در یکی از همین شبها از خانه بیرون زدم تا در سرمای تند و غبارآلود تهران چند قدمی پیاده بروم، هرچند که اهل فن، پیادهروی در این هوا را هم جایز نمیدانند.
همان طور که پیاده میرفتم و به مسائلی از همین دست فکر میکردم، چشمم به ماه افتاد. این سمبل زیبایی در ادب پارسی، در هوای سنگین و غبارآلود، دایرهای بزرگ و سپید دورادور خود گسترانده بود و هالهای سرخ، مرز دایره سپید با آسمان تیره شده بود.
مدتها بود چنین منظرهای را ندیده بودم و این دورنما مرا به دوردستهای ذهنم برد؛ تا دنیای کودکی؛ تا آن روزها که با آسمان و ماه بیشتر مانوس بودم.
آن دوران که هر شب که سر بر بالین میگذاشتم آنقدر به ماه و اشکال گوناگون و سایه و روشنش نگاه و فکر میکردم که در مرز خواب و بیداری به سفری رویاگونه میرفتم؛ سفری شیرین و بر بال خیال تا دوردستهای آسمان.آن شب از خود پرسیدم، راستی چند سال است که دیگر چنین سفرهایی نمیروم؟
راستی چرا این سفرها را مخصوص ایام خردسالی میدانیم؟ و چرا به ما نیاموختند و ما به فرزندانمان نمیگوییم که این سفرها برای ما انسانها لازم است؟
از آن شب تا به حال در این فکرم که چگونه روزمرگی زندگی و ماشین و سرعت زمان و دنیایی از کار که چونان کلافی ذهنمان را فراگرفتهاند، ما را از شیرینی سفرهایی آنچنانی بینصیب کردهاند.
با خودم گفتم ایکاش هنوز هم بلد بودیم که لااقل روزی یک بار بر بال خیال به سفری که دوست داریم برویم؛ نمیدانم به کجا؛ شاید به ناکجاآبادی که در آن از دود و شلوغی و بوق و استرس و ساعت حضور و غیاب خبری نباشد.
شاید به آنجا که اصلا جایی نیست؛ آنجا که از همه جاها دور است و به تو از همه جاها نزدیکتر.سفری که وسیله نمیخواهد و در همان حال بر هر وسیلهای که بخواهی خواهی نشست؛ آنچنان میروی که هیچکس را یارای دانستنش نیست.
آن طور میروی و با آنان میروی که دوست داری؛ آنانی که در واقعیت از آنها سالها و فرسنگها دوری؛ با آنان که... .
شاید فقط بتوانم بگویم خوشا بر احوال آنها که هنوز میتوانند این گونه هم به سفر بروند.
سفرتان به سلامت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم