در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر چارلز استفن قصد خروج از محل کارش را داشت که به او اطلاع داده شد زوج کهنسالی در ویلای مسکونی خود در منطقه کانترا خیابان 19 دیویس به طرز مشکوکی جان سپردهاند.کمیسر با سرعت به طرف کانترا در شمال غربی شهر و در حاشیه تپه جنگلی اوکلند حرکت کرد. منطقه کانترا از مناطق خوب شهر محسوب میشد. منطقهای خلوت و اعیاننشین که اکثر خانههای آن ویلایی بودند. به علت یخبندان شدید یکساعتی طول کشید تا کمیسر خود را به محل حادثه برساند. کمیسر وقتی به آنجا رسید هوا کاملا تاریک شده بود. ویلای شماره 440 در خیابان 19 دیویس محلی بود که پیرمرد و پیرزنی به طرز فجیعی به قتل رسیده بودند. کمیسر پس از عبور از حیاط بزرگ وارد ساختمان شد. ویلایی بزرگ که به شکل دوبلکس در شمالیترین قسمت حیاط ساخته شده بود و دارای تراس بزرگی رو به حیاط بود. به محض ورود کمیسر به داخل ساختمان ویلا، ستوان بوگارد افسر تحقیق کلانتری منطقه جلو آمد و بعد از احترام نظامی، گزارشی در خصوص زوج کهنسال که به قتل رسیده بودند، ارائه داد.
ستوان بوگارد در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت 4 بعدازظهر بود که در جریان قتل ادوارد پابلو 77 ساله و همسرش الیزابت پابلو 71 ساله قرار گرفتیم. خبر این جنایت را خانم مریا لیرو همسایه مقتول به کلانتری اطلاع داد. البته وی از طریق ادموند مستخدمی که قبلا در خانه مقتولین کار میکرده در جریان باز نشدن در خانه آنها قرار میگیرد و چون کلید ویلا را ادموند داشته در خانه را باز و به محض ورود به داخل ساختمان با وضعیت به هم ریخته مواجه شده و پس از جستجو، اجساد زوج کهنسال را در اتاق خواب آنها در طبقه پایین پیدا میکند. بعد هم ما را در جریان واقعه قرار میدهد.وضع مالی ادوارد و همسرش بسیار خوب بوده و آنها از سهامداران عمده یک کارخانه شیشه محسوب میشدند. این زوج کهنسال سالهاست که در این ویلا ساکن هستند. آنها رابطه خوبی با همسایهها داشته و با همه مهربان بودهاند. این زوج زیاد به مسافرت میرفتند و زمانی هم که در خانه بودهاند با گل و گیاه باغچه، خود را سرگرم میکردند. آنها 2 روز پیش از مسافرت برگشته بودند. زن و مرد جوانی به نام باربارا و اولیور به عنوان مستخدم و باغبان در خانه آنها کار میکنند که ساعت کاری باربارا از 7 صبح تا 3 بعدازظهر و ساعت کار اولیور نیز روزی 2 یا 3 ساعت بوده که صرفا جهت سرکشی به حیاط و انجام خریدهای احتمالی بوده است.
امروز هم هر دوی آنها اینجا بودهاند. اولیور 2ساعتی در حیاط برفها را پارو و در عین حال نان و مقداری وسایل دیگر خریداری کرده و حدود ساعت 11 ویلا را ترک کرده است. باربارا هم طبق معمول تا ساعت 3 بعدازظهر در خانه بوده و بعد از نظافت ویلا و انجام کارهای روزمره و تهیه ناهار اینجا را ترک کرده است. از آن به بعد هم دیگر هیچ خبری از اتفاقاتی که در ویلا افتاده، نشده تا این که ساعت 4 بعدازظهر خانم مریا همسایه شرقی ویلا متوجه پرسه زدن مردی مقابل ویلا میشود. این در حالی است که وی خودروی شورولت سیاه رنگی در آنسوی خیابان میبیند که راننده خودرو نیز خارج از آن بوده و به ویلای مقتولین خیره شده بود. در همان حال ظاهرا مریا توسط آن مردان غریبه از پشت پنجره دیده میشود و لحظاتی بعد زنگ خانهاش به صدا درمیآید. وی وقتی در را باز میکند متوجه میشود همان مردی که جلوی خانه مقتولین پرسه میزند ادموندستون مستخدم سابق ادوارد است. وی چند ماهی برای ادوارد کار میکرده و 5ـ4 ماه پیش از کار برکنار شده است.
ادموند پس از سلام و احوالپرسی با مریا سراغ ادوارد و همسرش را میگیرد و میپرسد هر چه در میزنم کسی در را باز نمیکند. شما نمیدانید آنها کجا هستند؟ او تاکید میکند که با زوج کهنسال برای گرفتن طلبش قرار داشته است. مریا به او میگوید که آنها تا ساعتی پیش خانه بودند. بعد هم تلاش میکند که با آنها تماس تلفنی بگیرد اما موفق نمیشود. چون نگران حال زوج کهنسال شده، همسرش را صدا میزند و چون کلید ویلای مقتولین را داشته تا در غیاب آنها زمانی که به مسافرت میروند به ویلا و باغچهشان سرکشی کند، در ویلا را باز و وارد حیاط میشوند. در همان موقع متوجه باز بودن در ساختمان آن هم در آن سرمای شدید شده و وقتی باربارا و ادوارد را صدا میزنند و پاسخی نمیشنوند نگران و مضطرب وارد ساختمان ویلا شده و لحظاتی بعد جسد آنها را داخل اتاق خواب پیدا میکنند. بعد هم آشفته و سراسیمه با کلانتری تماس میگیرند.
کمیسر چند سوال از افسر تحقیقات کرد، آنگاه به بازرسی داخل ویلا پرداخت. داخل سالن بزرگ ویلا به هم ریختگی قابل توجهی به چشم نمیخورد. در 3 اتاق خواب طبقه بالا نیز وضعیت مناسبی وجود داشت و اثری از آشفتگی دیده نمیشد. اما وضع 2اتاق خواب پایین کاملا متفاوت بود؛ بخصوص اتاق خواب ضلع غربی سالن ویلا که همه چیز در آنجا پخش بود. وسایل داخل کمدهای دیواری بیرون ریخته شده بودند و اوضاع نابسامانی حاکم بود. در کنار تختخواب 2 نفره اتاق خواب، اجساد پیرزن و پیرمرد بیچاره با چهرهای کبود شده دیده میشد. پیرمرد یک کت و پیژامه آبیرنگ به تن داشت و پیرزن نیز دامن سورمهای و بلوز زرشکی بر تن داشت. کمیسر به دقت اجساد آنها را وارسی کرد. به نظر می رسید که مرگ دردناکی را تحمل کرده باشند. آثار بریدگی ناشی از فشار روی گلوی هر دو دیده میشد. شواهد نشان میداد آنها در محل دیگری به قتل رسیده و سپس به اتاق خواب انتقال داده شدهاند. همچنین کمیسر در بررسی بعدی متوجه شد که پیرمرد و پیرزن برای رهایی از دست قاتل یا قاتلان تلاش زیادی کردهاند.
کمیسر پس از این که اجساد را کاملا بررسی کرد و صحنه جنایت را از نظر گذراند پای صحبتهای مریا زن میانسال همسایه مقتولین نشست. مریا که هنوز هم مضطرب و نگران به نظر میرسید به کمیسر گفت: ساعت حدود 4 بعدازظهر بود که از پنجره متوجه مردی شدم که کلاه کاموایی به سر داشت. او از جلوی خانه ادوارد دور شد و به آن سوی خیابان به سمت شورولت سیاهرنگی رفت. راننده شورولت هم بیرون از ماشین انتظار او را میکشید. در همان لحظه گویا متوجه میشوند که از پشت پنجره آنها را نگاه میکردم که سریع خودم را کنار کشیدم. لحظاتی بعد صدای زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی از پشت آیفون پرسیدم کیه؟ تصویر ادموندستون را دیدم. او چند ماهی در خانه ادوارد کار میکرد. اما ماه پیش آقای ادوارد بخاطر بینظمیهایش او را اخراج کرد. ادموند سوال کرد هر چه در ویلای آقای ادوارد را میزنم کسی در را باز نمیکند. شما نمیدانید آنها کجا هستند؟ او تاکید کرد که امروز با آنها قرار داشته و آمده طلبش را که از مدتها پیش میخواسته، بگیرد. به او گفتم آنها تا ساعتی پیش در خانه بودند. بعید میدانم جایی رفته باشند. بخصوص این که تازه از مسافرت برگشتهاند. ادموند اصرار کرد کسی در خانه نیست. من شوهرم را صدا زدم و به اتفاق او و ادموند به جلوی خانه ادوارد رفتیم. هر چه زنگ زدیم کسی در را باز نکرد. سعی کردیم با آنها تماس بگیریم ولی کسی پاسخگو نبود. چون کلید ویلای آنها را داشتم در را باز کردم و وقتی وارد حیاط شدیم. پی بردیم که در ساختمان در آن سرمای شدید باز است و نگران شدیم. بعد وارد ساختمان شده و با آن صحنه وحشتناک در اتاق خواب روبهرو شدیم. اجساد پیرمرد و پیرزن داخل اتاق خواب افتاده بود. بعد هم که موضوع را با کلانتری در میان گذاشتیم. وی در پاسخ به این سوال کمیسر که کلید ویلای مقتولان پیش شما چه کار میکرد، جواب داد: آنها کلید ویلایشان را در اختیار من قرار داده بودند تا وقتی در مسافرت هستند به خانهشان سرکشی کنم. آنها 2 روز پیش از مسافرت برگشتند.
وقتی کمیسر از او سوال کرد هنگامی که بیرون آمدید آن شورولت سیاه رنگ را که گفتید جلوی خانه بوده، کجا بود، جواب داد: زمانی که من بیرون آمدم هیچ اثری از خودروی شورولت و رانندهاش نبود. ظاهرا از آنجا رفته بودند.کمیسر پس از بازجویی از مریا سراغ ادموند که رنگ به رخ نداشت و دائم به سیگارش پک میزد رفت و به بازجویی از او پرداخت. ادموند با صدای دورگهای گفت: من حدود 7 ماه برای لار ادوارد و خانمش کار کردم. در تمام آن مدت هم سعی کردم صادقانه در خدمت آنها باشم. اما آنها به جای قدردانی، به بهانه بینظمی 4 ماه پیش مرا برکنار کردند و سنوات خدمتیام را در مدت 7 ماهی که جان کندم ندادند. هروقت که درخواست حقم را میکردم، امروز و فردا میکردند تا این که 3 روز پیش با خانهشان تماس گرفتم که آقای ادوارد گفت امروز بیا و پولت را بگیر. امروز هم با دوستم جیمی به اینجا آمدم. البته او مرا رساند و خودش رفت. اما هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد تا این که سراغ آنها را از همسایهها گرفتم که بعد هم متوجه قتل آنها شدیم. وی در مورد شورولت سیاهرنگ گفت: عرض کردم دوستم جیمی مرا رساند و چون جایی کار داشت رفت.
کمیسر یک ساعتی از او بازجویی کرد، آنگاه به سراغ اولیور و باربارا باغبان و مستخدم ویلا رفت و به بازجویی از آنها پرداخت. اولیور و باربارا که خواهر و برادر بودند به تمام سوالات کمیسر پاسخ دادند. باربارا توضیح داد که چند ماه بیشتر نیست در ویلا مشغول به کار است و برادرش اولیور نیز با وساطت او کارهای باغبانی خانه را انجام میداده است.باربارا رفتار خانم و آقای پابلو با خودش و برادرش را بسیار خوب توصیف کرد و گفت: آنها کاملا با ما مهربان و نسبت به حق و حقوق ما متعهد بودند و هیچ مشکلی بین ما وجود نداشت و حادثه قتل آنها نیز برای ما بسیار سخت و دشوار است.کمیسر از باربارا و برادرش هم دقایقی بازجویی کرد آنگاه پس از جمعبندی نتایج تحقیقات رو به ستوان بوگارد دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: