در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حوالی 5 صبح به هر بدبختی که بود از خواب ناز بیدار شدیم و اتوبان را به مقصد فرودگاه مهرآباد و ترمینال 4 با شوق وصف ناشدنی! (از بابت اینکه تنها روز تعطیل در هفته را هم مجبور شدیم زود از خواب بیدار شویم!) نصفه خواب و نصفه بیدار پیمودیم، تا رسیدیم به فرودگاه مهرآباد (به سلامتی)، از همانبدو ورود به محوطه فرودگاه گرفتاریهای ما شروع شد، باور بفرمایید بیش از 20 بار دور تا دور محوطه فرودگاه را گشتیم، بلکه یک جای پارک پیدا کنیم و هرچه سریعتر به خیل مشتاقان استقبال از زائران بپیوندیم! اما خوشبختانه در فرودگاه هم مثل سایر نقاط تهران پیدا کردن جای پارک از گرفتن پنچری قطار! هم سختتر است، البته دست آقای شهردار درد نکند که هیچ جای تهران پارکینگ درست نمیکند تا به ما بفهماند که خودروی شخصی چقدر بد است و ما هم چقدر میفهمیم که خوب است همشهریهای عزیزمان را داخل مترو و اتوبوس تنگاتنگ بغل کنیم و از بوی عرق و لگدهای همدیگر لذت ببریم! بگذریم، ما به هر بدبختی که بود جای پارک پیدا کردیم.
گل با بوی پلاستیک
پرواز طبق معمول همیشه و مثل سایر پروازها تاخیر داشت، اگرچه آقای علی لیالی، رئیس سازمان حج و زیارت به حاجیها توصیه کرده بودند که ولیمههای خود را 48 ساعت عقب بیندازند، تا اگر احتمالا تاخیری در پروازها بود مراسم آنها خراب نشود، واقعا این دور اندیشی جناب لیالی جای تقدیر و تشکر دارد.
پس از اطلاع از تاخیر چند ساعته پرواز، ناچار در گوشه سالنی که قرار بود حجاج از ضلع جنوبی آن وارد شوند به انتظار نشستیم، عجب سالن باشکوهی! بگذریم، در این سالن باشکوه دو تا دکه گل فروشی همینجوری بیخود و بیجهت به شدت خودنمایی میکرد، یعنی راستش را بخواهید این خودنمایی همچین بیخود و بیجهت هم نبود، شاید یکی از دلایل آن، این باشد که گرانترین گلهای پلاسیده دنیا را میشد در این گلفروشیها پیدا کرد! اصلا نمیدانیم این همه دسته گل پلاسیده و بدبو را از کجا آورده بودند (به مدیریت این گلفروشیها باید تبریک گفت، چون جمعآوری این همه گل پژمرده در توان هر کسی نیست!) البته در کنار این گلهای پلاسیده، حلقه گل پلاستیکی هم بود که اگر از 20 متری آنها هم رد میشدید، از بوی بد پلاستیک و... آنها، قطعا از خود بیخود میشدید (به محض اینکه حلقه گل پلاستیکی را دور گردن یکی از حجاج انداختند، بیچاره جابهجا بیهوش شد! کور شوم اگر دروغ بگویم! اگرچه بعضی از بدخواهان معتقد بودند که این بیهوشی از فشار جمعیت و شلوغی سالن و تهویه نامناسب و... بوده، اما ما مصریم که این واقعه نادر! تنها از بوی مدهوشکننده گلهای پلاستیکی بود!) بگذریم.
حجاج وارد میشوند
خلاصه بعد از چندین ساعت علافی، بالاخره خانم محترمی زحمت کشید و از پشت بلندگو فرودگاه فرمودند: «پرواز شماره... به زمین نشست» قیامت شد! زن و مرد و بچه و پیر و جوان بود که از سر کول هم بالا میرفتند، به گمانم همان چند ثانیه اول چند نفری از ناحیه پا و کمر ناقص شدند! دل رئوف ما از شنیدن گریههای کودکانی که وحشتزده نظارهگر این هجوم و اشتیاق غیرقابل توصیف برای رسیدن به آن طرف سالن بودند شدیدا به درد آمد! خلاصه، همه در تلاش بودند که زودتر عرض سالن را طی کنند و بیخود و بیدلیل به میلههای آهنی جلوی دری که قرار بود حجاج از آنجا وارد شوند، آویزان شوند، در این گیر و دار آقایی نعره جانانهای سر داد و خطاب به همه فرمود: «این چه وضعیه؟ خواهرها از این طرف، برادرها از این طرف» و خیلی سریع در 2 صف مجزا (البته کمی نامنظم) قرار گرفتیم، حدودا یک ساعت دیگر گذشت، تا اولین حاجی با محاسنی سفید و عرقچینی سفیدتر بر سر، با لبخندی فاتحانه سلانهسلانه در حالی که برای همه دست تکان میداد به سمت سالن ورودی آمد، همه خوشحال که بالاخره انتظار چندین ساعته به سر آمده و... یکدفعه همان آقایی که عرض کردم خیلی میفهمید با چنان صدای رسایی! فرمودند صلوات که همه حداقل یکی دو متری از جا پریدند و... خلاصه، چشمتان روز بد نبیند، بعد از آن مگر می شد جایی را دید، فقط گاه گداری یک از حاجیان عزیز را میدیدیم که خیلی محترمانه وسط سالن میایستاد و مستقبلین عزیز حلقههای گل را یکی یکی دور گردن حاجآقا یا حاجخانم میانداختند، تا آنجا که دیگر کله حاجی عزیز دیده نمیشد!
پایان استقبال
این ماجراها ادامه داشت، البته ما ناچار از ذکر ماوقع مسائلی مثل گرفتن عکس یادگاری در آن شلوغی محوطه فرودگاه آن هم وسط سالن و بالا رفتن مردم از نردههای جلوی در ورودی و کتککاری چند نفر از مستقبلین به بهانه... و کشاندن گوسفند زبان بسته داخل سالن فرودگاه (خوب شد انتظامات سالن به موقع رسید) و... میگذریم و بسنده میکنیم به قسمت پایانی آن که بالاخره حاجی ما توسط یکی از بستگان که از نردههای سالن بالا رفته بود از دور رویت شد، ما هم صلوات گویان زدیم به سینه جمعیت و... اگرچه یک لنگه کفش این حقیر گم شد و پیراهن پلو خوری هم که پوشیده بودیم از وسط جر خورد اما در عوض استقبال گرم و پر شوری از این سفرکردههای عزیز بجا آوردیم! و در پایان با یکی از بستگان خودمان که معتقد بود با اندکی فاصله گرفتن از دری که حجاج از آن خارج میشدند و اندکی احترام به حقوق همدیگر و... میشد این مراسم را آبرومندانهتر برگزار کرد، به شدت برخورد کردیم!
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: