در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-رونویسی از نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
کبوتران خیالتان را [بَهبَه!]، افزون بر چاپار [اَهاَه!]، میتوانید به «شناسة» pasukhgoo در «جیمیل» هم ایمیل کنید (پینگیلیش، فارگیلیسی، ختم کلووووم: هر چی بش میگینُ از بیخ، بیخبییییخ... اصابمصاب نهرماااا! هیس! هیس! دِهَه! زبوندرازی میکنه واسهم! دِ!).
رجبی از کرج: میگذرد روزها، ماهها، سالها. میگذرد فرصت پروازها. بال من و تو چه گره خورده است. قفل زمین گشتهایم انگار ما. خسته ز تکرارها، گند زده توی همه کارها، یک نه دو نه سه نه که صد بارها. عادتمان گشته تنآسائی و تکیه زدن در صف بیعارها!
مهدی ترکاشوند: چندی پیش که با قایقی شکسته، اندر بحر مکاشفات پی پاسخگو پارو میزدم، خسته... ناگاه «زمان» را دیدم در جزیرهای، تنها نشسته... شدید میگریست زبانبسته. گفتمش بهر چه چنین زار و پریشانی؟ گفتا مادرم ز اینجا رخت بربسته. پرسیدمش مادرت کیست؟ لهجهاش دری شد و گفت: پاسخگوسته! ناگهان این بحر زیر پایمان خشکید. انگشت به لب دریافتیم پاسخگو جان فراتر از یک غارنشین است. او مادر زمان است و عمة تاریخ! بععععله خانووووم... پس ایرادی بر شما وارد نیست که همیشه از تاریخ دفاع میکنید. بس است... این خفت تا کی؟ ...سپید موی پیرمرد تاریخ را بگو بخوابد که زمان مرگش فرا رسیده است خاااانووووم جان.
اشکال از آن قایقِ شکسته است جاااانم! (آخه کسی با یه همچو قایقی میره اندر بحر مکاشفات؟! نه... میخوام بدونم...!! ها؟!) از باب دریافت جوابی واسه سرکار! ما نیز به سرای تاریخ بشدیم؛ سپید موی پیرمرد تاریخ دست بر چانه بیانداخته، پای دراز نموده، لمیده بر پشتیای پُر ز پَر، به صدا و سیمای دنیا مینگریست. فرمود: «جوان است... مطالعهای در خور اگر میبودش همیییی... (این همیش منو کشت اصا... میگیری چی میگم؟!!) چنین سخنانی از ما نمیفرمود». خلاصه آقاجووووون... من دیدم تا بخوام حرفای تاریخ رو برات تو این صفحه بنویسم کلی زمان گذشته، همون وقت که ایمیلت رو دیدم، جوابش رو برات ریپلی کردم. اینباکست رو چک کن تا همونطور که گفتم، بازم به مزایای تکتولوژی بیشتر پی ببری.
فیروزه از اهواز: چند وقتی است که پلکهایم خشک نیست. گشودن چشمانم برایم همچون گشودن لبانم مشکل شده، بغض لبانم را میلرزاند و کمی راه تنفسم باز میشود ولی گفتن حتی یک کلمه برایم مشکل است. آدم سنگی با دلی نمناک شدهام. اینگونه دیگر لازم نیست بگویم آرزویم دیدن گریة کودک نداشتهام شده است.
پیمان مجیدی معین: اینقدر دلتنگی هست از من واسه تو/ که فقط دلتنگی هست از تو واسه من.
شبنم اطهری از بروجن: میخواستم یه سوالی ازت بکنم. تو نوشتة با عنوان «اوج»م یه کلمة متفاوت با اونچه که تو نوشتة من بوده چاپ شده، کلمهای که معنی رو عوض کرده یا قشنگی مد نظر من رو از بین برده: «...تلاشی سلولهای زندگی/ چه که با ذرهذرة وجود!...» که شما چاپ کردین «تلاقی سلولها...». دلیل خاصی داشته؟! خواسته بوده یا ناخواسته؟ اگه خواسته بوده دوست دارم بدونم چرا؟
دیگه اگه نفهمم تلاشی با تلاقی، چه فرق و توفیری داره... خُ ئیجور که باد مییاد و شاخة شمشااااد میجنبهههه... باس برم سرم رو بذارم بمیرم که نازنینِ ماااادر! احتمالاً یکی دلش سوخته واسهت، نخواسته سلولهای زندگیت متلاشی شه! خواسته تلافی کنه اشتباهاً تلاقی کرده! به خودش هم گفته :خیلی هم شیک! خیلی هم خوب! هر چی بوده، به بزرگی و دانش خودت، ببخش.
یه حوا: سبدی پر از گلبوسه برایت فرستادهام مهربانترینم. بهار که شد آنها را با عشق در باغ دلت بکار. بگذار که ریشه بدواند حس من در وجود تو.
شنل قرمزی را مأمور دریافت سبدت کردم آدمترینم! به شرطی که گرگ ناقلا تا الآن، مادر بزرگ و سبد را یکجا و با هم نخورده باشد، یک آب هم روش حواترینم! (یادم باشد من هم یک سبد با گواهی اساسال برایت بفرستم تا بدانی پست سفارشی دوقبضه در این زمانه چطور است!)
ح. مجیری: 1-تیک تاک، تاک تیک... با همین تاکتیک بینظم، دمار از زمان درآورده است، ساعت! 2-اگر حرفی برای گفتن نداری، بگو: «حرفی برای گفتن ندارم»! پردة گوش من از شنیدن سکوتت میلرزد از ترس! 3-و در آخر، دم شما گرم که نوشتة من رو با نام مندرآوردیِ خودتان، یعنی «جملهبازی» در ایکی ثانیه دادید واسه چاپ. فقط نمیدونم چرا بدون نام بود! من که فقط فامیلم را نوشته بودم، بدون پسوپیشوند! نکنه این صفحه قانونهای نانوشته داره؟
مجیری جان جرزنی ممنوع! یه بار دیگه ایمیلت رو باز کن دلبند پدر! بعد بگو ببینم... الاااان ایییین چنتااااس؟! هاااا؟!! هههههه! خب عزیز مادر، خودت نه عنوان گذاشتی براش، نه نام. وقتی براش اسم و عنوانی درنیاوردی، مجبورم مندرآوردم دیگه!
روژین: پائیز هم با تموم زیبائیهاش رفت. آروم آروم بساطش رو جمع کرد توی یه تیکه ابر، بعد هم به چوبش گره کرد و تو میتونی رد پاهاش رو ببینی که با هر قدمش یه برگ روی زمین میذاره. شاید این نمنم بارون هم گریة پائیز بود که میخواست عشقش رو برای نه ماه دیگه ترک کنه اما این دم آخر از زمان یک دقیقه برا بیشتر موندن فرصت گرفت و بعد رفت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: