در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
احتمالا او هم در ترافیک گیر کرده بود. شهاب خیال نداشت به او گیر بدهد، چون کاری هم برای انجام دادن نداشتند جز اینکه گزارش پرونده قبلی را تکمیل کنند. کمتر پیش آمده بود آن موقع صبح اتفاق خاصی بیفتد. قاتلان شباهت عجیبی به خفاش دارند و شبها به شکار میروند.
ستوان ظهوری بالاخره از راه رسید، با گوشهای سرخ و چشمانی که انگار سرما سویشان را برده بود. کنار شوفاژ رفت تا کمی گرم شود. دستانش کرخت شده بود. برای همین وقتی تلفن زنگ زد، تا خواست گوشی را به گوش راستش بچسباند، سر خورد و زمین افتاد. کارآگاه از بالای عینک نگاهی به او انداخت و خودش تلفن را جواب داد. همان صدای همیشگی بود، صدایی که از وقوع قتل و جنایت خبر میدهد.
این بار جسد مردی را در خیابان آفریقا، خروجی بزرگراه همت پیدا کرده بودند. لای یک پتو. چارهای نبود، باید راه میافتادند.
یک ساعت و نیم طول کشید تا به مقصد رسیدند. جسد را یک کارگر شهرداری پیدا کرده و چنان ترسیده بود که اگر کسی نمیدانست ماجرا چیست، خیال میکرد جنزده شده است. سرگرد نگاهی به جنازه انداخت.
با چاقو شاهرگ گردنش را زده بودند.
البته روی صورت و سینهاش هم چند خراش تازه دیده میشد یعنی قاتل فقط به همان یک ضربه بسنده نکرده بود و میخواسته مطمئن شود به هدفش رسیده است. ستوان ظهوری هم همان نتیجهای را گرفت که رئیساش به آن رسیده بود. این قتل، اتفاقی نبود و قاتل کاملا برنامهریزی شده کارش را انجام داده بود، آن هم در خانه خود مقتول چون جوان ناشناس لباس و شلوار راحتی به تن داشت. هیچ سرنخی از قتل وجود نداشت. نه معلوم بود مقتول کیست و نه مشخص بود چرا و چگونه کشته شده است.
جسد را در ماشین پزشکی قانونی گذاشتند و کارآگاه و دستیارش به سمت اداره به راه افتادند، اما هنوز به مقصد نرسیده بودند که خبر دادند روبهروی بازار مبل یافتآباد یک پراید پیدا شده که در صندلی عقبش خون دیده میشود.
محل رها شدن خودرو با جایی که جسد را یافته بودند، خیلی فاصله داشت اما نمیشد سرسری از کنار قضیه گذشت. کارآگاه بدون اینکه خودش سراغ پراید برود، دستورها را داد. او آن روز کار دیگری برای انجام دادن نداشت. روی فرمان پراید هیچ اثر انگشتی پیدا نشده بود. درباره نمونه خون هم باید تا فردا صبر میکرد تا آزمایشگاه نظرش را اعلام کند.
روز بعد گره اول پرونده باز شد. نمونه خون برای مقتول ناشناس بود. ستوان ظهوری وظیفه استعلام را برعهده گرفت و ظهر نشده فهمیدند پراید 2 هفته قبل به جوانی 34 ساله به اسم «بهادر چاووشی» فروخته شده است. بهادر نشانی خانهای را در شهرستان هشترود به عنوان آدرس منزلش اعلام کرده بود.
پس در تهران چه کار داشت؟ کارآگاه تا آخر وقت درگیر کارهای اداری بود تا بتواند هماهنگ کند بچههای آگاهی هشترود سری به خانه بهادر بزنند. آن روز کار بیشتری انجام نشد. کارها به کندی و سخت پیش میرفت. البته چنین پروندههایی کاملا طبیعی بود و شهاب هیچ بیمی از این موضوع نداشت. او کاملا مطمئن بود تحقیقات در مسیر درست پیش میرود و او گام به گام به قاتل نزدیک میشود.
روز بعد از آگاهی هشترود تماس گرفتند و خبر دادند آن خانه، خانه پدری بهادر است. خواهر مقتول وقتی ماجرا را فهمیده، شبانه به سمت تهران راه افتاده بود. او حدود 2 ساعت بعد از تماس بچههای آگاهی، وارد اتاق کارآگاه
شد.
دختری 29 ساله بود، قدبلند و لاغر. چهرهاش نشان میداد بیمار است. ناراحتی قلبی داشت و هر 3 ماه یک بار به تهران میآمد تا زیرنظر پزشک باشد. هر دفعه هم به خانه برادرش میرفت. او حرفهای زیادی برای گفتن داشت، البته اگر گریه امانش میداد. شهاب برای اینکه بنفشه آرام بگیرد، از یک مامور زن کمک خواست و خودش و ستوان برای نیم ساعتی از اتاق بیرون رفتند و سرشان را با کارهای بیهوده گرم کردند. بالاخره وقت بازجویی فرارسید، گریههای بنفشه قطع نشده بود، اما میتوانست صحبت کند.
بهادر در تهران تنها زندگی میکرد. بعد از سربازیاش آمد تهران، اما پدر و مادرمان 2 ماه قبل در یک تصادف در جاده فوت کردند. برای همین هم بهادر میخواست برگردد شهر خودمان. داشت کارهایش را انجام میداد. زمینهای پدرم را فروختیم و او میخواست در تهران یک آپارتمان بخرد و آن را اجاره بدهد تا خرجمان دربیاید.
کارآگاه نشانی خانه بهادر را در دفترچهاش نوشت. بنفشه در تهران جایی را برای ماندن نداشت و آپارتمان مقتول هم برای سکونت او مناسب نبود. شهاب هماهنگ کرد تا دختر جوان در هتلی در نزدیکی اداره ساکن شود تا در دسترس باشد. او و دستیارش بعد از ناهار به خانه بهادر رفتند.
آپارتمانی چند سال ساخت در خیابان آذربایجان روبهروی یک فروشگاه لوازم آرایشی بود. ظهوری زنگ طبقه اول را زد و خودش را معرفی کرد و همراه رئیساش داخل رفت. فعلا به بچههای بررسی صحنه نیازی نبود مگر اینکه آنجا چیز خاصی پیدا میکردند. همسایه طبقه اول که نسبت به موضوع کنجکاو شده بود، از خانه بیرون آمد و سر صحبت را با 2مامور باز کرد و فهمید آنها میخواهند به خانه مستاجر او بروند.
مرد میانسال گلویش را صاف کرد و با لحنی پرسشگرانه گفت: «پس با آقای چاووشی کار دارید. خانه نیست 2 روز است که خبری از او نیست. فکر کنم رفته شهر خودشان. شمالی است. قرار است خانه را تا آخر این ماه تحویل بدهد.»
2 همکار هیچ واکنشی نشان ندادند و مرد ادامه داد: «مستاجر خودم است، بچه خوبی است. 2 سالی میشود اینجا مینشیند. من که تا حالا ندیدم خطایی از او سر بزند. حالا اتفاقی افتاده؟»
شهاب نفس عمیقی کشید: «اتفاق؟ بله متاسفانه. فوت شده».
رنگ صاحبخانه پرید و حالش وقتی بدتر شد که ستوان جمله رئیساش را کامل کرد: «کشته شده»
کارآگاه و دستیارش برای ورود به خانه بهادر حکم داشتند و حتی میتوانستند در را بشکنند، اما صاحبخانه کلید یدک داشت، برای روز مبادا که حالا بعد از 2 سال فرارسیده بود. در آپارتمان با صدای قیژ آرامی باز شد.
خانه سرد و ساکت بود. انگار سالهاست که کسی وارد آنجا نشده. 3 مرد با احتیاط داخل رفتند. قسمت پذیرایی تمیز و مرتب به نظر میرسید، اما کارآگاه شک نداشت بهادر در همین محل به قتل رسیده است.
او به اتاق خواب رفت و لکههای خون را که روی فرش و دیوار ماسیده بود، دید. یک لحظه سرش را چرخاند و بعد دوباره به منظره مشمئزکننده نظر انداخت. روی آینه دراور با رژ صورتی بدخط یک جمله نوشته شده بود. جملهای که میتوانست کلید این معما باشد: «سزای خیانتکار مرگ است.»
بهادر به چه کسی خیانت کرده بود؛ قطعا به یک زن. چون دلیلی نداشت در خانه پسر مجرد رژلب وجود داشته باشد. کشوهای دراور باز بود و کسی لباسها را از داخلش بیرون ریخته بود. انگار دنبال چیزی میگشت.
کمد دیواری هم کاملا به هم ریخته به نظر میرسید. ستوان به دستور رئیساش با بچههای تشخیص هویت تماس گرفت و درخواست نیرو کرد. کارآگاه به هال برگشت و روی کاناپه نشست.
کمی به فکر فرو رفت و بعد با صدای بلند به ظهوری که هنوز در اتاق خواب به جستوجو ادامه میداد، گفت: «قاتل کاملا دستپاچه بوده چون اول آن جمله را نوشته، بعد فکر کرده بهتر است اصلا جسد را از خانه بیرون ببرد. اگر طرف میخواست ما انگیزهاش را از قتل بفهمیم، دلیلی نداشت جسد را ببرد اگر هم نمیخواست چرا آن جمله را
نوشته.»
به نظر شهاب، آن جمله فقط برای رد گم کردن بود. ستوان با دست پر از اتاق بیرون آمد. یک ناخن مصنوعی پیدا کرده بود. ناخن یشمی رنگ. نشانه دیگری از اینکه قاتل زن بوده اما کارآگاه نظر دیگری داشت: «رنگ ناخن و رژ به هم نمیخورد. این سلیقه زنانه نیست. طرف میخواسته ما باور کنیم قاتل زن است، اما کور خوانده.»
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: