شلیک به 30 سال زندگی مشترک

جوانا فیندلی، زن 51 ساله به اتهام شلیک به سوی همسرش گری که بیش از 30 سال با او زندگی مشترک داشت، دستگیر و دادگاهی شده است. این زن که هرگز صاحب فرزندی نشده اعتراف کرده در اقدامی‌ جنون‌آمیز به سمت همسرش تنها یک گلوله شلیک کرده که سبب مرگش شده است.
کد خبر: ۴۴۴۷۴۰

«زندگی مشترک من و گری سراسر مشکل و نارضایتی بود. ما هیچ وقت یاد نگرفتیم چطور تفاوت‌های یکدیگر را بپذیریم و برای نجات زندگی تلاش کنیم. همه آنچه از این سال‌ها به یاد دارم دعوا و جنجال بر سر مسائلی است که شاید کوچک‌ترین اهمیتی نداشتند و می‌توانستند براحتی و بدون بحث به پایان برسند، اما ما یاد نگرفتیم چطور ارتباط برقرار کنیم و این مشکل آن‌قدر ادامه یافت که سبب جدایی‌مان شد. جدایی ما هم مثل دیگر ارکان زندگی مشترک، مثل هر زن و شوهر دیگری نبود. یکدیگر را تا جایی زجر دادیم که کار به رفتارهای خشن و غیرعادی رسید و عملی از من سر زد که جای هیچ حرف و توجیهی ندارد. کاری که من کردم فجیع بود.»

جوانا فیندلی، زن 41 ساله‌ای است که به اتهام شلیک به سوی همسرش گری که بیش از 30 سال با او زندگی مشترک داشت، دستگیر و دادگاهی شده است. این زن که هرگز صاحب فرزندی نشده اعتراف کرده در اقدامی‌ جنون‌آمیز به سمت همسرش تنها یک گلوله شلیک کرده که سبب مرگش شده است؛ گلوله‌ای که به زندگی پر از مشاجره و دعوای این زوج پایان داد و آتش‌بس برقرار کرد.

او مرد خوبی بود

«وقتی با گری در محوطه دانشگاه آشنا شدم فکر می‌کردم مرد ایده‌آلم را پیدا کردم و می‌توانم سال‌های سال بخوبی و خوشی کنارش زندگی کنم. او انصافا مرد خوبی بود و شرایط ویژه‌ای داشت که نسبت به دیگر همسن و سالانش امتیازات مثبتی محسوب می‌شد. ما گرچه هر دویمان انگلیسی بودیم و در اسکاتلند زندگی می‌کردیم، اما آرزوی زندگی در کشوری بزرگ‌تر و پیشرفته‌تر از هدف‌های مشترکمان بود. او بعد از فارغ‌التحصیلی خلبان می‌شد و می‌توانست بخوبی راه‌های ترقی را طی کند. من هم که لیسانس ریاضیات می‌گرفتم آرزو داشتم ادامه تحصیل بدهم و بتوانم به درجات بالاتری برسم. زمانی که به من پیشنهاد ازدواج داد یکه خوردم. موضوع این بود که می‌دانستم به من علاقه دارد، اما این‌که بخواهد با من ازدواج کند و ناگهان مسیر زندگی‌‌اش را تغییر دهد اصلا در فکرم نمی‌گنجید. اگر می‌خواست زندگی مشترک را آغاز کند زیر بار مسوولیت‌های بیشماری می‌رفت که می‌توانست او را از هدفی که داشت دور و دورتر کند، اما ظاهرا تصمیمش را گرفته بود. خبر خوب دیگری که هنگام خواستگاری اعلام کرد این بود که بورسیه‌ای گرفته که می‌تواند به آمریکا سفر کند و دوره‌های آموزشی بیشتری برای خلبانی بگذراند که بسیار به نفعش بود. همه چیز مثل رویا پیش می‌رفت. با ازدواجمان می‌توانستیم به آمریکا سفر کنیم و تحصیلاتمان را به بهترین شکل ادامه بدهیم. می‌دانستم شوهر آینده‌ام با وجود استعداد و علاقه‌ای که به خلبانی دارد، می‌تواند موفق شود و من هم در این موفقیت سهیم خواهم بود. هیچ مکثی لازم نبود و من فورا جواب مثبت دادم؛ غافل از این‌که این پاسخ، زندگیمان را تا سالیان سال تلخ خواهد کرد.»

پایان غم‌انگیز زندگی خلبان

تماس تلفنی زنی که خودش را جوانا فیندلی معرفی می‌کرد با امدادگران، آنها را در جریان حادثه‌ای مرگبار قرار داد. طبق قوانین، به محض این‌که نیروهای اورژانس بدن نیمه جان مردی که گری نام داشت را در خانه بزرگ ویلایی‌اش در فلوریدای آمریکا مشاهده کردند با پلیس تماس گرفتند و با حضور در محل حادثه، خانم جوانا را مورد بازجویی قرار دادند تا جزئیات ماجرا را در پرونده درج کنند. آقای گری تنها چند دقیقه بعد از حضور نیروهای امدادی و قبل از رسیدن به بیمارستان جانش را از دست داد و پلیس با تنها شاهد ماجرا که همسر مرد متوفی بود رودررو شد. خانم فیندلی 51 ساله اعتراف کرد پس از مجادله شدید لفظی با شوهرش که بازنشسته نیروی هوایی آمریکا بوده با اسلحه مجوزداری که متعلق به مقتول بود به سمت او تنها یک گلوله شلیک کرده و سبب زخمی‌شدنش شده است. این یک گلوله کافی بود تا ریه آقای گری بشدت آسیب ببیند و با مرگش، همسرش را به عنوان قاتل راهی دادگاه کند. جرم سنگینی که سبب شده زنی که فوق‌لیسانس ریاضیات دارد و سابقه تدریس در چند دانشگاه داشته، حداقل 50 سال زندان پیش رو داشته باشد.

زندگی آسان نیست

«بعد از مهاجرتمان به آمریکا بود که تازه متوجه شدیم اختلافات اخلاقی زیادی داریم که می‌تواند زندگی را به کام هر دوی ما تلخ کند. او آنقدر جدی بود که حتی با من که همسرش بودم رابطه‌ای بسیار خشن داشت و فکر می‌کرد در همه حال در عملیات مهمی ‌شرکت می‌کند و وظیفه دارد همه هوش و حواسش را به اطرافش جلب کند. برای او من فقط همراهی بودم که از انگلستان به آمریکا آمده بود تا گاهی اوقات تنهایی‌اش را پر کند و زمان‌هایی که به سفرهای طولانی می‌رود منتظرش باشد. این ارتباط برایم اوایل سخت‌تر به نظر می‌رسید، اما کم‌کم یاد گرفتم من هم دقیقا همچون او زندگی کنم و برایم فرد دومی‌در زندگیم باشد که تنها حکم یک دوست قدیمی ‌را دارد که مجبورم با او در ارتباط باشم.

سال‌های سال به همین شکل زندگی کردیم. هر دو از لحاظ شغلی خیلی خوب پیشرفت داشتیم و به هدف‌هایی که در زندگی در نظرمان بود، رسیدیم. اما در این میان، زندگی مشترکمان بود که هیچ مفهومی‌ نداشت و همچون 2 فرد غریبه تنها زیر یک سقف زندگی می‌کردیم. دعواها و جدال‌های ما سال‌ها قبل شروع شده بود و با گذشت زمان و بالاتر رفتن سن هر دوی ما بیشتر هم شده بود. فرزندی نداشتیم و این خلأ را خیلی خوب در زندگیمان حس می‌کردیم. آن زمان که می‌توانستیم صاحب فرزند شویم آنقدر گرم و گرفتار شغل‌هایمان بودیم که وقتی برایش نداشتیم و وقتی بالاخره پا به سن گذاشتیم تازه متوجه شدیم در زندگی هیچ چیزی نداریم که به آن دلخوش باشیم.

منزل بزرگ ما در فلوریدا همواره خالی بود و تنها دوستانمان بودند که آخر هفته‌ها سبب می‌شدند چراغ‌های خانه روشن شود و من و گری از اتاق‌های جداگانه‌مان خارج شویم. آنقدر دعوا می‌کردیم که دیگر کمتر به حرف‌ها و نظراتش گوش می‌دادم و سعی می‌کردم اصلا توجهی به او نداشته باشم. وقتی بازنشسته شد اوضاع خیلی بدتر شد. در خانه ماندنش غیرقابل تحمل بود و از سوی دیگر چاره‌ای برای مشکلاتمان پیدا نمی‌کردیم. ده‌ها بار نزد مشاوران خانواده رفتیم، اما هر بار گری آن‌قدر یکدندگی می‌کرد و حتی به حرف‌های دکترها گوش نمی‌داد که بی‌نتیجه رهایش می‌کردیم.

از سعی و تلاش برای ارتباط برقرار کردن با او خسته شده بودم و احساس می‌کردم به جایی رسیده‌ام که دلم می‌خواهد خودم تنها باشم، اما نمی‌توانستم. مشکل آنجا بود که همه چیز در زندگیمان توسط او فراهم شده بود و من مهمانی بودم که تنها می‌توانستم از این شرایط خوب استفاده کنم. در طول سال‌های سال که کار کرده بودم همه پول‌هایم را صرف امور خیریه یا خرید انواع و اقسام جواهراتی کردم که برایم کوچک‌ترین نفعی نداشتند و در میانسالی به جایی رسیده بودم که باید از شوهرم پول می‌گرفتم و این نکته باز بهانه دعوای میان ما بود.

گری تنها نقطه ضعف مرا که مسائل مالی بود پیدا کرده بود و از این راه مرا عذاب می‌داد. کشمکش‌های بی‌پایان ما وقتی به شکل درگیری فیزیکی درآمد که یکی از دوستانم به من توصیه کرد خانه را ترک کنم تا مشکلات بزرگ‌تری سر راهمان قرار نگیرند. شاید اگر همان زمان این کار را کرده بودم اکنون به عنوان قاتل شوهرم معرفی نمی‌شدم.

وقتی اولیــــن بار روی من دست بلند کرد نمود خارجی خشونتی که در خود نگه داشته بود را بیرون ریخت و من وحشت‌زده تنها به دفاع ازخودم فکر می‌کردم. این درگیری‌ها ادامه داشت تا روزی که جنجال بزرگ به راه افتاد. بعد از دعوای مفصلی که در خانه کردیم به من گفت دیگر نمی‌تـــوانم در خانه اش زندگی کنم و بهتر است به کشورم انگلستان بازگردم و به همگان بگویم که در همه این سال‌ها نه بچه‌دار شده‌ام و نه با پولی که درآورده‌ام حتی یک ملک خریده‌ام. او خوار و خفیفم کرد و به احساساتم لطمه شدیدی وارد کرد. هر چه را که نمی‌خواستم از دهانش بشنوم، شنیدم.

این بود که دیوانه‌وار تصمیم به انتقام گرفتم. تنها چیزی که به ذهنم رسید اسلحه‌ای بود که در کشوی میز پذیرایی خانه نگهداری می‌کردیم. آن را برداشتم و به اتاق خواب گری رفتم. او که فکر می‌کرد تنها قصد ترساندنش را دارم با حالتی تمسخرآمیز به من گفت هرگز جرات ندارم به سوی خلبان نیروی هوایی آمریکا شلیک کنم و این دردسر را برای خودم به وجود بیاورم. جمله‌اش که تمام شد غرق در خون روی زمین افتاده بود. شلیک کردم تا دیگر صدای تحقیرهایش را نشنوم و برای همیشه رها شوم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها