این دختر خیلی گریه میکرد و خیلی ترسیده بود. من اظهاراتش را گرفتم و بعد از او خواستم که نشانی و تلفن خانهاش را در پرونده بنویسد.
دخترک نگاهی کرد و گفت خودش میآید و پرونده را پیگیری میکند. گفتم باید ما از تو آدرس داشته باشیم تا وقتی لازم شد به سراغت بیاییم. دختر نوجوان قبول نکرد و گفت که اصلا شکایتش را پس میگیرد. معلوم بود که او آسیبدیده است؛ اما مشکل بزرگتر او این بود که نمیتوانست به خانوادهاش اعتماد کند و حاضر نبود از آنها کمک بخواهد یا حتی آنها در جریان این موضوع قرار بگیرند.
به هر حال به دخترک قول دادم تا زمانی که خودش نخواهد، موضوع را به خانوادهاش اطلاع نمیدهم و در نهایت توانستم از او آدرسی بگیرم.
با توجه به شکایت دختر جوان، ما توانستیم پسری که متهم به آزار دخترک بود، شناسایی و بازداشت کنیم. پسر هم 17 ساله بود. وقتی به او گفتم چرا این کار را کردی و اتهام را قبول داری یا نه، پسرک منکر شد و گفت که آزاری در میان نبوده است.
نتیجه پزشکی قانونی چیز دیگری نشان میداد، به همین خاطر پسرک را بازجویی کردم. پسر نوجوان اعتراف کرد که با دختر رابطه داشته؛ اما میگفت که این رابطه به زور نبوده و آنها از مدتها قبل با هم رابطه دوستی داشتهاند.
این حرفها را دختر هم تایید کرد و گفت که با هم دوست بودند؛ اما نمیخواسته با پسر جوان رابطه داشته باشد. گفتههای ثانویه دختر با آنچه اول گفته بود، اصلا جور درنمیآمد. به همین خاطر من از دختر خواستم تا واقعیت را بگوید و گفتم اگر اینکار را نکند، مجبور میشویم تحقیقات بیشتر انجام دهیم و از آشنایان او هم
بپرسیم.
دخترک خیلی هراس داشت که خانوادهاش در اینباره چیزی بفهمند، به همین خاطر هم قول همکاری داد و برایم گفت که چه اتفاقی افتاده است. دختر میگفت: پدرم، مادرم را طلاق داده است و آنها جدا زندگی میکنند. من فرزند کوچک خانواده هستم و 6 برادر دارم که همگی زندگیشان را رها کردهاند و من را کنترل میکنند.
آنطور که دخترک میگفت، او خیلی کتک میخورد و زندگی دردناکی داشت. دخترک میگفت: اگر حتی 5 دقیقه دیر میرسیدم، پدرم من را به باد کتک میگرفت که تو فاسد شدی و با کسی رابطه داری. او به همه مظنون بود و آنقدر مادرم را اذیت کرد که مادرم طلاق گرفت. من هم اصرار داشتم با مادرم زندگی کنم؛ اما پدرم اجازه نمیدهد.
اگر با مادرم بودم، میتوانستم با او درددل کنم. پدرم آنقدر سختگیر است که حتی اجازه نمیدهد، مادرم را ببینم یا حتی تلفنی با او صحبت کنم. تنهایی آنقدر به من فشار آورد که وقتی آرش را در راه مدرسه دیدم و با او آشنا شدم، تصمیم گرفتم به رابطهام با او ادامه دهم. آرش قول داده بود با من ازدواج کند و من هم فکر میکردم اگر با آرش ازدواج کنم از دست پدرم راحت میشوم؛ اما آرش هم از من سوءاستفاده کرد.
این دختر به خاطر اینکه تنهاییاش را پر کند، اولین پیشنهادی را که به او شده بود، قبول کرد و بدون اینکه پسر نوجوان را بشناسد به او اعتماد کرده و ضربه سختی هم خورده بود.
اما نکته مهم این بود که دختر نوجوان به خاطر شرایط بد خانوادگی این کار را کرده بود. پدران و مادران باید بدانند حتی اگر به هر دلیلی از هم جدا میشوند، بچهها را درگیر اختلافات خودشان نکنند. آنها باید به بچهها یاد بدهند که به والدینشان اعتماد کنند.
والدین هم بدانند که نباید برای بچهها سختگیری کنند، باید رابطه دوستانهای با آنها داشته باشند تا بچهها خصوصا در سنین نوجوانی که سن بحران است، با در میان گذاشتن مشکلات خود با والدین از نزدیک شدن به افراد غریبه که آنها را نمیشناسند و آسیبهای جدی به آنها وارد میکنند، خودداری کنند.
بچهها بسیار آسیبپذیرند و پدرها و مادرها باید به جای سختگیری، واقعیتهای زندگی بچهها را قبول کنند و با آنها رابطه دوستانهای داشته باشند تا کمترین آسیب به این بچهها وارد شود. بسیاری از نوجوانان به خاطر رفتارهای غلط والدینشان، زندگی آیندهشان را از دست میدهند.
صفر خاکی
قاضی دادگستری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم