نگاه

یک فنجان چای با طعم دود

آن روز ساعت 5 صبح ازخواب بیدار شدیم؛ با این‌که شب قبل خیلی دیر خوابیده بودیم، اما صبح کاملا سر حال بودم.
کد خبر: ۴۴۳۴۹۶

همراهانم که یک خانواده 4 نفره بودند، قصد داشتند فرزند 2 ساله‌شان را هم همراه بیاورند.

راستش من مخالف بودم؛ چون فکر می‌کردم همراه آوردن او کمی سخت است و به قول معروف دست و پای پدر و مادرش را می‌بندد، اما خوب شد آنها کار خودشان را کردند و حرف مرا نشنیده گرفتند؛ چون همراهان گروه آنقدر همراه و همدل بودند که تا عصر پدر و مادر گویا فراموش کردند اشکان 2 ساله همراهشان آمده است!

یک ربعی که راندیم، وارد جاده قدیم بابل به آمل شدیم؛ جاده‌ای که این روزها فقط برای دسترسی‌های محلی مورد استفاده قرار می‌گیرد و به همین دلیل بکرتر به نظر می‌آید و روستاها در طول مسیر بیشتر نمایان هستند.در اواسط جاده نشانی یک نساجی را داشتیم، پیدایش کردیم و چند صد متری پس از آن به جاده‌ای در سمت چپ پیچیدیم و رفتیم تا جنگل بلیرون. انصافا منطقه زیبایی بود. با ماشین از روی پل باریکی گذشتیم و به بقیه گروه ملحق شدیم.

سرپرست گروه توضیح مختصری داد و کیسه‌های مخصوص زباله را بین همه توزیع کرد.

هوای صبحگاه جنگل و عطر گیاهان و لذت دیدن شبنمی که روی برگ‌ها نشسته بود، خیال را به دور دست‌های ذهن می‌برد؛ اینجا بهشتی بود که انسان باز هم در آن مرتکب خطا شده بود. این بار خطایش اما خوردن گندم یا سیب نبود؛ او بهشت زمینی را با زباله آلوده بود و ما آمده بودیم تا این نازیبایی را از چهره جنگل بلیرون پاک کنیم.

جوان و پیر دست به کار شدند و انصافا زودتر از آنچه می‌پنداشتیم کار تمام شد.

یکی از دوستان که صدای خوشش در حین کار نیز خستگی از تن‌مان می‌زدود، با حفظ تمام نکات لازم، آتشی روشن کرده و چایی آماده کرده بود تا پذیرای گروه پس از یک نیم روز کار و جمع‌آوری زباله‌ها باشد.

چایی را که طعم دود داشت جای دیگری نچشیده بودم ، تا امروز زیر زبانم جاخوش کرده است. طعمی که با دوستی، همدلی، همراهی و خنده، خاطره‌ای شیرین را در ذهنم نشانده است. خاطره‌ای که با من و ما می‌ماند تا یک روز در خدمت طبیعت و گردشگران بودن را جاودانه کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها