در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فیلم «اسب حیوان نجیبی است» ادامه منطقی مسیر فیلمسازی کاهانی از «آدم» به این سوست و پس از موفقیت «هیچ» در نزدیک شدن زبان سینمایی این فیلمساز به تئاتر ابسورد، این فیلم یک پله بالاتر و یک رشد مناسب است. کاهانی برای رسیدن به چنین قالبی، مسیر واقعگرایی را انتخاب کرده است. واقعگرایی در 2 فیلم اخیر او متمایز از رئالیسم تثبیت شده و مشهوری است که با آثار عباس کیارستمی در سینمای ایران میشناسیم. شباهت این دو نوع نگاه، یکی علاقه فیلمسازان به استفاده از نماهای بلند و گرفتن و پلان ـ سکانسها، اجتناب از موسیقی متن و حوادث دراماتیک و قصهگویی به شیوه آثار کلاسیک است. اما در عوض کاهانی علاقهمند به همکاری با بازیگران مشهور سینماست و همواره میکوشد ذهنیتهای موجود درباره این بازیگران را از بین ببرد. او نقشهای متفاوتی را برای این بازیگران تعریف میکند تا هم تماشاگرش را غافلگیر کرده، هم آنان را در مسیر تحقق رئالیسم مورد نظر خود هدایت کند. این تلاش کاهانی در برخی فیلمهایش مثمرثمر بوده و در برخی دیگر ناکامی او را به دنبال داشته است.
«اسب...» به هیچ عنوان در مجموعه آثار قصهگوی سینما طبقهبندی نمیشود، بلکه اثری موقعیتمحور است. با این حال کاهانی بر خلاف ساخته قبلیاش، اینجا قواعد کلی سینمای قصهگو را به لحاظ ساختاری رعایت میکند. این تناقض موضوع جالبی است که به بهانه آن میتوان به دلایل اهمیت این فیلم در سینمای ایران نزدیک شد. فیلم قصهگو نیست، چون حادثههای اندک فیلم بیشاز آن که در خدمت اوج و فرود احساسی باشند، بهانهای هستند برای آشنایی با شخصیتهای تازه. همچنین قصهگو نیست، چون باب طبع تماشاگر علاقهمند به سریالهای تلویزیونی یا فیلمهای پرماجرا نیست. این در شرایطی است که «اسب...» شروع، میانه و پایانبندی قاطعی دارد. بسیاری از فیلمسازان علاقهمند به رئالیسم اجتماعی تحت تأثیر سینمای کیارستمی بیتفاوت به قواعد سینما و ساختار روایی، برخی ضعفهای خود را در فیلمنامه با این نوع شگردها پنهان میکنند؛ شگردهایی مثل استفاده از دوربین روی دست برای مخفی کردن ضعف دکوپاژ فیلم و نیز بهره بردن از پایان باز در شرایطی که اغلب این آثار از همین نقطه آسیب میبینند. پایان بازی که مثلا در انتهای «باد ما را خواهد برد» ساخته عباس کیارستمی میبینیم بسیار متفاوت است از پایان بیمنطق بسیاری از آثاری که اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80 ساخته شدند. تمهید مهمی که کاهانی در «اسب...» برای رسیدن به یک ساختار درست اندیشیده است، درک درست از مقوله زمان دراماتیک در سینماست. کاهانی در «اسب...» قصه یک شب تا صبح را حدود 90 دقیقه روایت میکند، بنابراین خیلی از اتفاقات در این زمان محدود نمیتواند رخ بدهد و تماشاگر از همان سکانس اولیه به این نوع روایت عادت میکند و انتظار اتفاقات عجیب را ندارد. به این ترتیب در شرایطی که قرار بر وقوع اتفاقات عجیب و غریب نیست، آنچه محوریت پیدا میکند، جزئیات بهظاهر بیاهمیت زندگی روزمره است؛ شامل حرفهای گاه بیهوده و رفتاری نهچندان هوشمندانه. کاهانی از این دریچه به واقعگرایی نزدیک میشود و بر اساس چنین متدی فضاسازی میکند.
این فیلم با وجود صحنههای خندهدارش، کمدی نیست. یعنی هدف موقعیتهایی که طراحی شدهاند، خنداندن تماشاگران نیست. ممکن است برخی طنازیهای عطاران ناخواسته موجب قهقهه تماشاگر شود یا تاثیر دیالوگها و موقعیتها بر تماشاگر با واکنش شادمانهشان همراه باشد، اما این هدف اصلی چنین فیلمی نمیتواند باشد. بهترین مثال جنبههای کمیک «اسب...»، برخی آثار ایتالیایی در دوره دوم نئورئالیسم است. مثل بعضی از فیلمهای پیترو جرمی یا آتوره اسکولا و حتی فیلم مشهور «بچههای خیابان» که در ایران هم اکران شد و تلویزیون هم آن را نمایش داد. هدف این فیلمسازان نزدیک شدن به واقعیت است، اما از آن رو که فقدان قصه ممکن است تماشاگر عادی را خسته یا دلزده کند، بنابراین بهترین راهحل، ایجاد موقعیتهای کوچکی برای مفرحتر شدن است.
«اسب...» یکی از معدود تجربههای سینمای ایران است که فیلمبرداری صحنههای گوناگون آن همه در شب انجام شده است. پیش از این، فیلمهایی بودهاند که بخش مهمی از صحنههای آن در شب بگذرد، اما تا آنجا که به خاطر نگارنده میآید، تنها «خداحافظ رفیق» ساخته بهزاد بهزادپور بوده که این ویژگی مشابه را با «اسب...» داشت. این نکته را باید کنار این واقعیت گذاشت که بیشتر صحنههای «اسب...» نیز خارجیاند. یعنی بجز صحنههای مربوط به بازی ماهایا پطروسیان و بابک حمیدیان و نیز دیدار شخصیتهای اصلی با خانواده عزادار در میانههای فیلم، بقیه همه خارجیاند و این کار نیز ریسک بزرگ کاهانی بوده است.
اما بدون شک این فیلم دچار ضعفها و لکنتهایی هم هست که چشم بستن بر آنها همان اندازه غیرمنطقی است که نادیده گرفتن امتیازات آن. مهمترین ضعف فیلم اعتماد به نفس بیش از حد کاهانی در استفاده متفاوت از بازیگران مشهور سینمای ایران است. با این که رضا عطاران در قالب نقش اصلی این فیلم یکی از بهترین تجربیات سینماییاش را ارائه کرده و به خاطر همین فیلم چند بار به عنوان بازیگر برگزیده شناخته شده و جایزه گرفته، اما حضور چهرههایی مانند مهران احمدی و مهتاب کرامتی در نقشهایی بسیار نامتعارف، نشان از ناپختگی کارگردان دارد. اشتیاق به نشان دادن قابلیتهای نادیده برخی بازیگران باید ناظر بر توانایی آنان باشد. زمانی که یک بازیگر قادر به ارائه نقش سنگینی که به عهدهاش نهاده شده، نیست نمیتوان جلوی دوربین انتظار معجزه داشت. از این روست که احمدی و کرامتی که هر دو بازیگران قابل احترام سینمای ایران هستند در ایفای درست و باورپذیر نقشهایی که دارند، نمیتوانند همسطح دیگر بازیگران فیلم پیش بروند و درست در همین دقایق است که ریتم فیلم بشدت افت میکند. در عوض باید به این هم اشاره کرد که مثلاً کارن همایونفر که او را به عنوان آهنگساز فیلم میشناسیم و تا به حال حضورش را جلوی دوربین ندیدهایم، عملکردی کاملا موفق دارد، زیرا نقشی که به او پیشنهاد شده متناسب با تواناییاش است.
در مجموع «اسب...» را بهتر است تجربهای یا تلاشی بدانیم برای ارائه تصویری تازه در سینمای ایران که اینگونه نیز میتوان به واقعیتها نزدیک شد و آنها را به تصویر کشید. مشخص است هیچ فیلمی را نمیتوان بدون ضعف قلمداد کرد و کمتر فیلمی وجود دارد که به هیچ عنوان نکته مثبتی نداشته باشد. برخی سکانسهای فیلم مثل سکانس افتتاحیه پس از تیتراژ، گفتوگوی عطاران با جوانی امروزی (با بازی اشکان خطیبی) و نیز افشا شدن زندگی خصوصی کسی که آموزشگاه هنری دارد (کارن همایونفر) جزو صحنههای به یادماندنی «اسب...» هستند و در عوض صحنههایی مانند دعوای دو زن، گفتوگوهای مرد تازهوارد (مهران احمدی) با دوستان و صحنه ضبط موسیقی در استودیو پرداخت مناسبی ندارند و بخوبی صحنههای دیگر نیستند.
لیلا خراط
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: