غریبه‌ آشنا

کد خبر: ۴۴۵۷۳۲

مرد‌‌سالخورده به زحمت از جا بلند شد و روی تخت نشست. دختر با مهربانی به او نزدیک شد و کنارش نشست. پدر لبخندی بر لب نشاند و دختر یک لیوان آب به دستش داد و در دست‌‌های پینه‌بسته و لرزان پدرش 2 قرص رنگی گذاشت و پیشانی‌اش را بوسید و از جا برخاست.

پدر‌ آهی کشید و با بی‌میلی قرص‌ها را ته دهانش انداخت و آب را سرکشید. بعد هم نگاهی به پنجره‌ نیمه‌باز اتاقش انداخت و نفس عمیقی کشید.

دختر با خنده دوباره برگشت و گفت: «عزیز دلم! صبحانه‌ات را حاضر کرده‌ام، روی میز است. من غروب برمی‌گردم. دست به سیاه و سفید نزنی‌ها... مراقب خودت هم باش... الهی قربونت برم. دلم برات تنگ می‌شه.»

پدر مثل بچه‌ها به رفتن دخترش خیره شد و قطره اشکی را که ته چشمانش جمع شده بود، دزدکی پاک کرد و هیچ نگفت... .

دختر پشت باجه، سرجایش نشست. مثل هر روز صبح، آن مرد شیک‌پوش، اولین نفری بود که جلوی رویش ظاهر شد و به آرامی شاخه گل سرخی را که به زحمت زیر کتش پنهان کرده بود، بیرون آورد و تقدیم دختر کرد.

دختر هم برای هزارمین بار مثل همیشه، بی‌اعتنا به او گفت: «اگر امری دارید بفرمایید؟!»

مرد هم با لبخندی برخاست و مثل همیشه گفت: «5 سال است که هر روز صبح، اولین مشتری شما من هستم. مطمئن باشید اگر تا 100 سال آینده هم از شما بی‌مهری ببینم، باز هم هر روز صبح با یک شاخه گل سرخ به خواستگاری شما می‌آیم تا روزی که با جواب مثبت شما از اینجا بیرون بروم.»

و مثل همیشه، دختر با نگاه‌های مخفیانه و التماس‌آمیز رفتن او را دنبال می‌کرد و به طوری که همکارانش متوجه نشوند، به آرامی شاخه گل زیبا را درون کیفش مچاله می‌کرد و به یاد پدرش می‌افتاد و آهی می‌کشید، بعد هم تا غروب پکر و بی‌حوصله بود.

دم غروب که می‌شد. چشمان منتظر دختر، تمام گوشه و کنار خیابان را می‌پایید تا مرد را که باز هم با شاخه گلی زیبا در سرراهش قرار می‌گرفت، ببیند و با وجود بی‌اعتنایی به او با دلگرمی به خانه برگردد.

باز هم خانه، باز هم خانه‌ای به‌هم ریخته و پدری پیر، با نگاه‌های خسته و بی‌رمق، باز هم فضایی افسرده و دلگیر. باز هم شنیدن آوازهای غمگین پدر و آهنگ‌های رنگ و رو رفته 30 سال پیش. بدون هیچ خنده‌ای، موضوع غافلگیرکننده‌ای، بدون هیچ رنگ شاد و تازه‌ای، هیچ دلخوشی و شوقی... .

باز هم سرشام، حرف‌های تکراری پدر و یادآوری خاطرات خوبش با مادر. آخر شب هم شاید پدر از روی بیکاری، سوالی از حال و روز دختر می‌پرسید و او هم با بی‌حوصلگی توضیح مختصری از کار روزانه‌اش می‌داد و بعد هم قرص‌های پدرش را می‌داد و او را می‌خواباند.

بعد از خواباندن پدر به آرامی از اتاق خارج می‌شد و ‌سراغ کیفش می‌‌رفت. گل سرخی را که صبح درون کیفش مچاله کرده بود، درمی‌آ‌ورد و مدتی به گل خیره می‌شد و آن را می‌بویید. چه عطر خوشی داشت! روی تخت دراز می‌کشید و پلک‌هایش ناخواسته به روی هم می‌رفت.

دوباره صبح فردا، ‌تکرار همان اتفاقات روز قبل... .

تا این که بالاخره یک روز صبح، بعد از 5 سال تصمیم گرفت با مرد قرار ملاقاتی بگذارد و کمی با او درددل کند.

آن روز صبح هنگامی که مرد شاخه گل سرخ را جلوی روی او گذاشت، باز هم با نگاهی امیدوار، ‌منتظر جواب ایستاد. این بار دختر با شرم سرش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید، امروز ساعت 3 وقت دارید کمی با هم صحبت کنیم.»

مرد آنقدر ذوق ‌کرده بود که با شادی فریاد کشید: «حتما! کجا؟!»

دختر با عجله و شرم به همکارانش نگاهی انداخت و به مرد گفت: «لطفا کمی آرام‌تر! من ساعت 3 بعدازظهر جلوی پارک آن طرف خیابان منتظر شما هستم.»

مرد با خوشحالی رفت و دختر که سنگینی نگاه همکارانش را حس می‌کرد، مشغول کار شد و هیچ چیز جز ملاقات بعدازظهر برایش اهمیتی نداشت... .

راس ساعت 3 با عجله خود را به پارک رساند و مرد را دید که با دسته گلی زیبا، کنار در ورودی پارک ایستاده بود.

قلبش بشدت می‌تپید، آیا کار درستی انجام می‌داد؟ اما پدرش چه؟! آره... پس خودش... زندگی‌اش... تنهایی‌اش... .

ناگهان تمام افکار آزاردهنده به ذهنش هجوم آوردند. با خودش گفت: «کاش اینقدر تنها نبودم. کاش مادرم کنارم بود. کاش لااقل خواهر و برادری داشتم!»

آهی کشید و با دستانی لرزان، گل‌ها را از مرد گرفت و با او به داخل پارک رفت.

نسیم خنکی می‌وزید. اما انگار گرمش بود. روبه‌روی زمین بازی بچه‌ها، روی یک صندلی نشست. مرد هم کمی آن طرف‌تر، کنارش نشست. به مرد نگاه نمی‌کرد. به بچه‌های شاد و خندان خیره شد و گفت: «شما چرا این همه سال .... وقت...؟!

مرد خندید و گفت: «من ... من ... واقعیت این است که من، شما را برای زندگی‌ام انتخاب کرده‌ام و احساس می‌کنم‌ شما همسر مناسبی برایم هستید. اگر چندین سال دیگر هم طول بکشد، باز هم تنها منتظر شما می‌مانم. اما، شما چرا اینقدر ... این همه سال ...؟!»

دختر آهی کشید و گفت: «حوصله شنیدن حرف‌هایم را دارید؟» مرد لبخندی به روی لبانش نشاند و گفت: «برای شنیدن حرف‌های شما همیشه حوصله دارم، به اندازه یک عمر!»

دختر به آرامی گفت: «درست 20 سال پیش در اوج جوانی و طراوت، خداوند مادرم را از من گرفت و من شدم تنها همدم پدرم. او مرد خوب و مهربانی است و به خاطر این که من راحت باشم و با آرامش به درس‌هایم برسم، با وجود موقعیت‌های زیادی که داشت، از خیر ازدواج مجدد گذشت و تمام عمرش را وقف من کرد و نگذاشت لحظه‌ای غمگین باشم یا جای خالی مادرم را حس کنم. من هم در سال‌های گذشته، خواستگاران زیادی داشتم که به خاطر پدرم به تمام آنها جواب منفی دادم از جمله شما. تمام آنها هم به دنبال زندگی‌شان رفتند و حتما الان چند تا بچه هم دورشان را پر کرده است، تنها شما بودید که با وجود شنیدن جواب منفی، باز هم پافشاری کردید. راستش را بخواهید دلم برایتان می‌سوزد. من چند سال پیش با دیدن عشق و اصرار فراوان شما، موضوع را با پدرم در میان گذاشتم. گفتم شاید مرا درک کند و اجازه ازدواج به من بدهد. اما ... اما او گفت که به هیچ وجه راضی به ازدواج من نیست و من باید تا آخر عمر کنارش بمانم. از آن روز به بعد دچار افسردگی شده‌ام و دیگر نمی‌دانم باید چکار کنم. خواستم تا با شما صحبت کنم و بگویم که بیشتر از این به پای من ننشینید، من موقعیت ازدواج ندارم و نمی‌توانم شما را خوشبخت کنم.»

مرد با تعجب گفت: «واقعا پدرتان مخالف خوشبخت شدن شماست؟!»

دختر آهی کشید و گفت: «آقای محترم! من الان 40 سال دارم و در تمام این سال‌ها با پدرم زندگی کرده‌ام. گفتم که او آدم خوبی است و راضی به ناراحتی من در زندگی نیست... اما در این سن و سال فکر می‌کند که با ازدواج من، تنها و بی‌پناه می‌شود.»

مرد گفت: «خب این که مشکلی نیست! ما باهم زندگی می‌کنیم، من با نگهداری از پدرتان موافق هستم و مانند پدر خودم با او رفتار خواهم کرد.»

دختر با پوزخندی گفت: «او اخلاق خاصی دارد و با هیچ کس جز من رابطه‌ خوبی ندارد. در چند سال گذشته حتی از خانه هم خارج نشده و تنها در خیال خود با مادرم حرف می‌زند و زندگی می‌کند.»

مرد نفس عمیقی کشید و ساکت ماند.

قطره اشکی گرم از روی گونه دختر به روی گلبرگ‌های نازک و معطر گل‌های سرخ چکید و او از جا برخاست و رفت، بدون هیچ حرف دیگری، با بغضی در گلو، حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد. مرد سرش را میان دو دستش فشرد و به دسته گل زیبایی که روی صندلی جا مانده بود، خیره شد...

چند روزی گذشت. از مرد خبری نبود. دختر افسرده‌تر شد. دلش برای گل‌های سرخ و انتظارهای شیرینش تنگ شده بود، با خودش گفت: «من چه آدم بدبختی هستم. هیچ کس حاضر به زندگی با من نیست. هر کس داستان زندگی تلخ مرا می‌شنود، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. انگار سرنوشت من و تنهایی با هم گره خورده است. آن روز غروب با دلتنگی به خانه رفت. اما پدر در خانه نبود. با ترس و دلهره به دنبال پدرش در کوچه پس‌کوچه‌ها می‌دوید و از هر دوست و آشنایی سراغش را می‌گرفت، اما ... هر چه گشت بی‌فایده بود. با خستگی به خانه برگشت تا عکسی از پدرش را بردارد و به کلانتری برود که ناگهان با کمال تعجب او را خوشحال و خندان در حال آب دادن به گل‌های باغچه دید.

نفس‌نفس‌زنان پرسید: «پدر کجا بودی؟ من که از دلواپسی مردم.»

پدر با خنده گفت: «عزیز دلم! دختر گلم! من که بچه نیستم. ترسیدی گم بشم.»

دختر چیزی نگفت و روی پله نشست. پدر با خنده ادامه داد: «راستش را بخواهی چند روزی است که با یک مرد جوان و دوست‌داشتنی آشنا شده‌ام. او مرا به یاد روزهای جوانی خودم می‌اندازد. با او به گردش می‌روم و هر وقت که با آن مرد جوان هستم، غم و غصه‌هایم را فراموش می‌کنم. ببخشید امروز کمی دیر رسیدم و تو را نگران کردم.»

دختر با تعجب گفت: «بابای من! چطور به یک مرد غریبه اعتماد می‌کنی و با او همراه می‌شوی؟!»

پیرمرد دست چروکیده‌اش را به ته ریش سفیدش کشید و جواب داد: «نه، عزیزم! او غریبه نیست. انگار سال‌هاست که می‌شناسمش. باور می‌کنی در همین چند روزه، کلی باهم دوست شده‌ایم. البته باید زودتر موضوع را به تو می‌گفتم. تقصیر من بود.»

دختر کمی آرام گرفت و گفت: «خوب است! پس بالاخره بعد از مامان خدا بیامرز و من، توانستی با کس دیگری هم رابطه برقرار کنی!»

پیرمرد خندید و همان‌طور که گلبرگ‌های گل‌های سرخ باغچه را نوازش می‌کرد، گفت: می‌دانی دخترم! در این چند روز به این فکر می‌کردم که چقدر در این سال‌ها تو را اذیت کردم و نگذاشتم‌ به دنبال زندگی‌ات بروی. دخترم! اگر می‌توانستی با مردی مثل این دوست من ازدواج کنی، خیلی خوب می‌شد. او مرد پاک و قابل اعتمادی است. اصلا می‌خواهی جمعه به همراه من بیا و او را ببین. قرار است صبح جمعه باهم به کوه برویم. تو هم بیا، شاید از او خوشت آمد.

دختر سرش را پایین انداخت و آهی کشید و به سمت اتاقش رفت... .

روز جمعه، صبح زود پیرمرد با اشتیاق فراوان دخترش را از خواب بیدار کرد و به او گفت: «دخترم! عزیز دلم! بلند شو، صبح شده، داره کم‌کم دیر می‌شه‌ها! هر روز تو من رو بیدار می‌کنی، ببین امروز من زودتر بیدار شدم و خودم قرص‌هایم را هم خورده‌ام و آماده رفتن به کوه هستم.»

دختر کسل و بی‌حوصله بلند شد و روی تخت نشست. پدر ادامه داد: «خوشگل بابا! بلندشو، زودتر لباس بپوش، دوستم بیرون در منتظر است.»

دختر سرش را تکان داد و نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گفت: «بابا! از دوستت عذرخواهی کن، من نمی‌تونم بیام.»

پیرمرد با اخم گفت: «کلی از تو پیش اون تعریف کرده‌ام. یالا بلند شو... تو نیای من هم نمی‌رم.»

دختر به زحمت خودش رو از روی تخت کند و بعد از شستن دست و صورتش، چادری روی سرش انداخت و در حالی که به سمت در می‌رفت،‌ گفت: «همین الان می‌رم و خودم عذرخواهی می‌کنم. بابا... آخه امروز کلی کار دارم. خونه‌رو ببین. یک عالمه لباس چرک و ظرف‌های نشسته هست که باید بشورم. تازه ناهار و شام هم نداریم.»

در حیاط را که باز کرد، نور طلایی خورشید از گوشه و کنار ماشینی که دم در بود،‌ به صورتش خورد. چشم‌هایش را تا نیمه بست و نگاهش را به طرف مردی که داخل ماشین نشسته بود، برد. از دور چهره‌اش مشخص نبود. نزدیک‌تر رفت. مرد، عینک دودی‌اش را برداشت و از ماشین پیاده شد.

دختر با دیدن او تعجب کرد و چادرش را مرتب کرد و چشم‌هایش خود به خود بازتر شد.

مرد به آرامی شاخه‌گل سرخی را روبه‌روی او گرفت و گفت: «این هم رضایت پدرت! آیا مشکل دیگری هم برای جواب دادن به من وجود دارد؟!»

قلب دختر بشدت می‌زد و اشک شوق از گوشه چشمانش جاری شد. به زحمت خودش را سرپا نگه داشته بود و بغض شیرینی گلویش را می‌فشرد. بدون هیچ حرفی، گل سرخ زیبا را از دست مرد گرفت و برای اولین بار گل را بویید و با لبخند به داخل خانه رفت تا لباس بپوشد،‌ برای همراه شدن با پدرش و آن ‌غریبه آشنا.

فرشته رامشینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها