دور دنیا با ادبیات

خونین‌ کفنان

گاهی نوشتن از کشتگان جنگ، فرهنگ‌های مختلف را به نگاهی مشترک می‌رساند. در اینجا، بنا بر منظری دینی که از جنگ می‌توان داشت، کشته‌های جنگ، شهیدان دفاعی مقدسند؛ زندگانی که در بهشت الهی نزد پروردگارشان متنعم می‌شوند و ماندگان این دنیای خاکی، بر جایگاه شکوهمندشان غبطه می‌خورند.
کد خبر: ۴۴۵۱۵۶

این نگاه در ادبیات دفاع مقدس تثبیتی ادبی یافته است، اما به نظر می‌رسد که از چشم غربی تماشای دیگری را باید توقع داشت. مدرنیسمی که یکی از بنیان‌های فرهنگ معاصر غرب است، تقدس‌زدایی را به امری رایج تبدیل کرده است و در نتیجه، نگاه به کشتگان جنگ نگاهی به تمامی دریغ آلود خواهد بود. آیا به راستی چنین است؟ مجله «شعر» یکی دو ماه پیش، در شماره سپتامبر 2011 شعری از «آنتونی هکت» منتشر کرده است که نافی قاعده بودن این نوع نگاه سکولار در غرب به کشتگان جنگ است. شعری که تصویری از لحظه جان‌دادن یکی از دوستان شاعر در جبهه جنگ ارائه می‌دهد که برای خواننده ایرانی آشناست.

آنتونی هکت که در ژانویه 1923 به دنیا آمده و در اکتبر 2004 دیده بر جهان بسته است در کنار «رابرت لوول» یکی از شاعران جنگ است که تجربه جنگ دوم جهانی را در جبهه اروپا دارد. او در 1944 به لشکر نود و هفتم پیاده نظام پیوست و عازم جبهه‌های جنگ در اروپا شد و در نبردهای مهمی در چک‌ و اسلواکی، فرانسه و آلمان شرکت کرد. مهم‌ترین تجربه جنگی هکت، در آزادسازی اردوگاه «فلوسنبورگ» به‌وقوع پیوست. از هکت خواسته شد که با سربازان آزاد شده فرانسوی گفت‌وگو کند. به گفته خودش، انتقال رنج‌هایی که اسیران این اردوگاه کشیده بودند، منشأ کابوس‌های شبانه او برای سال‌ها بوده است. جایزه پولیتزری که آنتونی هکت در سال 1968 دریافت کرد برای دومین کتاب منتشر شده‌اش، «ساعات دشوار» است که برای نخستین بار خاطراتش از روزهای جنگ جهانی دوم را که منجر به فروپاشی عصبی او شد به نگارش در آورد. ترجمه شعری را که مجله شعر از آنتونی هکت چاپ کرده است، بخوانید:

‌دوستی که در جنگ کشته شد

شب، مار تناور، لغزید میان علف‌ها،/ به قصد سیبِ چشم‌هایش؛/قطاری سنگین از فشنگ/ ـ انگار که جایزه‌ای باشد ـ/ حمایل گردنش،/ و مورچه‌های قرمز استوایی/ از پیکرش بالا می‌رفتند،/ و او کم کمک/ زاری‌های نزار ترکش‌های خمپاره را/ در گوش داشت./ به بهشت اندیشید./ همان بینشی که در چنان غایتی پاداش می‌دهند./ در درخشش زلال شعله‌های منیزیمی،/ کنار یک درخت/ هفت فرشته بودند./ گیسوانشان برق الماس می‌افشاند،/ به تردیدش انداختند/ که نکند از آن بهشت اساطیری باشند./ و نعشش چون گلی شگفت شکفت،/ دلش سرخ، گلبرگ‌هایش سپید.

سید احمد نادمی / منتقد و مترجم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها