در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در طول مسیر هم کمتر حرف زده بود و بیشتر از پنجره بیرون را نگاه میکرد. از چشمانش نمیشد فهمید به چه چیز فکر میکند، حتی نمیشد فهمید ماتش برده یا به چیزی میاندیشد.
وقتی رسیدند و پیاده شدند، هوای تازه به ریههایش وارد شد. چشمانش را بست و نفس کشید. باز هم نفس کشید و هر بار طولانیتر.
احساس میکرد سبکتر شده است، آرامتر و آسودهتر.
اما همچنان بغضی ته گلویش بود. دوست نداشت اینگونه باشد، اما بود. این بغض لعنتی را نه میشد فرو داد و نه میشد بیرونش انداخت. مثل اینکه در گلویش خانه کرده بود و او، راهی برای بیرون کردنش پیدا نمیکرد.
به چند دکتر هم سر زده بود؛ از متخصص داخلی تا روانشناس، اما بغض، محکم سر جایش مانده بود. انگار از همه متخصصها متخصصتر بود. خوب میدانست چگونه باید بماند و چطور با داروها بجنگد و از پا در نیاید.
اما این بار او میخواست از پس این مهمان ناخوانده برآید. برای همین هم به شهر دیگری رفته بود تا حال و هوایش قدری دگرگون شود و بتواند این مشکل را حل کند. از آپارتمان شماره 407 بیرون آمد. دکمه آسانسور را فشار داد. چند ثانیه بعد در آسانسور باز شد و صدایی گفت: طبقه چهارم.
با خودش فکر کرد این صدا چقدر آرام است و چقدر آرامش در آن نهفته. اما باز با خودش گفت، از کجا معلوم؟ خب این هم کار اوست، من هم اگر بودم باید با همین لحن حرف میزدم و صدایم ضبط میشد، خدا میداند در دل صاحب این صدا چه میگذرد. همان طور که به آینه روبهرو خیره شده و در افکارش غرق بود، در آهنی بسته شد. گویی رشته افکارش میان در ماند و از هم گسست. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد. دوباره دکمه را فشرد و در باز شد. وارد اتاقک آسانسور شد و دکمه 12 را فشرد. موسیقی ملایمی در اتاقک پیچید و عددها شروع به بالا رفتن کردند، 5، 6، 7... و باز هم صدای آرام زن... طبقه دوازدهم... در باز شد. از اتاقک بیرون آمد و در آهنی پشت سرش بسته شد. به طرف پشتبام رفت. در شیشهای را باز کرد. هوای خنک روی پوستش دوید. آرام قدم روی بام گذاشت. همیشه این منظره را دوست داشت. از اینجا میشد دریا را دید و قایقهایی را که از صید شبانه برمیگشتند. مانند یک قطار با واگنهایی روی آب، زنجیره قایقهای ماهیگیری به ساحل نزدیک میشدند. مرغهای دریایی بالای قایقها پرواز میکردند، مثل این که سهم خود را میخواستند. جیغهایشان در گوشش پیچید و او را به روزهای کودکی برد.
یاد بچگیاش افتاد که هر وقت روی پشتبام میآمد و باد در گیسوانش میپیچید، آرزو میکرد این باد فکرهایی را که دوست نداشت از سرش بیرون ببرد؛ ببرد تا آن دورها. امروز هم همان آرزو را کرد. به باد گفت این فکرها را، این بغض بدپیله را از وجودش ببرد تا آن دورها. وقتی با باد حرف میزد یاد آن روز افتاد که سر بر پای مادربزرگ گذاشته بود و برایش تعریف کرده بود که با باد حرف زده و از او چه خواسته است. یادش آمد که مادربزرگ گفته بود، من هم وقتی همسن تو بودم با باد، ماه، خورشید و ابرها حرف میزدم و از آن روزها کلی داستان برایش گفته بود؛ هم آن روز و هم روزهای دیگر.
دست مهربان مادربزرگ را روی صورتش احساس کرده بود و حرفش در گوشش پیچیده بود که هیچوقت باد نتوانست فکرهای مرا با خودش ببرد، تا آن روز که من فکرهایی را که دوست نداشتم از سرم بیرون کردم.
خندید، چند دقیقهای چشمهایش را بست. با خودش عهد کرد دنیا را جور دیگری ببیند و... بعد هم فکرهایی را که دوست نداشت، به باد داد.وقتی آسانسور ایستاد، قبل از صدا گفت: طبقه چهارم.
چست و چالاک بیرون آمد و در آپارتمان 407 را زد. در که باز شد، خندید و گفت: من آمادهام. زود باشین تا دیر نشده، فقط یادمون نره سر راه وایسیم یه جعبه خرما بخریم برای فاتحه...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: