در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
بعد از جدایی از شوهرم، به خانه پدرم برگشتم. پدرم آن زمان کار خرید و فروش انجام میداد. مغازه نداشت، به اصطلاح سرپایی کار میکرد. موبایل و فیش ماشین و خلاصه هر چیزی که کمی سود داشت. چون بازار کمی خراب شده و چکهایش برگشت خورده بود، مجبور شد برای من دسته چک بگیرد تا با آن کار کند، اما وضع بازار خرابتر و او کاملا ورشکسته شد بعد هم طلبکاران چکها را به اجرا گذاشتند و من به زندان افتادم.
پدرت برای آزادیات کاری نکرد؟
خیلی این در و آن در زد، اما دستش از همه جا کوتاه بود. آخر هم سکته کرد و فوت شد و من ماندم و کوهی از بدهی. 2 سال طول کشید تا توانستم با کمک مادرم، رضایت شاکیان را بگیرم، البته آپارتمانی را که به نام پدرم بود، فروختیم و به هر طلبکار 60 درصد از طلبش را دادیم. البته بخشی از مبلغ را نقد دادیم و بابت بقیهاش هم سفته دادیم.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
من برادری دارم که در یونان زندگی میکند. او اصلا از حال و روز ما خبر نداشته و ندارد. سال تا سال یک تلفن نمیزند. من مانده بودم و مادرم. مادرم آپارتمانی را در جنوب شهر اجاره کرده بود. من هم بعد از آزادی آنجا رفتم باید کار میکردم تا بتوانم سفتهها را پس بگیرم وگرنه دوباره سر و کارم به زندان میافتاد. مشکل آنجا بود که کار پردرآمدی که با آن بتوان همه بدهیها را صاف کرد، وجود نداشت. مادرم در یک مطب منشی شده بود و حقوقش برای اجارهخانه و خورد و خوراکمان میرفت من هم شروع کردم به گشتن دنبال کار.
حرفه خاصی را بلد بودی؟
فقط در زمانی که متاهل بودم، حدود 6 ماه در مغازه شوهرم فروشندگی کرده بودم، کار خاصی بلد نبودم تا اینکه به سرم زد آرایشگری یاد بگیرم. میدانستم این کار درآمد بالایی دارد. با کمک مادرم در یک آموزشگاه ثبتنام کردم و کار را خوب یاد گرفتم. 6 ماه از آزادیام گذشته بود و موعد چند فقره از سفتهها رسیده بود، ولی من هنوز منبع درآمدی نداشتم. مادرم با کمک دکتری که برایش کار میکرد، از بانک وام گرفت و سفتههای اول را پس گرفتیم. بدهکاری ما مثل یک چاه بود که هر روز گودتر میشد و هر چه پول در آن میریختیم، پر نمیشد.
راه نجات از این مشکلات را چطور پیدا کردی؟
بالاخره در یک آرایشگاه نزدیک خانهمان کار پیدا کردم، دستمزدم کم بود، ولی به هر حال چارهای نداشتم وقتی کمی کارم بهتر شد، آرایش عروس هم به من دادند که پول اصلی در آن بود. خلاصه اینکه با کار شبانهروزی و زحمت زیاد سعی میکردیم زندگیمان را بچرخانیم. ما علاوه بر کار بیرون از خانه در خانه هم کار میکردیم، برای بوفه یک مدرسه دخترانه ساندویچ درست میکردیم. ساندویچ کالباس، کتلت و کوکوسبزی. زندگی خیلی سختی بود، اما من به هیچ قیمتی نمیخواستم به زندان برگردم. زندان، آدم را دیوانه میکند، خیلی سخت است که یک نفر به زندان بیفتد و سالم بماند و بعدش به کارهای خلاف کشیده نشود. آنجا همه جور آدمی هست و همه هم اهل خلاف.
این مشکلات چه مدت ادامه داشت؟
2 سال طول کشید تا اینکه توانستیم کمرمان را راست کنیم. واقعا خیلی سخت و عذابآور بود. بعد از 2 سال که بدهیها تمام شد، تازه به فکر افتادیم خانهای برای خودمان بخریم. آن زمان من یک خواستگار داشتم که دندانساز بود، ولی جواب رد دادم چون نمیخواستم مادرم را تنها بگذارم او برای اینکه من به زندان نیفتم خیلی زحمت کشیده بود. برای همین هنوز هم که 40 سالم شده، با مادرم زندگی میکنم.
هنوز هم 2 نفری کار میکنید؟
نه. مادرم دیگر خانهنشین شده، سنش بالا رفته و کار کردن برایش سخت است. درآمد من آنقدر هست که بتوانم زندگیمان را بچرخانم. البته هنوز نتوانستهایم خانه بخریم. شاید قبلش یک آرایشگاه برای خودم باز کنم. فعلا در آرایشگاهی در شمال شهر کار میکنم و پول خوبی گیرم میآید، خدا را شکر دوران سختی و مشکلات تمام شده است و تازه میتوانم نفس راحتی بکشم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: