در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما این احساس زمانی از بین میرود که خشونت فیلم اکشن محصول منطق و توجیهی بر آمده از درام و قصه باشد. در چنین شرایطی نهتنها احساس پوچی سراغ آدم نمیآید، بلکه طعم لذت بخش تماشای یک فیلم سرگرمکننده تا مدتها زیر زبان آدم باقی میماند. این درست شبیه حس لذت و سرگرم شدن از یک جشن به دلیل پیوند یا دیدار دوستی قدیمی یا مناسبتی مهم مثل تولد یا عید است. در چنین حالتی لذت در تقویم باقی میماند و به جای احساس پوچی و بطالت، لذت معناداری در درون انسان ایجاد میشود.
فیلم «کلمبیانا» ساخته الیور مگاتون از آن دست فیلمهای اکشن است که زد و خورد در آن دارای دلیل است؛ به بیانی دقیقتر خشونت و اکشن در ذات فیلم است، از داستان بر آمده و پدیدهای که بیدلیل به وجود آمده باشد نیست.
کلمبیانا داستان انتقام زنی جوان به نام کاتالیا از قاتلین والدینش است. قاتلینی که در پیش چشم او در کودکی والدینش را میکشند و دختر با نفرت از آنها بزرگ میشود و به این خاطر تبدیل به قاتلی حرفهای میشود.
فیلمنامه کلمبیانا از زمانی شروع میشود که کاتالیا کودک است و پرده اول درام صرف روند به قتل رسیدن والدین و سپس رسیدن کاتالیا به آمریکا میشود. این مقدمهچینی با وجود اینکه پیش از شروع داستان اصلی یعنی انتقام آغاز میشود و میتواند در شرایط طبیعی یک ضعف برای فیلمنامه با شاکله و الگوی کلمبیانا باشد، اما به واسطه خاصیت انگیزشی و داستان گرم و جذابی که (مقدمه) در خودش دارد نهتنها سبب بطالت اثر نمیشود، بلکه اتفاقا اثر را از یک اکشن تبدیل به درامی مبتنی بر شخصیت میکند؛ درامی که با توجیهپذیری و قابل درککردن انگیزهها در فصل میانی و قصه اصلی همراه است. از سوی دیگر حضور لوک بسون (کارگردان فیلم «حرفهای») در تهیه فیلم و همچنین نگارش فیلمنامه آن، تأکید بر تصویر تأثیر خشونت در کودکی را قابل فهمتر میکند، چرا که علاقه به این مضمون را لوک بسون بارها در آثار مختلفش نشان داده است.
آنچه یک فیلم اکشن را تبدیل به یک درام جنایی جذاب میکند، قطعا مایههای فلسفی دادن به مفهوم خشونت نیست، چرا که در اغلب موارد چنین مایههایی ساده به دست آمده و متظاهرانه و بیریشه بودنش آشکار میشود، اما آنچه لذت یک فیلم اکشن را تعمیق میبخشد و به یاد ماندنی میکند، استفاده از عناصر درامپردازی در ذات اثر است و تبدیل کردن خشونت به ذات فیلم یعنی ماهیت و لازمه رشد داستان. در این حالت دیگر حتی از مخرب بودن خشونت خبری نیست، بلکه فیلم فراتر از پدیدهای خشن میرود و تبدیل به اثری هنری درباره خشونت میشود. وجود طرح داستانی درست و کامل، شخصیتپردازی و هویت دادن به زمان و مکان و رشد شخصیت پرداخت شده فیلمنامه در کارگردانی و بازیگری همه سبب فراروی از یک اکشن پوچ میشود. در کلمبیانا بازی قابل توجه زو سالاندا در نقش کاتالیا در لحظات تنهایی و حسی او نمایشی از همین رشد یافتن شخصیت است. بازیگر با ظرافتهایی که در بازی نگاه و جزئیات پیدا میکند علاوه بر توانمندیهای فیزیکی مخاطب را به نظاره یک شخصیت مینشاند.
با وجود تمام محاسنی که گفته شد تفاوت عمده فیلمهایی مثل کلمبیانا با خشونت آثاری چون صورت زخمی، نابودگر، پیش از آنکه شیطان بداند مردهای یا حتی داستانهای عامهپسند و بیل را بکش، قناعت فیلم در ماندن در حدود خود است. فیلم تلاش ندارد تا موضوع خود را به گسترهای بیرون از خود انتقال دهد و تبدیل به یک اثر چند بعدی شود، بلکه تنها میخواهد در گستره و حدود خود که همان حدود سرگرمی اکشن ـ درام است محدود بماند و درامش را نمیخواهد به جامعه وصل کند. اینکه ضد قهرمان کلمبیانا در نهایت از دست قانون میگریزد و به جایی نامعلوم میرود ـ به عکس فیلمهای مشابهی که غالبا در دهههای هفتاد، هشتاد و حتی 90 ساخته شده یا در دهه اخیر متأثر از آنها تولید شده است ـ به این دلیل است که فیلم از حدود خود نمیخواهد فراتر رود، اما در دهههای پیش درام درباره انتقام از حدود خود فراتر میرفت و مساله انتقام را بعدی جمعی میداد، لذا سرنوشت قطعی قهرمان آن مرگ یا تسلیم قانون شدن بود. اما در کلمبیانا، کاتالیا نه تنها نمیمیرد و تسلیم نمیشود، بلکه به قصد آغاز زندگی جدید، تطهیر شده به جاده میزند و سفری با مقصدی نامعلوم را شروع میکند.
علیرضا نراقی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: