ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

شلیک مرموز

حتی اگر هوا ابری نبود باز هم سرگرد شهاب سردماغ نبود. او از غروب‌های جمعه بدش می‌آمد. از همان بچگی این‌طور بود، هیچ‌وقت دلیلش را نفهمید اما همیشه جمعه‌ها بعد از ظهر احساس می‌کرد بغضی راه گلویش را بسته است.
کد خبر: ۴۴۷۴۹۶

 او سعی کرد خودش را با تماشای فوتبال سرگرم کند، تیم پیروزی با تیم تراکتورسازی تبریز بازی داشت و یک بر هیچ عقب بود. ستوان ظهوری بدجوری غرق بازی شده بود و حرص می‌خورد، تیم محبوبش در جدول اصلا وضعیت خوبی نداشت و حتی تغییر مدیرعامل هم نتوانسته بود افاقه کند. دقیقه 85 بازی بود که یک سرباز دنبال کارآگاه آمد، در دفتر کشیک کارش داشتند، قطعا خبری شده بود. کارآگاه شهاب تردیدی نداشت که خبر خوبی نیست. حتما کسی را کشته بودند یا در گوشه‌ای از شهر تکه‌ای از جسد یک انسان پیدا شده بود.

خبر این بود؛ مردی ثروتمند را در خانه خودش با شلیک گلوله کشته‌اند. خانه در خیابان دربند بود، اطراف پارکینگ الغدیر. مقتول هم از آن پولدارهایی بود که به لطف بالا و بالاتر رفتن قیمت آپارتمان، حساب بانکی‌اش هر روز پر و پرتر می‌شد. شهاب سرباز را دنبال ستوان فرستاد تا هر چه زودتر راه بیفتند شاید اگر سرش گرم کار می‌شد دلگیر بودن غروب جمعه را از یاد می‌برد. خیابان‌ها خلوت و بدون ترافیک بود اما در سربالایی خیابان دربند یکهو ماشین سرگرد کلاج خالی کرد و او بسختی توانست ماشین را گوشه‌ای نگه دارد. چاره‌ای نبود جز این‌که بقیه راه را در آن سوز و سرما پیاده گز کنند، ستوان آدرس را روی یک تکه کاغذ نوشته بود و تابلوی تک تک کوچه‌ها را می‌خواند تا خانه را رد نکنند بالاخره وقتی هر دو از نفس افتادند ماشین کلانتری امیدوارشان کرد که به مقصد رسیده‌اند وارد کوچه شدند. قتلگاه در دوم بود اول ستوان داخل رفت و کارآگاه بعد از او. خانه حیاط بزرگی داشت. یک طرفش موزاییک کاری شده و پارکینگ بود و طرف دیگرش باغچه‌ای که در این فصل سال خالی و لخت به نظر می‌رسید. ته باغچه کنار دیوار یک درخت گردوی بزرگ بود از همان‌هایی که مادربزرگ ستوان در خانه کاشان‌شان داشت. مقتول به محض این‌که سوار بر مزدا 3 مشکی رنگ با شیشه‌های دودی داخل پارکینگ شده، هدف قرار گرفته بود. کارآگاه به طرف خودرو رفت شیشه سمت راننده، فرمان و دنده خون آلود بود، گلوله از سمت راست وارد و از سمت چپ شقیقه خارج شده بود. کارآگاه قبل از این‌که ماشین را وارسی یا بااعضای خانواده الیاس صحبت کند به سمت باغچه رفت با احتیاط و آرام گام بر می‌داشت و نگاهش به چمن‌ها بود که یخ زده بودند و به نظر می‌رسید زیاد از عمرشان باقی نمانده است. در باغچه هیچ ردپایی وجود نداشت کارآگاه همه فضای سبز را با دقت بازرسی کرد تا این‌که به همان درخت گردوی تنومند رسید پشت درخت جای پا بود آن هم چند مورد، قاتل از پشت درخت شلیک کرده بود اما این تمام اطلاعاتی نبود که شهاب به دست آورد قاتل حتما لنگ بود. چون جای پای راست عمیق‌تر و جای پای چپ سطحی‌تر به نظر می‌رسید، شاید در گذشته‌های دور در زمانی که شرلوک هلمز بزرگ‌ترین نابغه جهان بود فهمیدن این موضوع کشفی بزرگ تلقی می‌شد اما حالا هر افسر دوره دیده‌ای می‌توانست این را تشخیص دهد.

کارآگاه پشت درخت گردو موضع گرفت طوری که انگار می‌خواهد شلیک کند،سلاحش را از غلاف درآورد و به طرف مزدا گرفت زاویه شلیک درست بود، قاتل برای رساندن خودش به باغچه، کار سختی در پیش نداشت چون ساختمان کناری نیمه‌کاره و متروکه بود و طرف براحتی می‌توانست از روی دیوار پایین بپرد و نقشه‌اش را اجرا کند اما چرا در خانه؟ او می‌توانست الیاس را در خیابان، محل کارش یا هر جای دیگری بکشد چرا برای این کار خانه را انتخاب کرده بود؟

سرگرد دوباره به پارکینگ بازگشت، ستوان ظهوری در سمت شاگرد راننده مزدا3 نشسته بود و داشت ماشین را بازرسی می‌کرد هیچ مورد مشکوکی تشخیص نداد. شهاب هم به همین نتیجه رسید و دو نفری سراغ همسر و پسر الیاس رفتند زن جوان‌تر از آن بود که همسر مردی 68 ساله باشد. سوگند در حالی که اشک‌هایش را با یک دستمال کاغذی مچاله شده پاک می‌کرد،به سرگرد گفت: من در خدمت شما هستم.

سوالات کارآگاه از همان جنس پرسش‌های معمولی بود. مقتول دشمن داشت یا نه؟ اخیرا کار مشکوکی کرده بود؟ شما موقع قتل کجا بودید و چه می‌کردید؟ سوگند با این‌که به نظر می‌رسید بدجوری شوکه شده است، خیلی دقیق و مو به مو همه چیز را تعریف کرد. حتی آنهایی را که کارآگاه هنوز نپرسیده بود. او روی کاناپه استیل که روکش مخمل کرم رنگ داشت، نشست و شروع به حرف زدن کرد.

من همسر دوم الیاس هستم زن اولش، مادر یاشار، 4 سال قبل فوت شد، سرطان داشت من زیاد تمایلی به این ازدواج نداشتم 30 سال از الیاس کوچک‌تر هستم ولی خب به هر حال بله را گفتم خیلی مسائل را درنظر گرفتم که یکی‌اش وضع مالی خدابیامرز بود....

کارآگاه حرف‌های سوگند را قطع نکرد و اجازه داد او تا می‌تواند و حضور ذهن دارد از زندگی‌اش بگوید. ستوان هم هر از گاهی یک چیزی را در دفترچه‌اش می‌نوشت. سوگند 15 دقیقه یک‌ریز حرف زد تا این‌که به روز قتل رسید.

من و یاشار خانه بودیم الیاس رفته بود سر ساختمان، قرار بود زود بیاید اتفاقا زود هم آمد. صدای ماشین را شنیدم و بعدش صدای بنگ. اول نفهمیدم چه شده، چند دقیقه‌ای گذشت و الیاس داخل نیامد نگران شدم و به حیاط رفتم و دیدم چه بلایی سرم آمده است اصلا به حال خودم نبودم همین‌طور جیغ می‌کشیدم و صورتم را چنگ می‌انداختم یاشار صدایم را شنید به حیاط دوید و بعدش هم که پلیس را خبر کردیم آنقدر هول کرده بودم که شماره 110 را از 118 پرسیدم.

کارآگاه در حالی سراغ یاشار رفت که ته دلش نسبت به سوگند دچار سوء‌ظن شده بود. زمان قتل آن طور که خود او می‌گفت پسر الیاس در طبقه بالا در اتاق خودش بود پس سوگند این فرصت را داشت که به سمت شوهرش تیراندازی کند و بعد هم این طور نشان بدهد که روحش هم از ماجرا خبر ندارد، انگیزه قتل هم احتمالا شبیه به همان انگیزه ازدواج او بوده یعنی کسب ثروت. شهاب البته حرفی در این باره به ستوان نزد هنوز دستش خیلی خالی بود ضمن این‌که سوگند نمی‌لنگید و سایز کفشش هم کوچک‌تر از جای پای کشف ‌شده بود.

یاشار در آشپزخانه روی یک صندوقچه چوبی یله شده و به دیوار تکیه داده بود او سیگاری در دست داشت که با دیدن 2 مامور خاموشش کرد معلوم بود خانواده‌اش از سیگاری بودن او خبر ندارند یاشار هم اشک می‌ریخت و صدایش گرفته بود انگار از ته چاه درمی‌آمد.

من چیزی ندیدم با جیغ سوگند بیرون پریدم و دیدم پدرم را کشته‌اند، نه فرار کسی را دیدم و نه اصلا متوجه شلیک گلوله شدم پدرم سوار ماشین من بود خودش لکسوس داشت اما خراب شده بود داده بود تعمیر برای همین امروز با ماشین من رفت که برایش آمد نداشت.

کارآگاه با شنیدن این جمله ابرو بالا انداخت. یاشار هم مثل نامادری‌اش معتقد بود پدرش هیچ دشمنی نداشت. آن دو با هم کار می‌کردند و تا آنجا که جوانک خبر داشت حساب و کتاب پدرش کاملا مرتب و منظم بود. در کار هم هیچ‌وقت کج‌خلقی نمی‌کرد و همه کارگران دوستش داشتند، چون هوای تک‌تک شان را داشت آن‌طور که پسر و نامادری می‌گفتند الیاس از آن پولدارهایی بود که اجازه نمی‌داد زیردستانش در سختی بمانند و تا می‌توانست به این و آن کمک می‌کرد.

شهاب البته زیاد این حرف‌ها را جدی نگرفت، بالاخره یک دلیلی برای قتل الیاس وجود داشت، آن هم قتل از پیش طراحی شده. آن روز 2 همکار بدون نتیجه خانه مقتول را ترک کردند و روز شنبه را هم درگیر کارهای اداری برای استعلام گرفتن از مخابرات و بانک‌هایی که این خانواده در آن حساب داشتند، شدند. هیچ مورد مشکوکی نه در مکالمات و حساب بانکی مقتول وجود داشت نه نکته شک برانگیزی درباره سوگند و یاشار پیدا شد.حساب هر‌سه‌شان پاک پاک بود. ستوان ظهوری سری هم به ساختمان نیمه کاره الیاس زد و از کارگران تحقیق کرده بود، همه مقتول را دوست داشتند و از مرگش شوکه و مغموم بودند.

کارآگاه دیگر داشت کار را تعطیل می‌کرد که تلفن اتاقش زنگ خورد، یاشار بود صدایش می‌لرزید و واضح حرف نمی‌زد معلوم بود بشدت ترسیده است چند بار تکرار کرد: می‌خواستند من را بکشند، می‌خواستند من را بکشند.

آرام باش تا بتوانی تعریف کنی، ماجرا چیست؟

یاشار به یک رستوران رفته بود تا برای شرکت‌کنندگان در مراسم ختم پدرش شام بگیرد، در راه برگشت کمی بالاتر از میدان تجریش یک پراید از قصد دو سه بار محکم به ماشین او کوبیده و بعد هم فرار کرده بود یاشار از بیمارستان تلفن می‌زد سرش به شیشه جلو خورده و شکاف برداشته بود. کارآگاه به جوانک دستور داد همانجا بماند تا او خودش را برساند دیروز هم به این موضوع فکر کرده بود که شاید هدف قاتل یاشار بوده نه پدرش اما چون الیاس سوار خودروی فرزندش شده و شیشه‌های ماشین هم دودی بود طرف نتوانسته بود تشخیص بدهد به‌طرف چه کسی شلیک می‌کند. این تصادف عمدی چنین احتمالی را قوت می‌بخشید در این صورت قاتل تا بلایی سر یاشار نمی‌آورد دست از سر او برنمی‌داشت.

ستوان ظهوری هم با کارآگاه همراه شد تا به بیمارستان شهدای تجریش بروند او در طول راه به‌این فکر می‌کرد که اگر حدس سرگرد درست باشد یاشار حتما قاتل را می‌شناسد و می‌داند ماجرا چیست شاید موضوع ناموسی یا اختلاف مالی کلان درمیان بود اما خود جوان مجروح ادعا می‌کرد روحش هم خبر ندارد چه اتفاقاتی در جریان است.

اصلا نمی‌فهمم چرا یکی باید خانواده من را از بین ببرد؟

این جمله یاشار کارآگاه را به فکر فرو برد، شاید واقعا قاتل هر دو هدف را دنبال می‌کند، یعنی هم از بین بردن الیاس و هم کشتن پسرش در این صورت بیشترین سوء‌ظن متوجه سوگند می‌شود، شاید او برای به دست آوردن ارثیه میلیاردی چنین نقشه جنون‌آمیزی را طراحی کرده باشد. معما پیچیده‌تر از آن بود که کارآگاه بخواهد فعلا درباره‌اش به قطعیت برسد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها