در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رئیس قوه قضاییه برای کوچکترین دختر مقتول درخواست دیه کرده است. سیدرضایی، نماینده دادستان تهران که درخواست رئیس قوه قضاییه را در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران مطرح و از کیفرخواست هم دفاع کرد، میگوید: این پرونده 7 سال پیش تشکیل شد و علت طولانی شدن آن دیر دستگیر شدن متهمان و پیچیدگی پرونده بود. آن طور که در پرونده بازتاب داده شده است، متهمان که محمد و هوشنگ نام دارند، با همدستی زلیخا همسر مقتول، او را به قتل رساندند. شکور مقتول پرونده، توسط محمد و هوشنگ به باغی کشانده و سپس توسط همین افراد کشته شده است. زلیخا طراح اصلی این قتل از آنجا که با شوهرش درگیریهای شدیدی داشت، بعد از برقراری رابطه با هوشنگ و محمد از آنها خواسته شوهرش را بکشند و در قبال این قتل پول هم پرداخت کرده است.
سیدرضایی ادامه میدهد: این زن ابتدای تحقیقات همه چیز را انکار کرده بود، اما وقتی مشخص شد او یکی از خانههای شوهرش را فروخته و پول آن را برای کار نامعلوم استفاده کرده است مجبور به اعتراف شد و توضیح داد چطور با همدستی محمد و هوشنگ نقشه قتل شوهرش را طراحی کرده و او را به قتل رسانده است. بعد از اعترافات زلیخا، محمد نیز با پلیس تماس گرفت و گفت جسد شکور را داخل چاهی در یک باغ در شهریار انداختهاند. ماموران وقتی در محل حاضر شدند جسد را از داخل چاه بیرون کشیدند و بعد از چندماه هم به طور اتفاقی 2 متهم در گرگان بازداشت شدند.
او در مورد نحوه بازداشت متهمان میگوید: این دو بعد از این که متوجه شدند زلیخا همه چیز را به پلیس گفته با پولهایی که به آنها داده بود فرار کردند و به خاطر این که معتاد بودند از سوی ماموران پلیس بازداشت شدند و در نهایت هم به قتل اعتراف کردند. شواهد و دلایل کافی برای این که مشخص شود محمد و هوشنگ در قتل مشارکت داشتهاند وجود دارد و بر همین اساس هم در کیفرخواست، درخواست مجازات متهمان را کردهایم. زلیخا نیز به اتهام معاونت در قتل معرفی شده و درخواست مجازات هم برای او شده است. البته باید بگویم اولیای دم کبیر رضایت دادهاند، اما این موضوع در مجازات جنبه عمومی جرم موثر نیست و دادگاه در این خصوص آنها را محاکمه میکند.
مقتول را از نزدیک نمیشناختم
از میان 3 متهم پرونده فقط یکی از آنها اتهام قتل را قبول کرد و ماجرای مرگ شکور را توضیح داد. 2 متهم دیگر همه چیز را انکار کردند. هوشنگ میگوید دیگر نمیخواهد بیش از این پنهانکاری کند.
مقتول را از قبل میشناختی؟
رفاقتی با او نداشتم. من همسر او را میشناختم و از طریق زلیخا با شکور آشنا شده بودم، اما او را از نزدیک نمیشناختم.
چرا او را کشتی؟
گول حرفهای زلیخا را خوردم. او خیلی از شوهرش گله میکرد و میگفت با شوهرش خوشبخت نیست و او آدم بدی است.
خب این موضوع به تو چه ربطی داشت؟
من نمیخواستم کاری بکنم و به من هم ربطی نداشت، اما بعد شرایطی به وجود آمد که او را کشتم.
این درست است که زلیخا به تو پول داد تا شوهرش را بکشی؟
بله او به من پول داد. البته من این پول را لازم داشتم. برای این که بتوانم فرار کنم. بعد هم که بازداشت شدم پول را به ماموران پس دادم.
این درست است که تو به خاطر پول این کار را کردی؟
نه درست نیست. مسائل دیگری مطرح بود. اگر آن مسائل نبود چندین برابر این هم به من پول میدادند، حاضر نمیشدم چنین کاری بکنم.
چه مسالهای وجود داشت که تو مجبور شدی شکور را بکشی؟
من در آن زمان با زلیخا رابطه داشتم و این رابطه آن قدر عمیق شده بود که به خاطرش هر کاری میکردم. چشمانم را روی واقعیت بسته بودم و نمیخواستم کسی را بجز او ببینم.
در مورد قتل توضیح بده؟ چطور شکور را به محل قتل کشاندی؟
من و محمد به شکور گفتیم میدانیم دستگاه گنجیاب او که گم شده بود، کجاست و به این بهانه او را از خانه بیرون کشیدیم و به محل حادثه بردیم و بعد با هم او را کشتیم.
چطور او را کشتید؟
اول محمد یک ضربه به سرش زد و بعد من بودم که به او حمله کردم، چند ضربه با چاقو زدم و بعد دوباره محمد آمد و او را زد.
جسدش را چه کردید؟
میخواستیم آتش بزنیم. ولی پشیمان شدیم و جسد را داخل چاه انداختیم.
محمد مدعی است همه ضربات را تو زدی؟
بله میدانم، اما دروغ میگوید. من یک بار کارهایی که او کرده بود را گردن گرفتم. چون به من قول داد وقتی از اینجا بیرون رفت، برایم رضایت بگیرد.
خب این دلیل منطقی نیست. تو میتوانستی از محمد بخواهی گردن بگیرد و تو برایش رضایت بگیری؟
چون او همسر و بچه داشت. اصرار کرد و من هم قبول کردم. من خانوادهای نداشتم. تنها بودم. وقتی محمد از دخترش صحبت کرد دلم برایش سوخت و قبول کردم؛ اما واقعیت این است که او هم در قتل دست داشت.
بعد از قتل چقدر پول گرفتی؟
وقتی زلیخا شنید شوهرش مرده است یکی از خانههای او را فروخت و حدود 2 میلیون تومان به من پول داد که من با آن فرار کردم و البته مدتی بعد که دستگیر شدیم من پولها را پس دادم.
پولها کجاست؟
تا جایی که میدانم هنوز در اداره آگاهی شهرستانی است که بازداشت شدیم.
اولیایدم رضایت دادند و تو از قصاص رها شدی. فکر میکنی بعد از آزادی از زندان چه سرنوشتی در انتظار توست؟
بعد از آزادی از زندان نمیدانم چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود. شاید دیگر نتوانم زندگی کنم. شرایط روحی خوبی ندارم و اصلا نمیدانم بتوانم ادامه بدهم یا نه. دلم برای بچههای شکور میسوزد. درست است که او آدم خوبی نبود، اما من نباید دخالت میکردم و از این کار پشیمان هستم.
او آدم بدی بود
زلیخا که گفته میشود، طراح اصلی این نقشه است، میگوید هر آنچه در موردش گفتهاند دروغ است. او میگوید: شوهرم آدم بدی بود و ما رابطه خوبی با هم نداشتیم، من هیچوقت عاشق شوهرم نبودم، اما چون 3 دختر داشتم شرایط را تحمل میکردم.
او ادامه میدهد: 13 سالم بود که به عقدش درآمدم. از همان اول میدانستم خوشبخت نمیشویم. چون شکور مرد بداخلاقی بود. دوست داشت همه از او اطاعت کنند و من دوست نداشتم این کار را بکنم. مرتب من را کتک میزد. برای خودش نوچه درست کرده بود. مجبورم میکرد از نوچههایش حرف شنوی داشته باشم و به من میگفت باید هر آنچه میخواهند برایشان آماده کنی. کارم این بود که از صبح پذیرایی را شروع کنم. نوچههای شوهرم که میآمدند باید چای و میوه میآوردم و برایشان زغال آماده میکردم که مواد بکشند. از این زندگی راضی نبودم، اما چون او خرجی بچههایم را میداد راضی به مرگش هم نبودم.
او در مورد این که چرا از چنین مردی جدا نمیشد، میگوید: من هیچ حامیای نداشتم. کسی نبود که پناهم دهد. اگر پناهگاهی داشتم که 13 سالگی شوهرم نمیدادند. به هر حال وجود من در آن خانه لازم بود، چون میتوانستم از دخترانم حمایت کنم. قبل از قتل شوهرم، او میخواست دخترم که آن زمان 11 ساله بود را به پیرمردی بفروشد و میگفت من پدرش هستم و صاحب اختیارش و به تو ربطی ندارد که دخترم را چه میکنم. خیلی سر این موضوع من را کتک میزد.
این زن در مورد رابطهاش با 2 متهم دیگر میگوید: آنها نوچههای شوهرم بودند. به خانه ما میآمدند و با او مواد میکشیدند. من هم چارهای نداشتم بجز این که تحمل کنم. وقتی شوهرم گم شد به من نگفتند که آنها او را دزدیدهاند. طبق معمول به کلانتری رفتم چون هر وقت شوهرم گم میشد او را در کلانتری پیدا میکردم. از سر عادت به کلانتری رفتم. گفتند او بازداشت نشده و گفتند به اداره آگاهی بروم. مدتی بعد هم هوشنگ به من گفت شوهرم را دیده است و گفت پول لازم دارم. من هم خانه شوهرم را فروختم و پول را به آنها دادم تا شوهرم را به خانه برگردانند. نمیدانستم قتلی اتفاق افتاده است.
وضعیتی که حالا دارم بهتر از قبل نیست. کار میکنم تا خرجی بچهها را بدهم. دخترانم بزرگ شدهاند و از من توقعاتی دارند که نمیتوانم برآورده کنم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: