در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آه
دیگر رهایم کن برادر آخر راه است
باید تو را در بر بگیرم وقت کوتاه است
من میروم اما چرا اینقدر سنگین است
دلشورهای که درضمیر ناخودآگاه است
برمن بدم از بازدمهای شفا بخشت
آیینه خشنودی ام لب تشنه «آه» است
گفتم چرا نامردی این قوم، بسیار است
دیدم جواب تو فقط «الحمدلله» است
افتادن بیدست از مرکب چه آسان بود
اما جدایی از برادر سخت جانکاه است
سید مهدی موسوی
سالار زنان
در دشت بلا قحطی ایمان شده است
هر دیو و ددی نماد انسان شده است!
مردان همه سر به نیزهها بخشیدند
سالار زنان بیسرو سامان شده است
زهره موسوی
در این سینهزنیها
من در طلب خون توام تا به کجاها
تو پر زدهای مثل مسیحا به کجاها
ای محشر پاشیده در این سینهزنیها
رفتهستبه دنبال تو دریا به کجاها
رفتهست که در خویش تو را حل کند و بعد
تبخیر شود تا به ثریا... به کجاها
هر قطره اشکی غزل داغ تو گشته است
تا شرح دهد خون خدا را به کجاها
لب باز کند نوحه بخواند که زهر سنگ
جاری شود آبی سوی فردا، به کجاها
ویران شدهام، ریختهام زیر قدمهات
رفتم پی ادراک تو حالا به کجاها
تا جاذبهات بر دل هر قطره بریزد
راهی کنی این اشک رها را به کجاها
بویت از افقها به زمین میچکد ای ماه
تا بال بگیریم از اینجا به کجاها
سمتی که نفسهای تو بر خاک چکیدهست
سمتی که تو را برد اهورا به کجاها
خونتشده خورشید که هر روز بتابد
بر غربت این خاک، به دنیا، به کجاها
صالح محمدی امین
بوی بهشت
باید تو عباس امیرالمؤمنین باشی
باورندارم این چنین روی زمین باشی
این تیر باچشمان زیبایت چهها کرده
بیدست اگر افتاده از بالای زین باشی
اولاد زهرا تشنه آب اند کاری کن
باید سر قولی که داد امالبنین باشی
بوی بهشت زیر چادر میدهی، شاید
با کوثری که رو گرفته همنشین باشی
زانوی مولا و زمین؟ خواهر نبیند کاش
حالا چرا باید تو مقطوع الیمین باشی؟
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است
زهرا بشری موحد
از نیزه و زخم
دیشب برایت سرودم
هفتاد و دو شعر غمگین
از نیزه و زخم و خنجر
خونین خونین خونین
صد قطعه از عشق گفتم
با یاد پیراهن تو
پیچید عطر اقاقی
از زخمهای تن تو
ای آنکه از هر نگاهت
سیراب میگشت دریا
با یاد چشمت شکستم
ابریترین بغض خود را
یاد تو هر لحظه هر دم
جاریست در تار و پودم
هفتاد و دو شعر غمگین / دیشب برایت سرودم
طیبه شادمانی
العطش
با آسمان قسمت بکن بال وپرت را
بردار از روی زمین، چشم ترت را
این تکههای گمشده راز رشیدی ست
یعنی تصور کن علیّ اکبرت را
شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان
باید بنوشد خون پاک همسرت را
گهواره را آرامتر از خود رها کن
تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را
آتش توان سوختن اینجا ندارد
باید بریزی بر تنش، خاکسترت را
با نالههای العطش برخیز لیلا
باید ببندی کوله بار آخرت را
فردا که سهم عاشقان را داد زهرا
بالا بیاور از میان خون، سرت را
مریم حقیقت
باد
باد ، مادر جنها
فرزندانش را به دشت آورده بود
و از سر بریده بالای نیزه
مدام اجازه جنگ میگرفت
باد، همان پیر زنی که با آدم و حوا به دنیا آمد
تنها کسی بود که در لحظه
هم کنار سرِ بی بدن گریه میکرد
هم کنار بدنِ بی سر
پیر زن طوری میوزید و
موهای بالای نیزه را تکان میداد
که انگار نه انگار/ روحی از بدن جدا شده است
جنها تا زانو در خون فرو رفته بودند
تا کمر در تاسف
تا گردن در بغضهای ترکیده مادرشان
فرشتهها دسته دسته
از بهشت بیرون آمدند
و دوتا یکی / جنها را از واقعه
بیرون میبردند
مجید سعدآبادی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: