرسنه نبودند که در هر قطعه همراهم می‌آمدند. معتادهایی هم بودند که هر جا می‌رفتم سر و کله‌شان پیدا می‌شد و دست‌های چرک‌شان را رو به من و بقیه دراز می‌کردند؛ معتادهایی مثل معتادهای شهر خودم؛ آواره با پوست‌های خشک و چروک خورده و سوخته از آفتاب.

مردی که گلایلی را روی قبر مرمر تازه شسته‌ای پرپر می‌کرد، گفت: «نمی‌دانم چه شد که بعد از زلزله، اعتیاد میان بمی‌ها زیاد شد. اینجا، مرکز ترک اعتیادی نیست که معتادها را وادار به ترک کند.»

این را از راننده کم‌سن و سالی که مرا تا شهر آورده بود هم شنیده بودم. «مصرف شیشه به اینجا هم رسیده است، اما جایی برای ترک کردنشان نیست.»

سایه‌ای که تکیه‌گاه نداشت

روی بلوک سیمانی نشستم و عکس‌ها را نگاه کردم؛ سایه‌ای، مدام توی بیشتر عکس‌هایم ظاهر شده بود و عکس‌ها را خراب کرده بود. پی صاحب سایه، در اطراف، چشم دواندم؛ زنی بلند قامت، پیچیده در چادری سیاه، ده پانزده قدم آن طرف‌تر ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. «تویی که از مشکلات می‌پرسی؟ بگذار من هم برایت بگویم.»

کبری، خانه مردم کار می‌کرد. 13 نفر از اعضای خانواده‌اش را در زلزله از دست داده بود. «شوهرم و پسرم زندانی‌اند... دعوا کرده‌اند... خودم خانه مردم کار می‌کنم، بعضی وقت‌ها کار پیدا می‌کنم، بعضی وقت‌ها بیکار می‌شوم.»

کبری بجز پسری که در زندان است، 2 فرزند دیگر هم دارد که یکی را از سر نداری سپرده به بهزیستی و آن دیگری را در خانه نگه داشته است. «تکیه‌گاهی ندارم. پول کار در خانه مردم، کفاف زندگی‌مان را نمی‌دهد. شوهرم که رفت زندان، یکی پیدا نشد بگوید تکلیف زن و بچه‌اش که به امان خدا رها شده‌اند، چه می‌شود؟»

او از آن بمی‌ها نیست که نتوانستند با وام دولتی خانه‌شان را بسازند و نیمه‌کاره رهایش کردند، او حتی پیش از زلزله هم مستاجر و خانه به دوش بوده است، زلزله از او چیزی را نگرفته است، چون چیزی نداشته که بگیرد!

ما را در تقویم ثبت نمی‌کنید؟

بابانقی و زنش، طوری روی قبر دختر و نوه‌هایشان دست می‌کشیدند که انگار دخترک و بچه‌ها زنده بودند و پیرمرد و زنش، نوازششان می‌کردند.

پیرمرد گفت: «به شهرمان نمی‌رسند. بعد از 8 سال، شهرداری هنوز خیلی از آوارها را جمع نکرده. کوچه‌ها را ببین! خیلی‌هایشان هنوز خاکی‌اند؛ آسفالت نشده‌اند.»

زن میان حرفش دوید: «شهر مرده بود، حالا زنده‌اش کرده‌اند. از روزی که زلزله آمد خیلی تغییر کرده، اما می‌شود بهتر هم باشد.»

پیرمرد بشقابی پر از پرتقال را روی قبر گذاشت. بشقاب خرما، اسم دخترش را پوشاند. «خیلی‌ها توی زلزله کشته شدند. از استان‌های دیگر هم بودند، حتی از کشورهای دیگر. پس چرا سالگرد زلزله بم، توی تقویم ثبت نشده؟»

زن آهسته نجوا کرد: «ماجرای آن پیمانکارها را هم بگو بهش... بگو بنویسد...» بابا نقی سرتکان داد: «بعد از زلزله، وقتی مردم وام‌های بازسازی خانه‌هایشان را گرفتند، یکسری پیمانکار از شهرهای دیگر آمدند و پول مردم را گرفتند که برایشان خانه بسازند...»

زن باز حرفش را قطع کرد: «نساختند دخترم... پول مردم را گرفتند، خانه‌ها را نصفه‌کاره ساختند و بعد هم فراری شدند. خیلی‌ها را گرفتار کردند...»

قبر آخر، مردم بیایند همه‌چیز حل می‌شود

همان زمینی که 8 سال پیش لرز گرفت و خیلی‌ها را بلعید، نخلستان‌هایی سبز و شلوغ بر پیشانی‌اش دارد که از شاخه‌های نخل‌هایشان، عسل می‌چکد. هیچ ایرانی‌ای نیست که خرمای مضافتی بم را نشناسد و خارجی‌ها هم اگر اهل خرما خوردن باشند، حتما این اسم به گوششان آشناست. نخلستان‌های بم دیدنی‌اند، اما کمتر گردشگری به هوای دیدنشان می‌آید.

ارگ جدید بم دیدنی است، اما کمتر گردشگری به هوای دیدنش می‌آید، ارگ قدیم بم هم در حال بازسازی است و گرچه فروریخته، اما هنوز باشکوه است، اما کمتر گردشگری.... بم زیبا و داغ و دل‌انگیز است، اما کمتر گردشگری...

باد، سمج و فضول، پارچه‌های نخی روی قاب‌های فلزی بالای قبرها را پس زد. مرده‌ها یک لحظه از داخل قاب‌های فلزی، به زنده‌ها رخ نشان دادند و مردی که خرما تعارف می‌کرد ایستاد. رو برگرداند طرف چادرشب‌هایی که باد پس‌زده بودشان و خیره شد به مرده‌ها و بعد، ظرف خرما را گرفت روبه‌رویم و با دستمالی سپید، اشک گوشه چشم را گرفت و لبخندی کمرنگ نشست توی صورتش. «بم، مردم را کم دارد. بیشتر مردم کشورمان هنوز خیال می‌کنند بم، مثل روزهای اول زلزله یک مشت آوار است، اما اگر شهر را دیده باشی می‌فهمی‌ خیلی چیزها را از نو ساخته‌ایم.»

مرد از رویای اهالی گفت که اگر روزنامه‌نگارها به مردم خبر بدهند کرمان هتل‌هایی خوب و جاده‌هایی رام دارد، اگر برنامه‌هایی تلویزیونی کرمان را هم به عنوان مقصد سفر به مردم پیشنهاد کنند، اگر تورهایی به مقصد کرمان در استان‌های مختلف راه بیفتند، شاید گردشگری کرمان بار دیگر رونق بگیرد و آن وقت حتما گردشگرانی پیدا می‌شوند که گذرشان به بم هم بیفتد و اگر به بم بیایند آن وقت بازار جان می‌گیرد، خیلی از بیکارها شاغل می‌شوند و نبض زندگی در بم قوی‌تر از گذشته می‌زند.

باز باد وزیدن گرفت، غوغا کرد و خاک را مثل حریری کرم رنگ، از زمین بلند کرد و آرام روی مقبره بسطامی‌ فرود آورد. دو سه تا بچه از کنارم دویدند و میان بلوک‌های سیمانی گم‌شان کردم. مرد غریبه و بی‌نام هم میان جمعیت گم شد.

ساعت دیدار گذشته بود. مانده‌ها آرام‌آرام، به رفته‌ها بدرود می‌گفتند و دست خالی، با چشم‌های خیس و دل‌های شکسته، برمی‌گشتند و باد دیوانه‌ای که قبرستان را از ظهر قرق کرده بود، بدرقه‌شان می‌کرد.

فرصت دیدارم با بم تمام شده بود. به گروه گردشگرانی که قصد داشتند راه بازگشت به کرمان را به سمت مقبره شاه‌ نعمت‌الله‌ولی کج کنند و از آن هم بازدیدی داشته باشند، پیوستم و در راه بازگشت، هر بار که سرم را به شیشه اتوبوس می‌چسباندم، هر بار برای هواخوری پیاده می‌شدم و هر بار که تصویر گذر تند بناهای آباد و ویران بم، از پشت شیشه اتوبوس مسخم می‌کرد و پلک‌هایم سنگین می‌شدند، همان خیال غریب سراغم می‌آمد که انگار هنوز جایی، کسی زیر آوار مانده و بعد از 8 سال زنده است، نفس می‌کشد، ناله می‌کند و کمک می‌خواهد.

مریم یوشی‌زاده‌‌ /‌‌ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها